یکی داستان است ...

تاج‌ننه بلند بلند می‌گریست. هق‌هق گریه‌اش را ـ اگر که پنجره باز بود ـ هفتمین همسایه هم می‌شنید. کافی بود آن تلویزیون 14 اینچی سیاه و سفیدی که روی زمین و پیش‌اش بود، تصویری نشان دهد از جنگ یا بلایی طبیعی. فرقی نداشت کجا باشد. و در این میان، اگر ضجّه‌ی مادری داغ‌دیده یا گریه‌ی کودکی بی‌پناه نشان داده می‌شد که دیگر واویلا! همین‌طور که می‌گریست، رو می‌کرد به من که: «ننه، اینا کی‌ان؟ کجاست؟» و انگار که برای‌اش مهم نباشد، یا که نخواهد فرصت دیدن و گریستن را از دست دهد، بلافاصله رو برمی‌گرداند و خیره میشد به صفحه‌ی تلویزیون. می‌شد که مویه هم سر دهد در ماتم‌شان!

خنده‌ام می‌گرفت. همان‌طور که نیم‌خیز نشسته بودم روی صندوق یا بقچه‌ی رختخواب، به عبث تلاش می‌کردم قانع‌اش کنم که بی‌جهت می‌گرید و مثلاً این‌جا اصلاْ ایران نیست و یا تقصیر خودشان بوده و ...

به تن تازه‌رس بودم و به عقل، خام. باید زمان در و بر من می‌گذشت تا معلوم‌ام گردد که هرچه هم آدمی تقلّا کند و خود را به سگی بزند و مرغ و گوسفند سر ببرد، نمی‌تواند چیدمان ژن‌هایش را بر هم زند؛ که روزی خواهد آمد که من نیز، بی‌اختیار، با دیدن چنین تصاویری یا که خواندنِ داستانی «پر آبِ چشم» از شاهنامه ـ اگر، نه عیان ـ خواهم گریست. نازک‌دل‌ام من، چون تاج‌ننه.

پی‌نوشت: شجریان ـ در یک کار خصوصی ـ مطلعِ غزلی از سعدی را در درآمد همایون می‌خواند که استخوان می‌ترکاند!

«من»ها

یکی در من است که گاهی زیر لبی پچپچه‌ می‌کند «هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او نمرده به فتوای من نماز کنید» و آن دیگری، که دیری‌ست هوار می‌کشد گرم یاد آورد یا نه؛ من از یادش نمی‌کاهم!

شرحِ "حال"

اگرچه لال، گفت و انتقالِ مفاهیم عینی دشوار نیست. آدمی می‌تواند آن‌چه در جهان بیرون بر او می‌رود ـ این که در سیر آفاقی‌اش به کجاها رفته و چه رویدادهایی بر او حادث گشته ـ را بی‌واهمه از کژفهمی بازگو کند. امّا شرح پرسه زدن در جهانِ درون، سیر انفس، چه؟ جهانی بی‌زمان؛ که «درنگی‌سرای» نیست تا آدمی فرصت یابد بررسد که چه‌ها در او می‌گذرد و از پس‌اش، زبانی بیابد یا که بسازد برای بازگویی‌اش. همه چیز در "حال" است.

خیالی خام یا که محال‌اندیشی‌ست اگر که بخواهی شرحِ "حال"ات را بر دوشِ واژه‌هایی که در گذر زمان، هر یک رنگ و بویی یافته‌اند، سوار کنی و در سخن آوری. همانی نمی‌شود که باید و شاید! این است که خود را ناتوان، الکن و ناتمام می‌بینی. گویی که زبانِ دل، زبانِ «گفتِ بی‌گفتار» است!

باری؛ این‌ها را گفتم تا نشان دهم چه اندازه بزرگ است جایگاه سخنوران و شاعرانِ این ملک؛ که همواره می‌شود لابه‌لای دیوان‌شان شعری یافت که با "حالِ" آن‌ات بخواند. بی‌سبب نیست در سرزمینی که پیامبری شاعر از آن برخاست و در میان مردمی که معجزه‌ی پیامبرشان سخن است، شاعران‌اش پیامبروار ستایش می‌شوند.

پی‌نوشت: حالِ این روزهایم را در "قاصدکِ" اخوان می‌خواندم.

یادگارانِ جانی

آن دو شاخه‌ی کوچک گل سرخ، نماد دلی ـ دلِ تو ـ که به امانت‌ سپردی‌اش به من، نشان و این چیزها، تار موی‌ات و آن دو لکّ، اندک یادگارانِ عینی‌اند که از تو به جا مانده و می‌شود که نادیده‌شان گرفت، در برابرِ حجمی عظیم از آن‌چه در جان‌ام به یادگار گذاشتی. هرچند اگر که من ادامه‌ی تبارم ـ که بیگانه‌اند با واژه‌ی دور انداختن ـ باشم، همین مختصر هم تا همیشه همان جایی که بودند، باقی خواهند ماند.
هفته‌ای‌ست که از پسِ سه هفته‌ی پر عذاب، کم و بیش آرام شده‌ام. ثمری نمی‌بینم از درگیر شدن با خود، با تو، که چرا چنین و چنان شد و یا که نشد؟ یعنی نمی‌شود هم شاکی بود و هم متّهم؛ یا که می‌شود، ولی نمی‌توان در این میان قاضی هم بود! نمی‌دانم.
باری؛ دارم یاد می‌گیرم چه‌گونه با خیال‌ات سر کنم. وسواس هم پیدا کرده‌ام. مدام گوش به زنگ‌ام و یا نگاه می‌کنم مبادا پیغامی فرستاده باشی و ندیده باشم‌اش. هر درختی که می‌بینم وهم برمی‌داردم که پشت‌اش پنهان شده‌ای. یا در حال رانندگی، ناخودآگاه دست‌ام پیِ دست‌ات می‌گردد که بنوازدش و یکی در این بین بگوید که «دست‌های تو تصمیم بود / باید می‌گرفتم و دور می‌شدم*».
خیالاتی شده‌ام! می‌شنوم که «پیشی پیشی جونم!» و به جستی خودم را به آشپزخانه می‌رسانم و ـ نمی‌دانم تا کی؟ ـ می‌نشینم به تماشای‌ات. لای هر دیوان شعری که باز می‌کنم، می‌بینم‌ات و می‌گویم: «که هستی که قرن‌هاست شاعران این سرزمین، هزاران هزار در وصف‌ات سروده‌اند و باز ... ؟!»
بله! جنگی بی‌فرجام بود که با خیال‌ات داشتم. می‌خواهم که دوباره بخندانم‌ات. بحثی را به میان می‌آورم و تا آن‌جا می‌کشانم‌اش که بخندی و بخندی و لابه‌لای‌اش بگویی که «آخه تو چرا این‌قدر لوسی؟ ها؟ ها؟ اصلاً چرا از هر موضوع ساده‌ای یک داستان می‌سازی؟» و بعد خنده‌ات را به زحمت قطع کنی و متعجبانه بگویی: «واااااالله!» یا که آن‌قدر قربان صدقه‌ات بروم که ناچار شوی به گفتنِ سه بار «جون»!
می‌شود با خیال‌ات خوش بود. گفته بودم که آدمی در درون‌اش زندگی می‌کند!
پی‌نوشت: * از: شمس لنگرودی

از سرِ دل‌تنگی

در ساعت مقدّس چه می‌توانم بگویم جز سلامی و عرضِ ارادتی و این که چه میزان دل‌تنگ‌ام. این را هم بگویم که به نظر خالی از لطف نیست. دیروز آن تار موی‌ات را به زحمت گیسو کردم (!) و گذاشتم‌اش لای دیوان حافظ.؛ کمی بعد مترصّد این شدم که بدانم ناخواسته چه فالی ساخته شد، دیدم که موی‌ات نشسته بر این غزل که: «مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت ...».

