سفرنامه ی خودمانی
عرض کنم خدمت عزیزی که شما باشی، نه این که دیروز یهویی ویرمان گرفته باشه که بریم سفر، نه؛ هرچند اینجوریشم زیاد پیش اومده؛ ولی این یکی حسابش از بقیه جداست. داستانش اینه که همین سه شنبه ای در وبگردیهامان فهمیدیم مراسم قالی ـ چماق معروف اردهال دومین جمعه ی مهر هر سال برگزار میشه (حکماً میگین چرا! مگه روز قدسه؟ ... والله مام مثه شما، بی خبر!) دیدیم هم فاله هم تماشا. آخر هفته ای میزنیم بیرون؛ هم واسه ما خوبه هم ماشین. دست و پاش گرفته از بس تو خونه خوابیده، یکی چشش به کیلومترشمار بیفته نمیگه این عدد چیه؟! مثه قدیم هم نیست که بشه دستکاریش کرد! این بود که شب چهارشنبه مطمئن شدم باهاس بریم سفر.
خوب تا اینجاش که تکلیفمان با خودمان روشن شد. ولی مگه تنهایی هم میشه رفت سفر؟! آقا چشمتون روز بد نبینه، هرچی به مغزمون فشار آوردیم به کی ندا بدیم که پاشه بیاد، دیدیم به جز یکی عجیب دستو بالمون خالی شده و ما بالکلّ بی خبر. خلاصه این که یه دوسه ساعتی عزای آن سالهای جوانیمان رو گرفتیم که اوباش محترم دوروبری یکی دو تا نبودن و سوت نزده، چندتاشون جمع میشدن! سرتونو درد نیارم؛ گفتیم به هر کلکی شده این یکی رو راضیش کنیم با ما بیاد. هزار نقش بازی کردیم تا چند دقیقه قبل حرکت، ولی دیدیم حتّی اگه جفت شش هم بیاریم، بازهم این دست رو باختیم! این جوری بود که یه نهیب زدیم به خودمان که ای دهن سرویس چه کار به کار بچّه ی مردم داری؟! بست نیست این همه جوون رو از راه به در کردی؟! خودت مگه کار و زندگی و زن وبچّه نداری؟! که خودمان از خودمان خجالت کشیدیم و دیدیم که راست میگیم!
باری؛ خودمان که چلاق نبودیم! از پس خودمان که میتونیم بربیاییم! یه دقیقه هم طول نمیکشه که خودمان را خر کنیم! مثه آب خوردن! این جوری شد که یه فلاسک چای پرملات (هوم مقدّس خودمان) آماده کردیم و راه افتادیم سمت نیاسر کاشان. توی بزگراه اوّلش گفتیم نکنه این قضیه ی عکسبرداری با دوربین هایی که راه به راه نصب شدن واقعیّت داشته باشه، که جاتون خالی کمی فکر کردیم و دیدیم چند ساله که اینا نصب شدن و اگه هم به فرض چند ماه اوّل کار می کردن، الان دیگه حتماً زوارشون در رفته و طبق معمول کسی نیست درستشون کنه! اینه که با خیال آزاد راندیم و راندیم و به چشم بر هم زدنی رسیدیم نیاسر. زیادی زود رسیدیم و نمی دونستیم چه خاکی بر سرمان بریزیم که این بعدازظهر داغ نکبتی رو سر کنیم. میگن معجزه خبر نمیکنه! یعنی تازه داشت اعصابمون گه مرغی میشد که دیدیم خود به خود افتادیم توی تالار! میگین تالار کجاست؟ یه محلّه بالای نیاسر. باغی و آبشاری و هوای خنکی. جان میده اونجا بشینی و بساط تخته و چای ـ سیگارو علم کنی! غار رئیس (از پرستشگاه های آیین مهر) و آتشگاه هم همون دوروبراست. یه ساعتی هم توی غار اختلاط کردیم با پیرمردی با کمالات (اکبرزاده) که راهنمای اونجاست. از آیین مهر و سرنمون (کهن الگو)ها شروع کردیم تا رسیدیم به خود خود واقعیّت! حالا مگه میشد جمعش کنی! اون هم چی، سیگار هم نمیشد توی غار کشید! این بود که دوباره رفتیم در اعماق اسطوره ها، بلکه بشه زندگی کرد! بگذریم؛ یه سر هم رفتیم آتشگاه (چهارتاقی) که دیدیم نه از تاک نشان مانده نه از تاک ـ نشان! طرف با اهل و عیال و خانم والده و ... کلّهم اجمعین فک و فامیل نشستن درست وسط آتشگاه و یه هندونه ی متناسب با ظرفیت رو گذاشتن وسط و بعدشم کارد و قاچ و خوردن و پرت کردن به چهارسوی این چهارتاقی!
