من نیم شبی پاییزی به دنیا آمدم. آبان یا آذر. کسی به یاد ندارد؛ روزش را که اصلاً! ولی شناسنامه ام می گوید که زادروزم دهم مرداد است. این تغییر در تاریخ تولّد را هم به حساب اوّلین و شاید تنها دوراندیشی پدر در مورد آینده ی من بگذارید. این که مدرسه رفتنم یک سال به عقب نیفتد. هر چند که ... ؛ بگذریم.

به هر حال من سه ماهی از شناسنامه ام کم سن و سال ترم. خواستم بگویم "جوان تر"، دیدم برای این واژه زیادی پیرم. دست کم دو سه سالی می شود که از مرحله ی انکار گذشته ام و پذیرفته ام که چیزی از جوانی در من نمانده. مشکل اینجاست که من هنوز خو نگرفته ام به مقتضیات این دوره از عمر و این که به قول معروف بستر سازی نکرده ام برای آن! اگر به ایهام موجود در "بستر سازی" التفات بفرمایید، پی می برید که من هنوز هیچ خاکی به سرم نریخته ام. یعنی نه ارث خوری و نه زنگوله و گریه کُن پای تابوتی! هیچ.  

دیگر حتّی بر و بچه های قدیم را که به یک سوت می شد جمع شان کرد، را هم نمی توان سال به سال دید. اهل و عیال شان اغلب مرا به چشم یک مفسد فی الارض می بینند که کمین کرده ام تا شوهران شان را از راه به در کنم. طلسم که شاخ و دم ندارد. ختم حرام زاده ها باشی و زنت امام زاده ات بداند! خدا قسمت کند!

نمی خواستم صحبت به این جا ها برسد و این طور به نظر آید که تنهایی اذیتم می کند. نه؛ این واماندن در شش و بش موضوع است که ذهنم را خسته می کند. نه می شود به راحتی خانواده تشکیل داد  و نه نمی شود. بمباران سرزنش و نصیحت چیزی نیست که بشود زیاد تاب آورد. می دانم که "آدم باید یه تخم و ترکه ای از خودش به جا بذاره"؛ ولی برای منی که جا مانده از نسل پیش ام، دردسرها یکی دو تا نیست.

محض احتیاط در این جا خواهشی دارم از تک تک بازماندگان، اگر خدای نکرده، خدای نکرده، زبانم لال، ازدواج نکرده کلکم کنده شد (ببخشید پریدم وسط حرف، خواستم بگم اشتباهاً آمین نگین)، شما را به جان مادرتان از آخرین ضدّ حال تان بگذرید و در اعلامیّه ی ترحیم من ننویسید جوان ناکام! دروغ اندر دروغ! این از هزار تا فحش و لعن و نفرین بدتر است. مثل روز برایم روشن است که هر که عکسم را در حجله ببیند، یا از خنده ریسه می رود یا به جای فاتحه می گوید "چه بدبخت و مفلوکی بوده این مرتیکه ی کچل که ناکام مرده!"