فرض کنین ما هم جزو شرکت کننده های مسابقات بین المللی رالی فلان جاییم. اونم با پیکان! خوب، تا این جا که مشکل حادّی نیست. دردسر درست از اونجایی شروع میشه که ندانسته خبط کرده، رانندمون رو عوض می کنیم بلکه یه طوری بشه، ولی می بینیم که طرف اصلاً این کاره نیست و خدا می دونه چی جوری قاطی اعضای تیم شده! حالا درسته که در یه مرحله مثلاً به جای صدو هفتادم، میشیم صدو شصت و چندم؛ ولی همین که ماشین میاد توی کمپ تیم، می فهمیم چه خاکی بر سرمون شده! هنوز کلّی از مسابقه مونده، امّا زوار ماشین در در رفته و یک جای سالم هم براش نمونده. حالا اینا به درک؛ نقشه خوانِ تیم معلوم نیس کجا از ماشین افتاده بیرون، آقا یا بالکلّ ملتفت نشده یا شده و گاز داده بلکه عقب نَمونه. این دیگه نوبره والله!...

شده حکایتِ این دوره از انتخابات! هرچی تعمیرکارا میگن نمیشه یه شبه این لگنی که تحویل مون دادی رو برای فردا آماده کرد، آقا میگه «میشه، می تونین، ما می تونیم!» سه تای دیگه امّا نظرشون اینه که اگه اونا راننده شن، اوّلین کاری که باهاس بکنن اینه که برگردن عقب، دنبال نقشه ـ نقشه خوان بگردن، بلکه پیداش کنن.

ختم کلام این که، یکی میگه پیش به جلو تا آخرین پیچ و مهره ی ماشین؛ سه تا میگن پیش به عقب تا یافتن نقشه! نقداً کس دیگه ای هم که نیس، ما هم که زورمون نمی رسه یه راننده ی دیگه رو بیاریم توی تیم.علی الحساب که یه گوشه چمباتمه زدیم و زُل زدیم به این لگن!