آقای شهابی دبیر پرورشی و هنر، از انگشت شمارانی ست که در سال های دوره ی راهنمایی بر جانم فراوان اثر نهاد.حضور او در مدرسه ی ما به واقع نعمتی بود برای چون منی، که له له می زدم در جستجوی دریچه ای نو برای کشف دنیای آن سوی روستایم. هم ازو بود که آموختم آداب و شیوه های خوشنویسی را. مسلّط بود بر نستعلیق، شکسته، نسخ و ثلث. و در کنار این همه فضلی که ازو می دیدم، لذّتی داشت شنیدن قرآنی که با ترتیل می خواند. حتّی سال ها بعد که دانستم از منتقدان سرسخت نیروهای اصلاح طلب شهر به شدّت سیاست زده ی ما به شمار می رود، ذرّه ای از کمالاتش در یادم کاسته نشد.

باری؛ کار ارزشمند دیگرش در آن سال ها تشکیل و هدایت گروه های هنری، از جمله گروه سرودی بود که من نیز جزء آن بودم. پذیرش من در گروه سرود نه به واسطه ی صدای خوش ـ چه، همه ی آن هایی که آوازم را شنیده اند یکصدا بر این باورند که می توان آن را به عنوان شکنجه ی سفید در اوین به کار گرفت! ـ  بل به این دلیل بود که من جزو ده پانزده نفری بودم که می توانستم سرودها را از بر کنم و البته، سرِ ضرب بخوانم. با همین گروه بود که ما در نماز جمعه ی شهرمان یکی دو سرود انقلابی و سرود جمهوری اسلامی ( شد جمهوری اسلامی به پا ) را خواندیم.

بیست و پنج سال پیش تنها باری بود که من به نماز جمعه رفتم. آن هم نه برای نماز و به جای آوری عبادت. مهم نبود که امام جمعه چه می گوید و حتّی نمازگزاران در مورد اجرای ما چه می اندیشند. پیش و هنگام خواندن، آن چه ذهنم را پر کرده بود، دل نگرانی از آن بود که معلّم محبوبمان آیا از کار ما راضی خواهد بود یا نه؟ همین و بس.

فردا گویی که همان روز است که تکرار می شود. مهم نیست که آقای هاشمی چه خواهد گفت، که حرفه ای های آن جا درباره ی من/ما چه خواهند اندیشید. من و گروهم یک بار دیگر به نماز جمعه می رویم تا این بار سرود جمهوری و همبستگی را بخوانیم.