چرخش های هزاران باره (۱)
-
رخصت:
به ساعت موبایلم نگاه می کنم. هنوز می شد که بخوابم، اگر صدای درِ همسایه بیدارم نمی کرد. دو ساعت هم نشد که قلبم آرام گرفت از پسِ تپش هایی که به تاخت یابوی کشمش خورده می مانست! چه چاره؟ همسایه ام چه گناهی دارد، اگر دیوارهای چهارسویم اینقدر به من نزدیک اند؟! که این دیوارهای ده سانتی، صداهای موجود در ساختمان را به اشتراک می گذارند! بی هیچ فیلتری! چه کاری می توانم کرد جز چرخی، تکراری دیگر!
-
نشست و برخاست:
پنجره را تا آخر باز می کنم بلکه نگاهم بیرون زند از زندانی که در سیزده گام خلاصه می شود! و نگاهم از پنجره ی آخرین طبقه ی بند ۵۱ تهرانپارس بیرون می زند؛ از پاسیو می گذرد و تقلّا کنان خود را عبور می دهد از شکاف شیشه ی سقف. نگاهم اکنون در جستجوی آسمان است؛ چون همیشه! ...
من اینجا چه می کنم در شهری بی آسمان؟!
-
شنای پیچ:
دوخته شده ام به رختخواب انگار؛ در موبایلم چند ترانه از فرهاد را انتخاب می کنم که بخواند:
« زرده بی هوده قرمز نشدند ... »
و من؛ ... خدایا چه شد آن همه شوری که در سر بود؟! آن همه امید به فردای دیگر، بهتر؟!
« من دلم سخت گرفته ست از این / میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک ... »
-
چرخ تک پَر:
نیم ساعتی ست که به هر جان کندنی بود، چرخش روزانه را آغاز کرده ام. در واقع، ماهیچه ها خود می دانند که چه باید بکنند؛ نه وامانده ی دستوری اند و نه حتی تک پالسی را به عنوان گزارش عملکرد می فرستند به مخ، که مطمئنم تک تک سلول ها بالا می آورند از دریافتش! هر که به سیِ خود! این است که می دانم چون چندهزار صبح پیشین، سیزده گام بردشتم و زیر کتری را روشن کردم؛ سر درون یخچال بردم و همان جا چیزکی خوردم و لابد بعدش هم دوش و اصلاح! و در این میان، من در کجا و کِی بودم؟ عرض می کنم. ولی پیش از آن اجازه دهید که این سیگار دوّم را هم بگیرانم که مصیبتی ست تا غروب سیگار نکشیدن! ... بله؛ عرض کنم همین که فرهاد خواند: « وقتی که بچه بودم / آب و زمین و هوا بیش تر بود و ... » گویی که تونل زمانی باز شده باشد! من بلعیده شدم درآن و افتادم در هزارتویی که هرسویش مرا می کشاند به بخشی از کودکی ام. « آه آن روزهای رنگین / آه آن روزهای کوتاه »
حالا مگر می شود آن ها را نوشت! همین که دست به قلم می بری تا از سفرت در زمان بنویسی، گویی همه ی آن خاطرات گم می شوند؛ چون تصاویری آنی که در پیچه های دود سیگارم نمود می یابند و محو می شوند. با این حال، جالب این است که در چنین حالاتی، همواره درِ یکی از آن هزارتوها باز می ماند؛ یعنی که یکی از آن خاطرات ذهنم را تا مدتی در بر می گیرد. و من امروز، جایتان خالی، خاطرات دوران اکابر را نشخوار می کنم! این که من و هم سن وسال هایم، به عشق گرفتن جیره، می رفتیم اکابر که درس بخوانیم! یک نوع کودکستان در دلِ بزرگستان! و کجا؟ در تکیه ی قجرها. پیش چه کسی؟ سکینه خانم! جمع اضداد! علم و مذهب، پیروپاتال و بچه، و خانم معلم کت و دامن پوش در روستا! به نظر شدنی نبود، اما شد!
باری؛ « آن روزها / وقتی که من بچه بودم / غم بود / اما / کم بود! »
-
چرخ تیز:
باید بدَوَم. حدود دویست متری و از خانه تا اتوبان. و در این بین، چون همیشه، چشم در چشم شوم با آن پسره ی خپلِ دانش آموز که خس خس کنان از روبه رو می آید و نگاهم، همان طور که می دَوَم، به او بگوید: « چه بدبختی هستی تو که این شکلی خودت را چلاق کردی! » بعد هم، محمد، شاگرد بقالی را ببینم که در این چرخه مأموریت دارد تا درست در زمانی که من از آن جا ردّ می شوم، با جعبه ای در دست از مغازه بیرون آید و برایم سری تکان دهد!
به اتوبان که برسم، بازی فکریم شروع می شود! این که باید حساب کنم کی و چند متر به جلو بروم. چیدمانی با ترکیب کاملاً تصادفی در هر روز! و اصولاً گذر از عرض اتوبان تنها جایی ست که جسم و جانم همسو می شوند! نوعی هیجان خود-ساخته! باری؛ کافی ست که به آن سو برسم، درست یکی از آن اجل های معلّق که از روبه رویشان گذشتم، می ایستد و سوارم می کند. یعنی که میّت بر زمین نمی ماند! و من امروز چون مرده رنگ پریده خواهم شد، بابت بی خوابی دیشب. تا غروب دوام خواهم آورد، امّا می دانم که خلق سگی پیدا می کنم! خدا به بچه های مردم رحم کند! باید در تاکسی و تا رسیدن به مدرسه چرتکی بزنم؛ اگر که نخواهد صد بار ترمز بزند.
ادامه دارد!
پی نوشت:
۱- جای هیچ نگرانی نیست! ادامه ی این یادداشت را هر زمان که بنویسم، روالی منطقی خواهد داشت! جز خرده ریزه هایی، هر روز خدا مانند هم است!
۲- عنوان های فرعی مربوط است به انواع ضرب های ورزش باستانی.