آی محمدعلی!
آی محمدعلی، محمدعلی! تو پادافره کدام گناه منی؟ چون روز برایم روشن بود نه من، که مجمع دانشمندان عصر ما هم نمیتوانند چارتا چیز علمی در آن کلهی چکّشیات فرو کنند؛ که احتمال دیدن الکترونها آن هم با چشم غیر مسلّح بیشتر است تا یک اپسیلون امید به پیشرفت تحصیلیات!
نمیدانم چه شد که افتادم در دام بلایی که اینچنین حیران و ویلان نشستهام روبرویت و ز پسِ هزارتا مثال ریز و درشتی که گفتهام برایت، بیهوده امید بستهام به این که مگر بتوانی ـ نصف و نیمه هم که شده ـ بگویی اگر فشار گاز زیاد شود، حجم لامصّباش چه تغییری میکند؟! همین و همین. ولی میدانم دیگر؛ گفتم که میشناسمات. آن همه روضهای را که برایت خواندم، نه در گوش، که به دهان برمیگیریشان و خوب که میجوی، از آنها معجونی میسازی و برونده تلاشات، که جانفرساست برای هردومان، نه تنها لرزاندن چندبارهی تن بیچارهی رابرت بویل در گور، که مشتی وازگانی بی سروته است که نه فعلاش پیداست و نه فاعل. تازه بعد یک ربع آن جملهی معروفت را میگویی که «آقا، هنوز موتورم به کار نیفتاده!»
... و من نمیتوانم که نخندم به خود؛ به سرنوشتمان که دوساعتی در هفته تنیده شده به هم، با دست و پا زدنهای تکراری در نبردی دوسرباخت؛ به ناممکن بودن بعض امور. تسلیمات میشوم محمدعلی، تسلیم و خلاص. بله، این بهتر است!