استاد شفیعی کدکنی در مقدّمهی کتابِ «دفتر روشنایی» عرفان را چنین تعریف میکند:
«عرفان چیزی نیست مگر «نگاهِ هنری و جمالشناسانه
(یا به قول قدما: ذوقی) به الاهیّات و دین.» از اینرو، تجربهی عرفانی ـ مثل هر
تجربهی ذوقی و جمالشناسانهای ـ امریست «شخصی»، «غیر قابل انتقال به دیگری» و «غیر
قابل تکرار».
همانگونه که دیدنِ یک تابلوی نقّاشی یا شنیدنِ قطعهای از یک موسیقی،
تاثیراتِ گوناگونی در افرادِ مختلف ـ و به همین قیاس، در یک فرد، در زمانهای
مختلف ـ ایجاد میکند، تجربهی عرفانی نیز کاملاً ویژه و شخصیست.
باری؛ اینها را نوشتم تا بگویم آنچه از سخنانِ بایزید در زیر میآورم، تجربههایِ
اوست و از اینرو غیر قابل شرح و تفسیر! هر یک از ما به فراخور، التذاذ و تأثّراتی
از آنها میپذیریم که خاصِّ خودِ ماست.
۱- «در طوافِ کعبه او را میجستم؛ چون بدو رسیدم، دیدم خانه را که بر گِردِ من
طواف میکرد.» (دفتر روشنایی، تصحیح و ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن،
چاپ ششم، ۱۳۹۱، ص ۱۶۸)
۲- «از
خویشتنِ خویش برون آمدم، آنگونه که مار از پوستِ خود؛ آنگاه در خویشتن نگریستم،
دیدم که من اویم.» (همان، ص ۱۶۸)
۳- «سبحانی!
سبحانی! ما اعظمَ شأنی.» (همان، ص ۱۷۰)
۴- «یک چند
تو آینهی من بودی، اینک من آینهام.» (همان، ص ۱۷۱)
۵- «عابد
او را عبادت کند به حال و عارف او را عبادت کند در حال.» (همان، ص ۱۷۲)
۶- «توبه از معصیت یکی و توبه از طاعت هزار.» (همان،
ص ۱۷۵)
۷- «سی سال
خدای را یاد میکردم، آنگاه خاموشی گزیدم. پس دانستم که حجابِ من همان یاد بود.» (همان،
ص ۱۷۵)
۸- بایزید
مردی را شنید که میگفت در شگفتم از کسی که خدا را میشناسد و عصیان میکند.
بایزید گفت: «در شگفتم از کسی که خدا را میشناسد و چهگونه او را عبادت میکند.» (همان،
ص ۱۸۲)
۹- «در
طاعتها آفاتی نهفته است که نیازی به جستجوی معاصی نیست.» (همان، ص ۱۸۵)
۱۰- ... میگفت: «خواهم که قیامت برخیزد تا خیمهی
خویش بر درِ دوزخ زنم.» یکی از ما او را پرسید از بهرِ چه، ای بایزید! گفت: «دانم
که دوزخ چون مرا بیند، سرد شود و من رختی باشم خلق را.» (همان، ص ۲۴۶)
۱۱- «نخستین
بار که به حج رفتم، انبوهیِ مردم بر من غلبه کرد. دیگربار رفتم و خانه بر من غلبه
کرد و سه دیگربار. چهارم بار آهنگِ خانه کردم؛ در یکی از گمناها مرا ندا دادند که ای
بایزید! کجا میروی؟ گفتم به سویِ او. آواز داد مرا که او را به بسطام وانهادی. آنگاه
از غفلتِ خویش بیدار شدم. »(همان، ص ۲۷۵)
۱۲- «به
قصدِ حج بیرون شدم. در یکی از گمناها مردی به پیشوازِ من آمد و گفت ای بایزید! کجا
میروی؟ گفتم به حج. گفت چند درهم به همراه داری؟ گفتم دویست درهم. گفت هفت بار گِردِ
من گَرد و آن دویست درهم مرا ده که مردی عیالمندم. گِردِ او گشتم و آن دویست درهم
به او دادم.» (همان، ص ۲۷۶)
۱۳- «هر که
به او بیشتر اشارت دارد، دورتر کسی است ازو.» (همان، ص ۲۹۴)
۱۴- «مینگر
ساعتی تو را فراز آید که در آسمان جز او را نبینی و در زمین جز خویشتن را.» (همان،
ص ۲۹۵)
۱۵- «به
صحرا شدم دیدم که عشق باریده بود؛ آنگونه که پای به برف فرو میرود، پای من به
عشق فرو میرفت.» (همان، ص ۳۰۹)
۱۶- «موسی
خواست تا خدای را بیند و من نخواستم؛ این خدای بود که دیدنِ مرا خواست.» (همان، ص ۳۱۷)