مجرّدانه 1
آقا حکایتی ست مجرّد ماندن من و حرف دور و بری ها. این که چرا هنوز هیچ خاکی بر سر نریخته ام، خود قصّه ای دیگر است و حالی می خواهد نوشتن اش، و در این وانفسا کو حال؟!
علی الحساب بگویم که من هم می خواستم تا مثل بچّه ی آدم در همان سال های جوانی ازدواج کنم، ولی مگر می شد؟ آن هم در طایفه ای که تا سی سالگی ات هنوز بچه ای و شاشت کف نکرده، بعدش هم آن قدر بزرگ هستی که هر غلطی خواستی خودت باید انجام دهی! این تاکتیک همه ی مردان این طایفه است. وقتی می گویم همه، یعنی همه! حکماً مشترک اند در ژنی دوزمانه ـ دوکاره به نام «چه غلط ها/به من چه»! زن ها هم چه کاری از دست شان بر می آید جز دعا؟! این است که تقریباً سن ازدواج پسران طایفه سی سال به بالاست. خلاصه این که بعد آن سه سال تقلّای جان فرسا و چند سال به درآمدن از گیجی آن ماجرا، الان مثل روز برایم روشن است که فارغ از بحث قسمت و تقدیر، احتمال رخداد یک بیگ بنگ جدید بیش تر بود تا انجام آن کار!
باری؛ با آن که چندان هم نمانده که به چهل سالگی برسم، هنوز خودم هستم و خودم و آن غلط معروفی که نکرده ام! و صد البته در کنارش، سیل دعاهایی که زن های فامیل نثارم می کنند! این را دیگر نمی دانم چه طور رفع و رجوع کنم؟! خود حکایتی ست مفصّل! باید بشنوید تا بدانید چه می گویم. ملغمه ای از دعا، دستور، دلسوزی، آرزو، تحقیر، توهین و الا ماشاءالله چیزهای دیگر که نثارم می کنند! معلوم نیست کی طاقتم طاق شود و حرف از دهانم بپرد که : «ای اماااااان! ولم کنید، یه غلطی می کنم»!
پی نوشت:
1ـ متمّم اوّل نوشته ی پیشین(قلق کده): آقا این مداد اتود ما هم از امروز قلق دار شده! گفتم در جریان باشین؛ بعداً حرف در نیاد که فلانی نگفته!