حکایتی‌ست خلاصه حال و روز ما!


اعتراف

اگرچه

        ...!

هرچند

         ...!

این که چرا

              ...؟

و باز هم،

           چرا ...؟ 

واژه واژه‌ی سیاه

می‌توان نشاند

   در بطنِ این سه‌نقطه‌ها

و

  گفت و باز گفت

                      با خود!

امّا

هنوز،

یا که همیشه

                  به ناگزیر!

ـ زیرا که

          « عشق

                    از جانی به جانی می‌رود»*ـ

نقش‌ات هماره باـ‌در من است.

 

پی‌نوشت: * از: ه.ا.سایه

کفتربازی

می‌آیی و از پشت شیشه‌ی پنجره می‌پایی‌ام. مدام سرک می‌کشی به زوایای مختلف و با چشمانی که هم‌چنان بی‌اعتمادند، نگاه می‌کنی به من؛ که چه می‌کنم، در چه وضعی‌ام و در کدام گوشه‌ی اتاق؟ که مبادا دامی گذاشته باشم و یا گربه‌وار کمین کرده باشم و بخواهم که صیدت کنم و نشانی بندم به پایت و رهایت کنم که یعنی، زهی به این تیزچنگی و ایضاً مروّت!

زبانِ مرغان نمی‌دانم تا بگویم‌ات که چه میزان دلنشین است برایم دیدنِ آن چند پرِ رنگی میانِ انبوهِ پرهای سفیدت و چشمانی که در آن شوقِ زندگی، زنده ماندن، تتق می‌کشد و شنیدنِ بال‌‌بالی که احساسِ رهایی را در فضا می‌پراکنند. این که چه ارزشی دارد برایم تقلّایت در آزاد ماندن، سماجت‌ات در نمایاندنِ آستانه‌ی خطرپذیری‌ات. صبوری بایدت تا معلوم‌ات گردد که شدآمدهایم در اتاق، نه برایِ به چنگ آوردن‌ات، که بخشی از زندگیِ جاری در این سویِ پنجره‌اند!

زهی گفتن‌ام آن روز معنا می‌یابد که من بی‌دلهره از پراندن‌ات به کارِ خود باشم و تو بی‌واهمه سر فرو بری در پرها و ساعتی را پشتِ این پنجره بگذرانی!

پی‌نوشت: چند روزه که یه کفتر می‌یاد سر می‌زنه به من.

تو مرو!

پیش‌ترها در این‌جا نوشته بودم که چه سهم بزرگی دارد بانو روشنک، در فهم و در پی‌اش سرخوشی‌ام از خواندنِ شعر.

وصف‌الحالِ این روزهایم را با صدای آسمانیِ روشنک از این‌جا بشنوید. (بریده‌ای از برنامه‌ی گلهای رنگارنگ شماره‌ی ۱۴۱)

پریشان‌ گویی

می‌افتم، می‌ایستم و خیره می‌مانم، راه می‌روم و ای بس که می‌گردم به دورِ نقطه‌ای، در اتاقی که گاه دیوارهایش از چهارسو به هم نزدیک می‌شوند و می‌فشرندم. لحظه لحظه‌ی بودگاریِ من که تنها می‌شود زیستن‌شان خواند، نه زندگانی کردن، چه گونه می‌گذرد و آن‌چه «من» نامیده می‌شود، در این میان کجاست؟ کی بود که آمده‌ام این‌جا، گرگی نشسته‌ام و تکیه داده‌ام به دیوارِ حمّام؟! چند بار است که دارم این پیراهنِ سفید را در وایتکس می‌خوابانم و منتظر که بالاخره آن لکّه‌ها محو شوند از سینه و بازو؟ «دستات! مواظبشون باش. لااقلّ از دستکش استفاده کن، آقای تمیز!» پاک نمی‌شوند انگار. با غیظِ تمام می‌سایم، چنگ می‌زنم و آب می‌کشم. هستند! هم‌چنان به همان رنگ؛ یا نه! شاید هم پُررنگ‌تر. از کَت و کول افتاده‌ام. پنجه‌های دستان‌ام ...

بوته‌های گل را می‌نُمودند انگشتانِ دستان‌ات؛ ظریف و تُرد. اوّل بار درختانِ جنگل بودند که دیدند چه طور نفس‌هایم به شماره افتاد هنگامی که به وسواسِ یک باغبانِ پیر، آن پنج بوته را به دست برگرفتم و بوییدم و بوسیدم‌شان؛ و در پی‌اش لابدّ شنیدند هُرّستی که از اعماق وجودم برآمد و انرژی‌اش بر زبان‌ام چنین راند که «عاشق‌ات شدم! حواس‌ات هست؟» بوده آیا؟ ... و من؟ بله، من! چه‌گونه شد که درست در کمرگاهِ عمرم، آن‌جا که دوره‌ی کمال خوانده می‌شود در نامه‌های باستان، بنایی قدیمی را مانم که از پسِ زلزله، چهارچوبه‌اش سست گشته و تا ریزشِ تمام، یک پس‌لرزه کفایت‌اش می‌کند؟

پاهایم!... فرو می‌ریزم بر کفِ حمّام. بوی زننده‌ی وایتکس ـ که تا قطره‌ی آخرش را ریخته‌ام بر روی لکّه‌ها ـ در سرم و بوی دیگر در جان‌ام! ...

عطرِ نفس‌ات! سر می‌نهادی بر سینه‌ام و گوش می‌سپردی به صدای قلب‌ام. می‌تپید اصلاً، آن‌چنان که من مدهوش می‌شدم از عطرِ نفس‌هایت؟! «آرومم می‌کنی مهربونِ من! آروم می‌شم با صدات.» چه می‌گفتم؟ چه زمزمه‌ای می‌خواندم در گوش‌ات؟ "عشق را / ای کاش / زبانِ سخن بود!"

ماهیانِ آن سدِّ خاکی غروبی را به یاد می‌آورند که سر بر شانه‌ام نهاده بودی و جان‌ام انباشته می‌شد از شمیمِ گیسوان‌ات. گفتی "دوستت می‌دارم!" و این گفت چنان پژواکی یافت در روح‌ام که زمان لحظه‌ای ایستاد تا نسیمِ بهاری آن را به گوشِ تمامِ باشندگانِ هر دو جهان برساند که یعنی، هلا! معجزه‌ای دیگر!

"قاعده دیگر شد" برای‌ام. «خودم» شدی و با دل که در ریا نبودم تا آن را پنهان بدارم از «خود»! شایسته دیدم‌ات و حق یافتی روح‌ام را عریان ببینی. سرک کشیدی و چرخیدی و ردّت را درگوشه گوشه‌ی جان‌ام گذاشتی و ... گریختی به ناگاه!

