در باب باران

   بارانیّه های امیرانه را که در این یکی دو روزه خواندم، ویرم گرفت که من هم چیزکی بنویسم در باب باران. بالاخره هرچه نباشم، دستِ کم شمالی ام و تا دلتان بخواهد، باران دیده! اما نمی دانم چرا هرچه در ذهنم گشتم، تصویری عاشقانه و بارانی نیافتم که بازگویش کنم. چه می شود کرد؛ حتماً نبود که پیدا نکردم! به جایش هرچه بود، واقعیت های باران خورده بود و بس.

   باری، در ذهن من روستایی پایتخت نشین، باران همواره با چهار خاطره ی زیر همراه می شود:

   ۱- رحمت آسمانی:

   مش رحیم نشسته بر " تخته سر" خانه اش، دستانش را زیر شرّه هایي گرفت که از سفالِ بام چکه می کردند و طوری که انگار بخواهد همه صدایش را بشنوند، گفت: «شکرت ای خدا! شکرت؛ اگر این هفته هم باران نمی آمد که دیگر باید به گدایی می افتادیم. تو که می دانی تمام زندگی مان بند است به آن تکه زمین و گندمی که در آن کاشتیم. ای به دور آن کریمی ات بگردم! صد هزار بار شکرت ای خدا.»

   ۲- زحمت آسمانی:

باران که باریدن گرفت، مادر رفت از آشپزخانه هرچه قابلمه و ماهی تابه و لگن بود، برداشت آورد و منتظر ماند چکه ها از سقف شروع به ریزش کنند. رختخوابمان را جمع کردیم و جایشان را به قابلمه ولگن دادیم، و ماندیم ببینیم چقدرجا برای خوابیدن مان می ماند. گفتم:  «باران رحمت خداست؟ پس چرا ....» و مادر نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:« کفر نگو؛ اون گوشه جا هست، بگیر بخواب.» و دیگر هیچ صدایي نبود، جز چکاچک هایي که بر کف لگن ریتم گرفته بودند.

   ۳- عذاب آسمانی:

عبدل، کمر راست کرد و به دروگراني که چند گام از او عقب تر ماندند گفت: «هی بگردمتان هی؛ دست بجنبانید که هوا با ما سر دشمنی دارد.» و زیر لب با خود واگویه کرد: «تا موقع موقعش بود، باران نیامد. حالا که رفتیم همین چار تا خال گندم را کنار کنیم، کون آسمان به زمین آمده. انگار خدا هم از ما رو برگردانده است. حالا تا غروب هم نبارد، غنیمت است.» .... و باران بارید. باران که نه؛ سیل باریدن گرفت.

   ۴- لجن آسمانی:

اولین قطره ی باران که خورد به صورتم، دویدم که خودم را برسانم به سواری های تهرانپارس. آخر این که داشت می بارید، باران نبود. لجنی بود که در این چند ماهه در هوا مانده و باران داشت می شست اش که مثلأ هوا پاک شود و البته به دنبالش زمین، چرکین! سواری که حرکت کرد، یاد شعر مشیری افتادم: "آخرین برگ سفرنامه ی باران این است / که زمین چرکین است." که می گویند کوتاه ترین شعر فارسی ست. حالا ما کاری به این کارها نداریم، ولی در آن روز و در این شهر بی قواره به نظرم آمد که باید افزود: «... و هوا چرکین است / یا که شاید / جز دل مشتاقان / همه جا چرکین است!»

پی نوشت: این مطلب در واقع بسط یافته ی کامنتی ست که چند سال پیش در وبلاگ کاک فائق (دفتری دیگر) نوشته بودم.

من و کتاب  (اندر احوالات)

  

چه عیشی والاتر از این که چند روزی تنها باشی و فارغ از رفت و آمدها، لم داده باشی کنار شومینه و پنجره را باز بگذاری تا نسیم خنکی که بوی بهار می دهد و هرم آتش، تنت رانوازش دهند و سه تار عبادی، گوش و جانت را؛ و چشم بر نتوانی داشتن از کتابی که چند بار است می خوانی اش و همچنان افسون ات می کند این گونه گفتی از عشق، از سلوک رسیدن به عشق، و از نفرتی که در آن، با آن است. ...

