آی محمدعلی!

آی محمدعلی، محمدعلی! تو پادافره کدام گناه منی؟ چون روز برایم روشن بود نه من، که مجمع دانشمندان عصر ما هم نمی‌توانند چارتا چیز علمی در آن کله‌ی چکّشی‌ات فرو کنند؛ که احتمال دیدن الکترون‌ها آن هم با چشم غیر مسلّح بیش‌تر است تا یک اپسیلون امید به پیشرفت تحصیلی‌ات!

نمی‌دانم چه شد که افتادم در دام بلایی که این‌چنین حیران و ویلان نشسته‌ام روبرویت و ز پسِ هزارتا مثال ریز و درشتی که گفته‌ام برایت، بی‌هوده امید بسته‌ام به این که مگر بتوانی ـ نصف و نیمه هم که شده ـ بگویی اگر فشار گاز زیاد شود، حجم لامصّب‌اش چه تغییری می‌کند؟! همین و همین. ولی می‌دانم دیگر؛ گفتم که می‌شناسم‌ات. آن همه روضه‌ای را که برایت خواندم، نه در گوش، که به دهان برمی‌گیری‌شان و خوب که می‌جوی، از آن‌ها معجونی می‌سازی و برون‌ده تلاش‌ات، که جانفرساست برای هردومان، نه تنها لرزاندن چندباره‌ی تن بیچاره‌ی رابرت بویل در گور، که مشتی وازگانی بی سروته است که نه فعل‌اش پیداست و نه فاعل‌. تازه بعد یک ربع آن جمله‌ی معروفت را می‌گویی که «آقا، هنوز موتورم به کار نیفتاده!»

... و من نمی‌توانم که نخندم به خود؛ به سرنوشت‌مان که دوساعتی در هفته تنیده شده به هم، با دست و پا زدن‌های تکراری در نبردی دوسرباخت؛ به ناممکن بودن بعض امور. تسلیم‌ات می‌شوم محمدعلی، تسلیم و خلاص. بله، این بهتر است!

این است که مهربان می‌شوم با تو و شش‌دانگ حواسم را جمع نگه می‌دارم که مبادا فی‌المثل مسئله‌ای بدهم که در آن به جمع و تفریق دو عدد سه‌رقمی نیاز باشد و انگشتان دست و پای تو و من کافی نباشد برای به دست آوردن پاسخ و باز بخواهی چند دقیقه‌ای به کما روی و اوقات‌مان تلخ و آخرش هم هیچ و پوچ! و تو هم که انگار قدر این سازش را بدانی، برایم "مانومتر" را "مانتومتر" می‌نویسی و یا "سولفوریک اسید" را "سولفورِ یک اسید" می‌خوانی تا بخندانی‌ام! غنیمتی‌ست با تو بودن و خندیدن در این وانفسا. آی محمدعلی، محمدعلی! تو پاداش کدام کار صواب منی؟!

حال و فال

تار در دست می‌گوید: «دیوان حافظ را بیارم برات؟» می‌گویم که لازم نیست، چیزی یادم می‌آید و زمزمه می‌کنم‌اش. می‌گوید: «نه، منظورم اینه نمی‌خوای بدونی چه میگه در باب احوال امروزت؟» که می‌بینم فکر خوبی‌ست. ... دست می‌برم لای کتاب و یا حقّی و تفأّلی:

«گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد    بسوختیم در این آرزوی خام و نشد!»

جور در نمی‌آید. نگاه می‌لغزانم به انتهای صفحه، به غزل دیگر. این یکی که بالکلّ از موضوع پرت است! همان اوّلی را با وسواس بیشتری می‌خوانم، بلکه چیزکی بیابم در آن. نیست. هیچ نمی‌خواند با فرایند ناتمامی که پایانش را خوش می‌بینم. هیچ شکّی برایم نمانده که خواجه‌ی ما این بار را دیگر ریده است! سرمست از این مچ‌گیری، تا از چهارمضراب فرود نیامده به درآمد دشتی، می‌گردم و غزلی می‌یابم که با حال آن‌ام بخواند و می‌خوانم:

«خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟    ساقی کجاست، گو سبب انتظار چیست؟»
                                                            ...
چند ساعتی زمان می‌برد تا روشن‌ام گردد که «بر مهر چرخ و شیوه‌ی او اعتماد نیست.» پیر جهان‌بین ما، چون همیشه، خوش دیده است پس پرده را!