از نفس افتاده‌ام. پاک نمی‌شوند؛ خلاص! ... اینک، من این‌جا فرو مانده‌ام زیرِ آواری از یاد؛ با لکّه‌هایی به رنگِ صورتی در تن و جان‌ام!

«از میراث عرفانیِ بایزید»

استاد شفیعی کدکنی در مقدّمه‌ی کتابِ «دفتر روشنایی» عرفان را چنین تعریف می‌کند:  «عرفان چیزی نیست مگر «نگاهِ هنری و جمال‌شناسانه (یا به قول قدما: ذوقی) به الاهیّات و دین.» از این‌رو، تجربه‌ی عرفانی ـ مثل هر تجربه‌ی ذوقی و جمال‌شناسانه‌ای ـ امری‌ست «شخصی»، «غیر قابل انتقال به دیگری» و «غیر قابل تکرار».

همان‌گونه که دیدنِ یک تابلوی نقّاشی یا شنیدنِ قطعه‌ای از یک موسیقی، تاثیراتِ گوناگونی در افرادِ مختلف ـ و به همین قیاس، در یک فرد، در زمان‌های مختلف ـ ایجاد می‌کند، تجربه‌ی عرفانی نیز کاملاً ویژه و شخصی‌ست.

باری؛ این‌ها را نوشتم تا بگویم آن‌چه از سخنانِ بایزید در زیر می‌آورم، تجربه‌هایِ اوست و از این‌رو غیر قابل شرح و تفسیر! هر یک از ما به فراخور، التذاذ و تأثّراتی از آن‌ها می‌پذیریم که خاصِّ خودِ ماست.


۱- «در طوافِ کعبه او را می‌جستم؛ چون بدو رسیدم، دیدم خانه را که بر گِردِ من طواف می‌کرد.» (دفتر روشنایی، تصحیح و ترجمه‌ محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، چاپ ششم، ۱۳۹۱، ص ۱۶۸)

۲- «از خویشتنِ خویش برون آمدم، آن‌گونه که مار از پوستِ خود؛ آن‌گاه در خویشتن نگریستم، دیدم که من اویم.» (همان، ص ۱۶۸)

۳- «سبحانی! سبحانی! ما اعظمَ شأنی.» (همان، ص ۱۷۰)

۴- «یک چند تو آینه‌ی من بودی، اینک من آینه‌ام.» (همان، ص ۱۷۱)

۵- «عابد او را عبادت کند به حال و عارف او را عبادت کند در حال.» (همان، ص ۱۷۲)

۶-  «توبه از معصیت یکی و توبه از طاعت هزار.» (همان، ص ۱۷۵)

۷- «سی سال خدای را یاد می‌کردم، آن‌گاه خاموشی گزیدم. پس دانستم که حجابِ من همان یاد بود.» (همان، ص ۱۷۵)

۸- بایزید مردی را شنید که می‌گفت در شگفتم از کسی که خدا را می‌شناسد و عصیان می‌کند. بایزید گفت: «در شگفتم از کسی که خدا را می‌شناسد و چه‌گونه او را عبادت می‌کند.» (همان، ص ۱۸۲)

۹- «در طاعت‌ها آفاتی نهفته است که نیازی به جستجوی معاصی نیست.» (همان، ص ۱۸۵)

۱۰-  ... می‌گفت: «خواهم که قیامت برخیزد تا خیمه‌ی خویش بر درِ دوزخ زنم.» یکی از ما او را پرسید از بهرِ چه، ای بایزید! گفت: «دانم که دوزخ چون مرا بیند، سرد شود و من رختی باشم خلق را.» (همان، ص ۲۴۶)

۱۱- «نخستین بار که به حج رفتم، انبوهیِ مردم بر من غلبه کرد. دیگربار رفتم و خانه بر من غلبه کرد و سه دیگربار. چهارم بار آهنگِ خانه کردم؛ در یکی از گمناها مرا ندا دادند که ای بایزید! کجا می‌روی؟ گفتم به سویِ او. آواز داد مرا که او را به بسطام وانهادی. آن‌گاه از غفلتِ خویش بیدار شدم. »(همان، ص ۲۷۵)

۱۲- «به قصدِ حج بیرون شدم. در یکی از گمناها مردی به پیشوازِ من آمد و گفت ای بایزید! کجا می‌روی؟ گفتم به حج. گفت چند درهم به همراه داری؟ گفتم دویست درهم. گفت هفت بار گِردِ من گَرد و آن دویست درهم مرا ده که مردی عیال‌مندم. گِردِ او گشتم و آن دویست درهم به او دادم.» (همان، ص ۲۷۶)

۱۳- «هر که به او بیش‌تر اشارت دارد، دورتر کسی است ازو.» (همان، ص ۲۹۴)

۱۴- «می‌نگر ساعتی تو را فراز آید که در آسمان جز او را نبینی و در زمین جز خویشتن را.» (همان، ص ۲۹۵)

۱۵- «به صحرا شدم دیدم که عشق باریده بود؛ آن‌گونه که پای به برف فرو می‌رود، پای من به عشق فرو می‌رفت.» (همان، ص ۳۰۹)

۱۶- «موسی خواست تا خدای را بیند و من نخواستم؛ این خدای بود که دیدنِ مرا خواست.» (همان، ص ۳۱۷)

این نیز بگذرد!

علی‌الحساب زندگی می‌کنم با این‌ها:

1- «زندگی» سروده‌ی پیرِ ما سایه.

این شعر را با صدای شاعر و تارِ استاد لطفی از این‌جا دانلود نمایید.

2- قسمتی از منظومه‌ی بلندِ «آرش» سروده‌ی زنده‌یاد سیاوش کسرائی.

این شعر را با صدای شاعر از این‌جا دانلود نمایید.

3- «باید استاد و فرود آمد» سروده‌ی آقای ما شاملو.

این شعر را با صدای شاعر از این‌جا دانلود نمایید.

سرگردانی

پراکنده‌ام در فضا ـ زمانی بی‌نور، بی هیچ جنبش و تکانی؛ صفر مطلق! پاره پاره‌ی جان‌ام دور و گم‌اند از یک‌دگر. بویت! معجزه می‌کند بویت! آن تاریکیِ تمام، آن جهان که پراکنده بودم چو دودی در آن، به ناگاه انباشته می‌شود از بویت. جمع می‌شوم؛ سر بر می‌آورم و به جستجویت به سرعتی کیهانی، جهان و زمان را در می‌نوردم. سراغت را از ماهیِ سرخ، از افقِ پرشکوهِ، از خورشیدی که می‌رقصد در میان موج‌های دریا، از درختانی که رگ‌هایشان گسترده‌اند در آبیِ آسمان، از جوجه‌ای آرمیده بر شانه‌ی گربه‌ای ملوس، از کاکتوس‌های سخت‌جان، از مورچه‌ای بار بر دوش که در تقلّای رسیدن به بالایی‌ست، از خوشه‌های آلبالو که زینت شده‌اند بر گوش‌های رهگذری و ... می‌گیرم و به بهشت‌واری می‌رسم که یارای نزدیک شدن به آن را ندارم.