   عیشم مدام بود در چند روز پایانی نوروز. سرک کشیدم به کتاب هایی که بخشی از من اند؛ که بخشی از من حاشیه شده است به آن ها. و نگاه به متن ـ حاشیه ی آن ها، می بردم به سال های دور، سال هایی که بیش از چند جلد کتاب در خانه نبود؛ آن هم کتاب هایی که قرار بود سوزانده شوند و پدر، احتمالاً چون همیشه، با خود گفت: " حیف است؛ یک جایی به درد می خورند!" و گذاشت در خورجین موتور، و از مدرسه با خود آوردشان در خانه ای که سقف سواد در آن، سیکل بود. سال های ۶۰-۶۱ ؛ سال های پاک سازی!!

   و من بعد از ظهرهای شرجی و نفس گیر چند تابستان را با خواندن شان و دوباره خوانی شان سپری کردم. و کتاب ها چه بودند؟ دو کتاب راجع به پهلوی ها، چند کتاب راجع به تاریخ ایران، تاریخ اجتماعی و سیاسی... (سعید نفیسی) و محمد... (ویرژیل گیورگیو). من حتّا کتاب حقوق بشر و... (احمد متین دفتری) را هم خواندم! اما ای کاش رمانی نیز در این میان بود، تا لذّت خواندنش را آن قدر دیر تجربه نمی کردم. حتّا یکی دو سال بعد که به خاطر تحصیل در دبیرستان، پایم به شهر و صد البته به کتابخانه ی عمومی آن باز شد، اگر نبود آن همه داستان زیبا و پرشور از اسطوره های آریایی و یونانی که دبیر ادبیات سال های راهنمایی (محمد دماوندی) برای ما تعریف می کرد، باز هم تنها قفسه ای که چشم در لا به لای کتاب هایش دودو می زد، کتاب های تاریخی بودند و بس! هم از این بود اگر داستانی خواندم در آن سال ها، داستان های شاهنامه بود و در کنارش، قصه هایی در ادبیات منثور کلاسیک.

   ... باری؛ این همه را گفتم تا نشان دهم که در نگاهم چه میزان بزرگ بوده است ارزش کار احمد آقا، مستخدم خوابگاه، که شیرینی خواندن رمان را در دی ماه سال ۱۳۷۴ به من چشاند. در یکی از همان روزها که مهمانم بود به صرف ناهار در ماه مبارک(!)، برایم گفت که دارد رمانی می خواند از دولت آبادی، که چنین است و چنان! و من چون گذشته ناباور. گویی که پیدا بود از رنگ رخ! این بود که گفت: "مد آقا! می دونم باهاش حال می کنی، جلد ۱و۲ رو که تموم کردم، میارم بخونیش." و آوردش، تا من نخستین رمانی که در زندگی ام خوانده باشم، کلیدر باشد؛ آن هم به سفارش مردی معتاد و بشکسته رو، که در میان آن همه مهندس آینده به چشم نمی آمد و اگر هم ردّ نگاهی به او می رسید، دزدیده می شد از او.

نوروزتان خجسته

   ۱-  رسم است در منطقه ی ما نخستین کسی که پس از تحویل سال نو قدم به درون خانه می­گذارد، بهتر است خوش یمن و خجسته حال باشد. یعنی که پاقدمی سبک داشته باشد و در سال پیش رو برای خانواده شگون. البته یافتن چنین فردی که در گویش محلی شیگین (همان شگون) نامیده می شود، آن هم در این وانفسا، حکم کشف اکسیر کیمیاگری را دارد. این است که تقریباً همه دل خوش دارند به بچه های خانواده، شاید که معصومیت کودکانه بخت خوش را در سال نو به همراه آورد.

و اما نبود بچه در خانواده موجب شد شیگین ما دختربچه ی ۶-۷ ساله ی همسایه باشد که با وهم و شرم و ترس قدم به خانه ی ما گذاشت. به جای حافظ از او خواستیم دست کم شعری از حفظ بخواند. صد البته می دانستیم که " یه توپ دارم قرقری یه " را می خواند و خواند هم! پول شیگینی اش را که گرفت تقریباً پا به فرار گذاشت!

   ۲-  دیگر این که، در این جا ناچارم اعتراف کنم با آن که چند سالی می شود که در رژیم انتلکتوئلی به سر می برم، ولی هنوز نتوانسته ام به فرم مطلوب برسم. این است که تا بیایم با پیر شیراز اختلاط کنم، بلکه معلومم گردد که امسال باید چه خاکی بر سر ریزم، نه چند دقیقه که چند روز به درازا کشید.

باری؛ مطلع نسخه ای که آن حضرت بر درد من بپیچید این است:

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم     محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

و شاهد آن:

همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود     دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

 

پی نوشت:

  ۱-  پوزش از همه ی دوستان به خاطر این غیبت یکی دو ماهه. سرتان خوش، دل تان شاد و نوروزتان خجسته.