دسته‌های عزاداری را که از گوشه‌ی پرده و از پشت پنجره‌ی اتاق می‌بینم، ناخودآگاه در خود جمع می‌شوم و پا در برزخی می‌نهم از شرم، دریغ و امید. حال راه‌زده‌ای را می‌یابم، خفیده بر پشت بوته‌ای که خداخدا می‌کند مگر قوّتی افتد در پا و زهره‌ای در دل‌اش؛ که بایستد و غریو سر دهد که: «ای رهزنان بی‌حیا! آن که بندی‌اش کردید، تنها نیست!»

ای کاش این جسارت در من باشد که بتوانم/بخواهم که جاکَن شوم از پشت این بوته، این پنجره؛ چرخی زنم و میدانی بسازم در میان این جمع سینه‌زن، در انتظار لحظه‌ای که بشنوم: «یا حسیـــــــن!» و من فریادم را چون تیری در کمان، به آسمان نشانه روم که: «میر حسیـــــــن!»