می‌گویم: «یافتم‌ات دیگر بار؛ این من‌ام!» دور می‌شوم ؛ چون پرِ کاهی در باد مخالف. می‌گویم: «نه، خطا شد! هیچ بودم. اکنون امّا از تو‌ام؛ با تو؛ در تو. نرانم از خویش!» هزار برهان می‌طلبد سایه‌ات، خیال‌ات، در اثبات مدّعایی که بر زبان راندم. می‌گویم و می‌آورم؛ که اگر می‌خواستی هزاران هزار می‌گفتم. یکم این‌که ...؛ دوّم ...؛ سوّم ...؛ ... این‌که بارها در دریای چشمان‌ات غرق شدم و به بوی تن‌ات زنده گشتم؛ که مُهرت نه تنها بر پیشانی و بازو، که نقش بسته است بر تک‌تکِ سلّول‌هایم؛ که صدایت هشدارِ "قد قامت" است برای‌ام که به ستایش‌ات برخیزم در کرنشی سزاوارت؛ که گواه‌ام مولای بلخی و حافظ و شاملویند؛ که ... و نهصدونودونهمین آن که ... چه بگویم؟ چه ناتوان‌اند واژه‌ها در نمایاندنِ آن‌چه در ذهن و روانِ آدمی می‌گذرد؛ چنان چون ظرفی به اندازه‌ی کاسه و مظروفی به گستردگیِ دریا! نمی گویم؛ به جایش دست می‌برم و به ناخن‌ها، سینه‌ام را می‌شکافم که ببین؛ دلیلی دیگر؛ بی‌دلی‌ام! که دل‌ام در رهن تو بوده از هزاره‌های دور.

می‌مانم در هزارُمین. نمی‌خواهم، یا که نمی‌توانم. سینه‌چاک می‌سپرم خود را به بادِ مخالف که پراکنده گردم در تهی.

... و اینک صدایی که در کاینات می‌پیچد: «پیشی پیشی!» امیدی تازه و در پی‌اش جمع شدنی دوباره.

واگویه

همه عمرم صرف آن شد که آینه‌ی دل صاف بماند، بی غبار و پاک، آن چنان که زیبایی ات بی کم و کاست عیان باشد در او.

کدام زنگار؟ بگو! چه تیرگیِ سهمناکی بر آن دیدی که روی از آن برتافتی؟!

گم‌گشتگی

کجا افتاده‌ام؟ این عصب‌ها ...؟ چرا هیچ حسّی ندارم؟ چه شد که فرو رفتم در درون‌ام و دیگر نای سر برآوردن از آن در من نمانده؟ نه! فرو رفتن واژه‌ی مناسبی نباید باشد! همراه است با نوعی رضایت؛ خواست، اختیار. بلعیده شدم؛ بله! بلعیده؛ چنان چون جرمی در دام گرانش سیاه‌چاله‌ای.

پاره‌های جان‌ام درگیرند با خود. هر یک با لفظ و لحنی؛ گاه متضاد و مغایر، پرخاش‌گر و یا خوددار، ... گُر می‌گیرم و به آنی یخ می‌بندم در زمهریر دوزخیِ فضا ـ زمانی که از آن می‌گذرم. در کدام جهان‌ام؟ در چه قرنی، از چه سال و چه ماه و چه روز و چه ساعتی؟

به هیبت کوه درآمدم که تکیه‌گاهت گردم، آن چنان که بی دلهره‌ای ...! به هیبت درخت درآمدم که بر آن بپیچی و ببالی از مکیدن شیره‌ی جانِ بی‌دریغ‌ام! و به هیبت دریا، که با دیدن‌اش آرام گیری و ای عجب به چشمانی که دریا غرق شود در آن!

معنا یافتم، هستی پذیرفتم در حضورت. جلوه کردی بر من و زمان در من آغازیدن گرفت. پیش از آن امّا که بودم؟ بودم آیا؟! و اکنون؟... نه کوه‌ام، نه دریا و نه درخت. خرده سیّارکی را مانم رها در تهی، که زمان در آن جاری نیست. ستاره‌ام کجاست تا که اسیر جاذبه‌اش گردم و بگردم و بگردم و بگردم به گردِ آن؛ که سال و ماه از این گشتن‌هاست که معنا می‌یابد.

برزخ

خسته‌ام، خسته. از نفس افتاده‌ام. عضلاتم به فرمان نیستند. چون تکّه‌ای گوشت ـ لت و پار شده ـ افتاده‌ام در کنج اتاق! بس که حرف زده‌ام با خود. حرف، حرف. گفتم و شنیدم. کاش آدمی این توان را داشت با همان سرعتی که می‌اندیشد، ثبت‌شان کند در جایی. ولی مگر می‌شود؟! به آنی حجمی عظیم از حرف و یادها، جرقّه‌وار، می‌آیند، اثر می‌گذارند و ناپدید می‌شوند.

سفر می‌کنم در بی‌زمانی و لامکانی. می‌آیی و خرامان به دورم چرخی می‌زنی. می‌گویم: « هزار سال به جستجوی‌ات بودم، ای نیمه‌ی گم‌شده‌ی من.» قوّتی می‌یابم از شمیم گیسوان رها شده‌ات؛ دست می‌برم بلکه انگشتان زمختم آن را بنوازد. به غمزه‌ای می‌رمانی‌ام از خود، که: « نی! نی! پیشته!» گم می‌شوم. کجایم من؟ جهت کدام است؟ نه آسمانی پیداست و نه افقی! به انتظاری فرساینده امید می‌بندم که نجاتم دهی از این برزخ، از این سرگردانی میان دو جهان، این سو و دیگرسو.

می‌آیی و می‌گویی: « همین که هست! اصلاً شما بفرمایید چه نسبتی با بنده دارید؟!» می‌گویم: « مال توام. این هم نشان تو!» و آن دو لکّ صورتی نقش بسته بر بازوی چپم را نشان‌ات می‌دهم. گواه من! می‌شکفی چون گل؛ خیره می‌شوی در چشمان بی‌رمق‌ام و می‌گویی: «ای لووووس! یادت باشه! من همه چیز توام؛ همه چیز! » غرق می‌شوم در نگاهت. جان‌ام ذرّه ذرّه مکیده می‌شود به درون مردمک چشمان‌ات. محو می‌شوی از نظرم ناگاه.

کرخت و بی‌حسّ تقلّا می‌کنم که بیابم‌ات. غریو سر می‌دهم که: « این گونه نیم‌بسمل رهایم نکن. یا زنده‌ام گردان و یا کارم بساز!» نمی‌بینم‌ات، امّا صدایت را می‌شنوم. می‌خندی چون گل، اگر که گل بخندد.

کی بود عاشق‌ات شدم؟ چرا نفهمیدم آن چه جان‌ام را گرمی بخشیده، آتشی‌ست دمادم فزاینده و مهار ناشدنی؟ چه گونه غافل ماندم از آن چه که هماره می‌ترسیدم از آن؟ کی‌ام من اکنون؟ تو؟ خود؟ یا که هیچ؟

گم ماندم در ناکجا. نیمه‌جانی تشنه‌ام به انتظار جرعه‌ای آب از دستی آشنا. خواه آب حیات، خواه آن جرعه که به وقت ذبح به قربانی می‌نوشانند.

