چه عیشی والاتر از این که چند روزی تنها باشی و فارغ از رفت و آمدها، لم داده باشی کنار شومینه و پنجره را باز بگذاری تا نسیم خنکی که بوی بهار می دهد و هرم آتش، تنت رانوازش دهند و سه تار عبادی، گوش و جانت را؛ و چشم بر نتوانی داشتن از کتابی که چند بار است می خوانی اش و همچنان افسون ات می کند این گونه گفتی از عشق، از سلوک رسیدن به عشق، و از نفرتی که در آن، با آن است. ...

   عیشم مدام بود در چند روز پایانی نوروز. سرک کشیدم به کتاب هایی که بخشی از من اند؛ که بخشی از من حاشیه شده است به آن ها. و نگاه به متن ـ حاشیه ی آن ها، می بردم به سال های دور، سال هایی که بیش از چند جلد کتاب در خانه نبود؛ آن هم کتاب هایی که قرار بود سوزانده شوند و پدر، احتمالاً چون همیشه، با خود گفت: " حیف است؛ یک جایی به درد می خورند!" و گذاشت در خورجین موتور، و از مدرسه با خود آوردشان در خانه ای که سقف سواد در آن، سیکل بود. سال های ۶۰-۶۱ ؛ سال های پاک سازی!!

   و من بعد از ظهرهای شرجی و نفس گیر چند تابستان را با خواندن شان و دوباره خوانی شان سپری کردم. و کتاب ها چه بودند؟ دو کتاب راجع به پهلوی ها، چند کتاب راجع به تاریخ ایران، تاریخ اجتماعی و سیاسی... (سعید نفیسی) و محمد... (ویرژیل گیورگیو). من حتّا کتاب حقوق بشر و... (احمد متین دفتری) را هم خواندم! اما ای کاش رمانی نیز در این میان بود، تا لذّت خواندنش را آن قدر دیر تجربه نمی کردم. حتّا یکی دو سال بعد که به خاطر تحصیل در دبیرستان، پایم به شهر و صد البته به کتابخانه ی عمومی آن باز شد، اگر نبود آن همه داستان زیبا و پرشور از اسطوره های آریایی و یونانی که دبیر ادبیات سال های راهنمایی (محمد دماوندی) برای ما تعریف می کرد، باز هم تنها قفسه ای که چشم در لا به لای کتاب هایش دودو می زد، کتاب های تاریخی بودند و بس! هم از این بود اگر داستانی خواندم در آن سال ها، داستان های شاهنامه بود و در کنارش، قصه هایی در ادبیات منثور کلاسیک.

   ... باری؛ این همه را گفتم تا نشان دهم که در نگاهم چه میزان بزرگ بوده است ارزش کار احمد آقا، مستخدم خوابگاه، که شیرینی خواندن رمان را در دی ماه سال ۱۳۷۴ به من چشاند. در یکی از همان روزها که مهمانم بود به صرف ناهار در ماه مبارک(!)، برایم گفت که دارد رمانی می خواند از دولت آبادی، که چنین است و چنان! و من چون گذشته ناباور. گویی که پیدا بود از رنگ رخ! این بود که گفت: "مد آقا! می دونم باهاش حال می کنی، جلد ۱و۲ رو که تموم کردم، میارم بخونیش." و آوردش، تا من نخستین رمانی که در زندگی ام خوانده باشم، کلیدر باشد؛ آن هم به سفارش مردی معتاد و بشکسته رو، که در میان آن همه مهندس آینده به چشم نمی آمد و اگر هم ردّ نگاهی به او می رسید، دزدیده می شد از او.