زمزمه

شکستم یکبارگی؛ بی هیچ هشداری! چون شیشه‌ای که پرتابه‌ای ناغافل به آن برخورَد، فرو ریختم. هر پاره از جان‌ام پراکنده شد در سویی. معجزه‌ای باید، یا که سورِ اسرافیلی شاید، که به هم گرایند این پاره‌ها.

معجزه بود طلوع‌ات در آسمان شب‌ام. روشن شدم و گرم، از پرتو حضورت و گرمای وجودت. روحی دمیده شد در کالبدم، رنگ یافت و معنا گرفت جهان‌ام.

یقین یافتم، ایمان آوردم، قرار گرفتم و آرام. خود را به تو، که پاداش تمام رنج‌ها و صبوری‌هایم در همه‌ی سال‌های گم‌گشتگی‌ام انگاشتم، سپردم و سیر کردم در چهارگوشه‌ی جان. از هفت فلک گذراندی‌ام و به عرش برین راه یافتم.

گم بودم پیش از تو، آری! گم.

اکنون، این‌جا، ... چه شد که پاره پاره شد جان‌ام؟ به کدام گناه، خدایا؟ چه شد که دست‌هایم رها شد به یکبارگی؟ مگر نه آن‌که آدمی را از مینو به مادّه فرستادی تا هم‌رزمت باشد در نبرد با اهرمن، با دیو دروغ که بزرگ‌ترین دشمن‌اش می‌شماری؟! به کدام نافرمانی از این خواسته‌ات این چنین رها شدم از فلک هشتم، از آستان‌ات، و فرو افتادم بر زمین سرد؟ که این چنین موج ـ لرزه‌ی شکستن‌ام در دورترین جای کائنات هم حسّ شود؟!

گم می‌شوم دیگربار، یارای نبردم با دیوان، آنان که تو دشمن‌شان می‌داری نیست، اگر که آن دیریافته، آن که دستان‌اش با دستان‌ام آشناست، را نفرستی. معجزه می‌خواهم از تو، معجزه!

برای میرحسین

دسته‌های عزاداری را که از گوشه‌ی پرده و از پشت پنجره‌ی اتاق می‌بینم، ناخودآگاه در خود جمع می‌شوم و پا در برزخی می‌نهم از شرم، دریغ و امید. حال راه‌زده‌ای را می‌یابم، خفیده بر پشت بوته‌ای که خداخدا می‌کند مگر قوّتی افتد در پا و زهره‌ای در دل‌اش؛ که بایستد و غریو سر دهد که: «ای رهزنان بی‌حیا! آن که بندی‌اش کردید، تنها نیست!»

ای کاش این جسارت در من باشد که بتوانم/بخواهم که جاکَن شوم از پشت این بوته، این پنجره؛ چرخی زنم و میدانی بسازم در میان این جمع سینه‌زن، در انتظار لحظه‌ای که بشنوم: «یا حسیـــــــن!» و من فریادم را چون تیری در کمان، به آسمان نشانه روم که: «میر حسیـــــــن!»

یک

«چخ»! تا دیر نشده، باید بتارانم‌شان. «چخ»! می‌آیند و زهرآب‌شان را همه جا می‌ریزند و برخی هم، گوشه‌ای یا سوراخی می‌یابند برای مردن. آن وقت است که دیگر خلاصی‌ام نیست از بوی تعفّنی که در سرم ماندگار می‌شود. تو می‌دانی که چه می‌گویم، که چه طور گاهی در می‌مانم از هیاهو، از صداهای پیرامون که در نظرم چون تارهایی می‌آیند پراکنده در هوا و ـ‌اگر چه هنوز غریب است، برای‌ام ـ می‌بینم‌شان که با چه ضربی خود را از مجرای گوشم به کاسه‌ی سر می‌رسانند و لایه‌لایه‌ی مغزم را در بر می‌گیرند.

خوش‌بخت بودی تو، قربان‌عمو، خوش‌بخت! قرار یافتی در جنگلی که برای خود ساختی و دیگر نخواستی/نتوانستی که بشنوی. دیدم‌ات، بارها، نشسته بر تخته‌سرِ خانه‌ات. درست به همین حالت که من این‌جا، کناره‌ی راهی خاکی در کوه نشسته‌ام.تااا پایی جمع، پایی نیمه‌باز و دستی بر ساقِ آن. با آرنج دست دیگر تکیه داده بودی به ران پایی که جمع بود و خیره به ناکجا. ده‌ـ‌دوازده سال بیش‌تر نداشتم. با بدره‌ای از شیر تازه دوشیده، باید از دریچه‌ی میان پرچینی بلند ردّ می‌شدم و بلافاصله از روی پرچینی کوتاه‌تر و از پسِ آن از باریکه‌ای هم، که گم می‌نمود امتدادش در انبوه سرو و سپیدار‌ و نهال‌هایی که لابه‌لایشان کاشته بودی. بچّه و بودم و جان‌ام بازیگوش. چه می‌دانستم که آدمی چون گوی قرعه است و هرچه هم گردانده شود در گردونه‌ی فلک، نوشته‌ی درون‌اش ‌تغییری نمی‌یابد؛ که من ادامه‌ات/ادامه‌تان هستم و ردّتان، تا زمان بر من جاری‌ست، بر نردبان‌های پیچ‌خورده‌ی تک‌تک سلّول‌هایم ماناست؛ که روزی فرا خواهد رسید به ناگزیر، گاه و بی‌گاه، فرسنگ‌ها برانم تا مگر جایی ـ آن گونه که پدر می‌گفت: « هیچ فلان فلان شده‌ای در آن نریده باشد!»ـ بیابم و هوارت را در سرم بپیچانم که «چخ! زن‌جنده صاحاب! چخ!» بلکه رانده شوند این پیر سگ‌ها، این تارها که از سر ریسه می‌شوند و مته‌وار در مغزم فرو می‌روند.

باید می‌پرسیدم، می‌فهمیدم ، چه شد و چه گونه توانستی که نشنوی، قربان‌عمو؟


جنم

امان از دست این ژن‌ها! همین که به سنی رسیدی که ناخودآگاه می‌خواهی آنی نباشی که از آن برآمدی، تقلای جان‌فرسایی می‌کنی که همه‌شان را جوری دیگر بچینی، که جوری دیگر ببالی. می‌چینی شان و چندی هم برون‌دهی متفاوت می‌بینی ـ از آن‌چه که باید ـ در برخورد با زشت‌ و زیباهای زمان. ولی مگر می‌شود و شاید بهتر که نشود! در جدال با یکی از همین کش‌ و واکش‌های روزافزون است که می‌روی زیر باری که آن را به دوش کشی؛ سگرمه‌ها در هم رفته، فحش بر لب، پدرت را می‌بینی که به هر جان‌کندنی‌ست کمر راست می‌کند! مبهوت از چنین تصویری، نگاه می‌کنی در خود و می‌بینی ژن‌های لامصّب، اگر نه همه، بیشترشان گویی هزار سال است که گلمیخ شده‌اند در جای اول‌شان!

فی الحال

زانوی غم در بغل گرفته و "ریدم به این زندگی" بر زبان جاری و چشم انتظار معجزه‌ای، بلکه این روز سگی به سر آید که داش حمید زنگ زد و گفت چه کاره‌ام و لابد شنید که هر کجا و حالتی بهتر از این جای و حال ما!...
دو سیگار کشیدنی نیست که برگشتم. گفتم تا حال و روزم به راه است، بگویم که فی الحال جهانی که من می‌بینم، به قاعده، خرامان و موزون می‌گردد و ...
سرتان را درد نیاورم، مخلص کلام این که: « سلطان جهانم به چنین روز غلام است»!

آی محمدعلی!

آی محمدعلی، محمدعلی! تو پادافره کدام گناه منی؟ چون روز برایم روشن بود نه من، که مجمع دانشمندان عصر ما هم نمی‌توانند چارتا چیز علمی در آن کله‌ی چکّشی‌ات فرو کنند؛ که احتمال دیدن الکترون‌ها آن هم با چشم غیر مسلّح بیش‌تر است تا یک اپسیلون امید به پیشرفت تحصیلی‌ات!

نمی‌دانم چه شد که افتادم در دام بلایی که این‌چنین حیران و ویلان نشسته‌ام روبرویت و ز پسِ هزارتا مثال ریز و درشتی که گفته‌ام برایت، بی‌هوده امید بسته‌ام به این که مگر بتوانی ـ نصف و نیمه هم که شده ـ بگویی اگر فشار گاز زیاد شود، حجم لامصّب‌اش چه تغییری می‌کند؟! همین و همین. ولی می‌دانم دیگر؛ گفتم که می‌شناسم‌ات. آن همه روضه‌ای را که برایت خواندم، نه در گوش، که به دهان برمی‌گیری‌شان و خوب که می‌جوی، از آن‌ها معجونی می‌سازی و برون‌ده تلاش‌ات، که جانفرساست برای هردومان، نه تنها لرزاندن چندباره‌ی تن بیچاره‌ی رابرت بویل در گور، که مشتی وازگانی بی سروته است که نه فعل‌اش پیداست و نه فاعل‌. تازه بعد یک ربع آن جمله‌ی معروفت را می‌گویی که «آقا، هنوز موتورم به کار نیفتاده!»

... و من نمی‌توانم که نخندم به خود؛ به سرنوشت‌مان که دوساعتی در هفته تنیده شده به هم، با دست و پا زدن‌های تکراری در نبردی دوسرباخت؛ به ناممکن بودن بعض امور. تسلیم‌ات می‌شوم محمدعلی، تسلیم و خلاص. بله، این بهتر است!

این است که مهربان می‌شوم با تو و شش‌دانگ حواسم را جمع نگه می‌دارم که مبادا فی‌المثل مسئله‌ای بدهم که در آن به جمع و تفریق دو عدد سه‌رقمی نیاز باشد و انگشتان دست و پای تو و من کافی نباشد برای به دست آوردن پاسخ و باز بخواهی چند دقیقه‌ای به کما روی و اوقات‌مان تلخ و آخرش هم هیچ و پوچ! و تو هم که انگار قدر این سازش را بدانی، برایم "مانومتر" را "مانتومتر" می‌نویسی و یا "سولفوریک اسید" را "سولفورِ یک اسید" می‌خوانی تا بخندانی‌ام! غنیمتی‌ست با تو بودن و خندیدن در این وانفسا. آی محمدعلی، محمدعلی! تو پاداش کدام کار صواب منی؟!

حال و فال

تار در دست می‌گوید: «دیوان حافظ را بیارم برات؟» می‌گویم که لازم نیست، چیزی یادم می‌آید و زمزمه می‌کنم‌اش. می‌گوید: «نه، منظورم اینه نمی‌خوای بدونی چه میگه در باب احوال امروزت؟» که می‌بینم فکر خوبی‌ست. ... دست می‌برم لای کتاب و یا حقّی و تفأّلی:

«گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد    بسوختیم در این آرزوی خام و نشد!»

جور در نمی‌آید. نگاه می‌لغزانم به انتهای صفحه، به غزل دیگر. این یکی که بالکلّ از موضوع پرت است! همان اوّلی را با وسواس بیشتری می‌خوانم، بلکه چیزکی بیابم در آن. نیست. هیچ نمی‌خواند با فرایند ناتمامی که پایانش را خوش می‌بینم. هیچ شکّی برایم نمانده که خواجه‌ی ما این بار را دیگر ریده است! سرمست از این مچ‌گیری، تا از چهارمضراب فرود نیامده به درآمد دشتی، می‌گردم و غزلی می‌یابم که با حال آن‌ام بخواند و می‌خوانم:

«خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟    ساقی کجاست، گو سبب انتظار چیست؟»
                                                            ...
چند ساعتی زمان می‌برد تا روشن‌ام گردد که «بر مهر چرخ و شیوه‌ی او اعتماد نیست.» پیر جهان‌بین ما، چون همیشه، خوش دیده است پس پرده را!

احکام هوا ـ فضا (۸) بخش پایانی

فرض کنید یک زمانی بیاید که قضا و قدر الهی ایجاب نماید شهاب‌سنگی یا سیّاره‌ای مسیرش را کج کند و عدل بخورد به کره‌ی ماه و آن را کلاً منهدم سازد. حکماً می‌گویید: « فاااتحه؛ حیات در کره‌ی زمین از بین می‌رود.» خوب! ولی اگر یک نفر زنده ماند، چه؟ تکلیف شرعی‌اش چه می‌شود؟ یا زمانی بیاید که تبدیل جرم به انرژی ـ یا بالعکس ـ مثل آب خوردن آسان شود، یعنی مثلاً از کافه‌ای در پاریس بخواهید یک‌هو بپیوندید به صفوف به‌هم فشرده‌ی نماز جمعه‌ی تهران تا از فیوضات این جا نیز بی‌بهره نمانید. یا از طریق کرم چاله ها بخواهید همین جور در فضا ـ زمان ول بگردید و یا اصلاً ویرتان بگیرد که بساط‌تان را جمع کنید و بروید در یک جهان موازی با این جهان زندگی کنید! می‌خواهم بگویم که هیچ نگران نباشید مبادا زمانی بیاید که احکام فقهی در جایی و یا به مناسبتی لنگ بزنند! برای همه‌ی اینها در موقع مقتضی حکم لازم صادر خواهد شد.

« اگر زمانى فرا رسد كه كره‌ی ماه قبل از كره‌ی زمين منهدم شود، ... همچنين اگر حركت وضعى زمين دگرگون شود و در نتيجه وضع شب و روز تغيير پيدا كند و يا حركت انتقالي‌اش طور ديگرى شود و در نتيجه فصول چهارگانه وضع ديگرى به خود بگيرد، مسائل بسيارى از ابواب فقه پيش خواهد آمد.
و اگر آن چه كه بعضى‌ها گفته‌اند که ممكن است در آينده اجسام مخابره شوند درست باشد، باز به خاطر آن حادثه احكام ديگرى حادث خواهد شد.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ مسافرت به بعضى از سيارات و كرات؛ مسئله ۶)

بی‌هوده؛ خنده‌دار! تلاش عبث آن‌هایی را می‌گویم که می‌خواهند خود را آزاد کنند از قید احکام فقهی. ما تا قیام قیامت با شماایم.

احکام هوا ـ فضا (۷)

عزیزان فضانوردی که بر روی کاوشگر وُیجر کار می‌کنند، این فرصت را دارند که به محض برخورد با یک موجود فضایی، ابتدا از او یک تست هوش بگیرند که البته دلیلی ندارد سخت باشد! مثلاً: این چندتاست، یا دودوتا و از این قبیل. و اگر فهمیدند که یک چیزهایی را درک می‌کند، مجازند همان جا سنت حسنه‌ی نکاح را جاری نمایند. البته لازم است یادشان بماند که بعداً، سر فرصت، وجب عیال مربوطه را جهت برآورد دقیق و به قول معروف میلی‌متری طول و عرض حوض حیاطشان اندازه‌گیری نمایند.

« اگر در كرات بالا انسانى يافت شود، با آن معامله‌ی انسان زمينى مى‌شود. و اگر موجودات زنده‌اى به غير شكل انسان و يا شكل‌هاى ديگرى يافت شود، اما داراى عقل و ادارك باشند، باز هم با آن‌ها معامله‌ی انسان مى‌شود. حتى ازدواج با آن‌ها جايز است و همه تكاليف شرعيه و احكام الهيه بر آنها جارى است. و اگر وجب آنها بر خلاف وجب‌هاى ما باشد و معيارشان در بدست آوردن حجم كُر با ما اختلاف داشته باشد، احكامشان در باب وضو و ديات و قصاص و ساير ابواب مختلف مى‌شود.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ مسافرت به بعضى از سيارات و كرات؛ مسئله ۴)

قراول محلّه

یه محله رو در نظر بگیرین که دزد‌خورش خوبه! ملت کلافه میشن و بعدِ کلی سعی و خطا، بالاخره یه شب با یه تاخیر چند ثانیه‌ای پس از دزدی میریزن بیرون که بیفتن دنبال دزدا. خوب! در اینجا چند حالت پیش میاد. مثلاً اگه همه دچار شور انقلابی بشن، یکهو می‌بینی همه "آی بگیرین"کنان حمله‌ور میشن یه سمتی. « حالا از کجا معلوم که اون لامصبا اون‌وری نرفته باشن! هان؟» این سوال پاچه‌سست کنیه.
دیگه این که شاید اون سعی و خطاهای پیشین روی مخ اهالی محترم محله تاثیر داشت و این بار چند دسته شدن و هریک حمله‌ور به سویی. « تو میگی ما چندتا میتونیم از پس اون حرامیا بربیایم؟» اینم سوال زهره‌ خرد کنیه.
و اما « اگه همین گوشه ـ کنار خپیده باشن، چی؟ ما که رفتیم، بیان و همین چارتا خرت و پرت باقی‌مونده رو هم با خیال راحت ببرن!» خوب این سوالیه که قاعدتاً اهالی دلاور پس از سال‌ها تجربه در دزد‌نگیری(!) باید از خود بپرسن. بعدش هم چندتاشون از خر شیطون بیان پایین و یک شب هم که شده، نخوان قهرمان باشن و بپذیرن که در محل بمانن.
و صد البته که اهل محل باید شش دونگ حواسشون باشه یا نذارن سید ممد خودمون سردسته‌ی این قراولا بشه، یا به هر زحمتی هست یادش بدن اون سوت هشداری که تو دستشه، چطور کار می‌کنه!

احکام هوا ـ فضا (۶)

کشاورزان و دام‌داران زحمت‌کش، متخصّصین پژوهشکده‌ی رویان و به ویژه کیمیاگران شریفی که به هر علّتی کسب و کارشان را به کره‌ی ماه و یا سیّارات دیگر منتقل نموده، در آن جا به فعّالیت مشغولند؛ هم‌چنین جویندگان دوره‌گردی که به دنبال هر چیز دندان‌گیری ـ از طلا و جواهر بگیرید تا گلّه‌های وحشی گاو و گوسفند ـ از این سیّاره به آن سیّاره می‌روند، وهم برشان ندارد که احکام فقه و شرع زمین‌شمول است و دیگر بر آن‌ها جاری نیست! چرا که:

« اگر در آن كرات چيزى يافت شود كه زكات به آن تعلق مى‌گيرد ـ نظير غلات چهارگانه، حيوانات سه‌گانه، طلا، نقره و نيز معادن و گنجينه‌ها و نظاير آن ـ احكام شرع بر آنها جريان مى‌يابد. و اگر معادن و گنجينه‌هايى از غير آنچه در زمين هست يافت شود، خمس به آن تعلق مى‌گيرد. ... و اگر مثلاْ گاو، گوسفند و شتر ـ نه به طريق عادى، بلكه به طريق مصنوعى ـ در آنجا درست شود و يا گندم و جو و مويز و خرماى مصنوعى يا طلا و نقره مصنوعى ساخته شود، ... زكات دارد.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ مسافرت به بعضى از سيارات و كرات؛ مسئله ۳)

احکام هوا ـ فضا (۵)

عرض کنم هرچند دیروز را ـ به اتّفاق ـ به مبارکی اسکارگیری‌مان تعطیل کردیم، ولی خوب این دلیل نمی‌شود که از سرفصل مطالب کم کنیم! خاصّه این که از این پس وارد بحث های فقه فضا می‌شویم و از این روی لازم است چیزی از قلم نیفتد، تا دوستان فضانورد ما در آن بالا هم دچار کمبود احکام نشوند و هم انشاءالله تعالی بتوانند با انجام درست و بدون اشتباه فرایض، اجرای این احکام را در فضا نیز نهادینه کنند. این است که گوش به زنگ باشید شاید این هفته، فی المثل جمعه، یک جلسه‌ی جبرانی گذاشتیم!
و امّا مسئله ی امروز مربوط است به دوستانی که هر از چند گاهی به ایستگاه فضایی می‌روند و مدتی را در آن جا می‌مانند. ( در مورد رانندگان محترم مسیر زمین ـ ایستگاه که کلاً در رفت‌وآمد اند، احکام دیگری‌ست که بعداً عرض می کنم.):

« اگر [شخصی] با سفينه‌ی فضائى به خارج جو ـ يعنى آن جا كه ديگر زمين جاذبه ندارد ـ سفر كند، قهراً در آنجا او مانند هر چيز ديگر وزن نخواهد داشت. پس اگر بتواند در كف سفينه بايستد به طوري كه پاهايش سمت زمين قرار گيرد، بايد نماز را ايستاده و با رعايت جهت قبله بخواند. و اگر نتواند بايستد بايد معلق نماز بخواند و تا مى‌تواند پاهايش را به طرف زمين بگيرد؛ وگرنه به هر نحوي كه برايش ممكن است، نماز را بخواند و نماز به هيچ حالى از احوال ترك نمى‌شود و در همه احوال بايد رعايت قبله را و يا حداقل جهت قبله را بكند، جهتى كه از ساير جهات به قبله نزديكتر باشد. و اگر نداند جهت قبله كدام است يك نماز را چهار مرتبه و هر مرتبه به يك طرف بخواند.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ باب سفر با هواپيما و امثال آن؛ مسئله ۱۱)

بنا بر این چه خوب است که دوستان ـ یک بار برای همیشه ـ گوشه‌ای از ایستگاه را انتخاب کرده، آت و آشغال‌های آن را دور ریخته، نمازخانه‌ای برای خود دست و پا نمایند. و صد البته که باید این بخش کنار پنجره باشد تا ردّ کره‌ی زمین ـ یا همان جهت قبله ـ معلوم بماند و دوستان مجبور نشوند از کار و زندگی خود بیفتند و چهارباره‌کاری کنند!

احکام هوا ـ فضا (۴)

و امّا مسئله‌ی امروز! فرض کنید یک مومن یا مومنه‌ی حواس‌پرتی پیدا شد و عدل زمانی که پای پله‌های هواپیماست، یادش می‌آید که ای دل غافل! نماز عصرش را نخوانده. خوب، در این جا دو حالت پیش می‌آید: اگر هواپیما از نوع معمولی باشد که هیچ! کار از کار گذشته است. ولی اگر از نوع هواپیماهای عمودپروازی باشد که حرکت سینوسی دارند، یعنی به بیان ساده‌تر آن‌هایی که در حال حرکت بالاـ پایین هم می‌پرند، این فرصت را دارد که نمازش را اداء نماید. البته همان طور که در جلسات قبلی گفتیم، باید بسیار مراقب باشد تا ارتفاع پرواز آن از حدّ مجاز شرعی، یعنی چهار فرسنگ، بیش‌تر نشود:

« ... اگر [شخصی] سوار هواپيما شود و در آنجا نماز قضاء شده‌ی عصر آن روزش را شروع كند، در حالي كه مغرب شده و هواپيما به طور عمودى صعود كند آن قدر كه سرنشين قرص خورشيد را در بين نماز ببيند و سپس هواپيما فرود آيد به طوري كه ديگر قرص خورشيد پيدا نباشد و دوباره صعود كند و قرص خورشيد پيدا شود و همچنين در بين نماز چند بار خورشيد پيدا و ناپيدا شود، نمازش صحيح است و بعيد نيست اداء باشد.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ باب سفر با هواپيما و امثال آن؛ مسئله ۳)


مسئله‌ی دیگر اختصاص دارد به عزیزی که بر روی هواپیمای جاسوسی Black Bird به فعالیت مشغول است و یا به نحوی از انحای مختلف به سوئیچ آن دسترسی دارد. همین جا لازم است دعا کنیم که انشاءالله یک روزی بیاید که همه‌ی مومنین و مومنات از برکات وجود آن برخوردار شوند. و امّا چرا این هواپیما؟ چون تنها این هواپیماست که هم جمع و جور است و هم می‌تواند بدون هیچ دردسری از کره‌ی زمین ـ که با سرعت ۱۶۷۰ کیلومتر بر ساعت به دور خود می‌گردد ـ سبقت بگیرد!
خوب حالا شما بگویید! کسی که به این وسیله دسترسی دارد و نماز صبح‌اش به یک دلیلی قضاء شود، باید همین طوربنشیند و به سر و کله‌ی خود بزند که چرا چنین شد و ...؟ یا بپرد داخل کابین و خود را برساند به جایی که نمازش اداء شود؟ حکم‌اش را خواهم گفت. ولی این را هم بگویم که نمی‌شود مثلاً گازش را بگیرد و یک دور کامل بزند و از آن‌طرف در آید، بعد بگوید که من نه تنها بدهکار نیستم، بلکه یک روز هم در ادای واجبات طلبکار شدم!

« اگر فرضاً نماز صبح كسى در تهران قضاء شود، آنگاه سوار هواپيما شده و يك‌ ساعته به استانبول برسد درحالي كه در استانبول هنوز نيم ساعت به طلوع خورشيد باقى مانده در آنجا نمازش را اداء مى‌كند و در واقع نماز صبح آن روزش بعد از آن كه قضاء شده دوباره اداء شده‌است، حال آيا براى كسي كه بدون هيچ خرجى و زحمتى مى‌تواند با هواپيما خود را به نماز اداء برساند واجب است اين كار را بكند يا نه؟ على الظاهر واجب است. ...» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ باب سفر با هواپيما و امثال آن؛ مسئله ۳)

احکام هوا ـ فضا (۳)

نیلز بور فیزیکدان نامی می‌گوید: « هر کس که از شنیدن نظریه‌ی کوانتوم حیرت‌زده نشود، پیداست آن را نفهمیده!» حالا حکماً می‌گویید این گفته چه ربطی به موضوع بحث ما دارد! عرض می‌کنم. برخی از مسائلی که از این پس گفته خواهد شد، در حوزه‌ی ژانر فقهی ـ تخیّلی جای می‌گیرند و بنابر این اگر با انگشت حیرت بر دهان مانده از جلسه خارج شدید، نه تنها ایرادی ندارد بلکه به صواب هم نزدیک‌تر است!

« ... اگر [هواپیمایی] دو فرسنگ عمودى پرواز كند و جاذبه‌ی زمين به طريق علمى تمام شود، به طوري كه هواپيما بتواند در همان بالا بايستد و زمين دور خود را ادامه دهد و بعد از آن كه فرضاً زمين نصف دور خود را زد هواپيما به زمين برگردد، نماز و روزه‌ی خلبان و سرنشينان با اين كه صدها فرسنگ از وطن دور شده‌اند، شكسته نمى‌شود. ...» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ باب سفر با هواپيما و امثال آن؛ مسئله ۲)

« اگر [شخصی] با هواپيما طورى سفر كند كه تمامى ماه مبارك رمضانش شب باشد و در يك ماه آفتاب را نبيند، ظاهراً قضاء روزه بر او واجب است.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ باب سفر با هواپيما و امثال آن؛ مسئله ۵)

احکام هوا ـ فضا (۲)

در هواپیماهای مسافربری معمولی که حرکت زیگزاگی دارند، احوط آن است که قبله‌یاب یا GPS به همراه داشته باشید:

« نماز خواندن در هواپيما با رعايت قبله جايز است و اگر در حالي كه رو به قبله وارد نماز شد، هواپيما از سمت قبله به طرف چپ و يا راست منحرف گشت، نمازگزار هم به تدريج به طرف قبله بر مى گردد و در حال برگشت سكوت مى كند و نمازش صحيح است. هر چند كه انحراف هواپيما به تدريج به جايى برسد كه درست خلاف جهت قبله است. و اما اگر هواپيما دور بزند و نمازگزار هم به تبع آن پشت به قبله شود آنگاه خود را به طرف قبله برگرداند، نمازش باطل است.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ باب سفر با هواپيما و امثال آن؛ مسئله ۱)

بنابراین در این گونه موارد بهتر است که بدن خود را شل کنید تا آماده‌ی هر نوع تغییر جهتی باشید!

و امّا اگر به فرض یک زمانی هواپیمای مسافربری عمود‌پرواز ساخته شد، مواظب باشید که نخواهد یک‌هو ۲۵ کیلومتر به طور عمودی پرواز کند، چرا که:

« اگر [شخصی] سوار هواپيما شود و هواپيما چهار فرسنگ به طرف بالا و عمودى پرواز كند، با اين كه بالاى آسمان وطنش است، نماز سرنشين و روزه‌اش مى‌شكند.» (تحریرالوسیله؛ امام خمینی؛ بحث پيرامون مسائل نوظهور؛ باب سفر با هواپيما و امثال آن؛ مسئله ۲)