القصّه، غروب گفتیم حالا کجا کپه ی مرگمون رو بزاریم؟ توی ماشین که جا نمیشیم؛ هیچ چیزی هم نداریم روش دراز بکشیم. تازه، دوش آب سرد رو چیکارش کنیم؟ مدینه گفتی و کردی کبابم! این بود رفتیم از یکی بپرسیم چکار میشه کرد، که دیدیم طرف سر ضرب ما رو قاپید! نگو اینجا اجاره دادن اتاق خونشون یه چیز عادّیه! هیچی آقا، آدرس داد که خونه ی مادربزرگش فلان جاست و تنهاست و اله و بله و ... که گفتم یعنی میخوای آخر عمری کار دستمون بدی دیگه! و از این حرفها؛ که معلوم شد این مادربزرگ پسری هم داره هم سن و سال ما و اونم اونجاست.
مخلص کلام این که این شازده پسر (حسین آقا) مثه خودمان مجرّد، سیگار کش قهّار و البته با مرام همراه شد در شبگردیمان در نیاسر و سرک کشیدن به سوراخ سمبه ها. در خانه هم تا دلتان بخواهد از جیک و پیک کلّ ولایت کاشان برایمان گفت و صد البته که بیشتر این حرف ها راجع به یاغی گری های نایب حسین خان کاشی و دار و دسته اش بود! انگار که از رو پیشانیمون خونده که ما از این ژانر بیشتر خوشمون میاد. از همه مهم تر، آن تئوری معروف "هر پدربزرگی از هر پدری ... تر است" (که به جای ... می توان هر ویژگی خوب را نوشت) یک بار دیگر و در مورد فردی دیگر تأیید شد! فقط مانده خود خواجه ی شیراز که از قبرش بیاد بیرون و یک بیت دیگه به دیوانش اضافه کنه، بلکه تکلیف این تئوری معلوم شه و بریم سر بحث های بعدی!
و امّا امروز صبح، یعنی همین دوّمین جمعه ی تاریخی، پاشدیم رفتیم سمت مشهد اردهال. یعنی علّت العلل این سیاحت. حسین آقا هم با ما بود و یک ریز می نالید از زمین و زمان و دندان های خراب و ...! باز هم زیادی زود رسیدیم. یعنی مراسم ساعت ده به بعد شروع میشد و ما دو ساعتی زودتر اونجا بودیم. ولی با این حال تا چشم کار می کرد جمعیت بود و همه رقمی اش هم موجود. جالب این که چشم برمی گرداندی، چندتا افغانی (همگی هزاره های چشم بادامی) می دیدی! بساط بازار دستفروشا هم در آن صحرای به قول مردم اونجا «کربلای دوّم» پهن! یک شلم شوربایی از سیاه پوشای عزادار، سروصدای کاسبای بازار، انواع و اقسام گدا، معرکه گیرها(!) و ضریح های سیّار امامزاده های اطراف (اینم یه نوع گدا) و ...! حالا میان این همه جمعیت راه به راه آدمای چماق به دست رو می بینی که این ور و اون ور میرن. انگار که الانه که یه ولوله ای به پاشه و دعوا شروع شه! حکایتی ست خلاصه!
میان این بلبشو گوش سپردیم به بلندگوهای نصب شده در صحرای کربلای دوم که دیدیم بعله، احمد خاتمیه که داره افاضات میکنه! لامصّب نمیدونیم چطور میون اون همه جمعیت ما رو دید و طوری که نشون نده چقدر از حضور سبزمان حالش گرفته شده، شروع کرد به ماها بد و بیراه گفتن! داشتیم گارد میگرفتیم که یهو چشممون افتاد به گزین گویه ای از آقا که جا به جا نصب کرده بودند از این قرار که ایشان به همه ی امامزادگان ارادت دارند، «آقا سلطانعلی ابن محمد باقر که جای خود دارند». یعنی حساب این از باقی سواست؟ باهاس اینطور باشه دیگه، چون برادر آن حضرت یه صد متر آن سوتر مدفونه و انگار نه انگار که ...! اینه که از پیرمردی می پرسیم چرا این جوریه؟ و می شنویم که «آخه سر سلطانعلی رو بریدند و اینجا قتلگاه ایشونه» و ما همچنان با خودمان اختلاط می کنیم که پس اون یکی؟ اصلاً توی این فاجعه کجا بوده؟ یا کی ها سر این یکی رو بریدن؟ و حسین آقا میگه: «دشمنا»! می خندیم و میگیم از کره ی مرّیخ که نیومدن، حکماً بچّه های همین ولایت بودن دیگه! لامصبا، هم می کشین هم براش عزا می گیرین! که دوباره دستی دستی اون چونه ی شل و ولش رو به کار میندازم و برام از سیر تا پیاز ماجرا رو شروع می کنه به تعریف کردن! اونم به روایت مخصوص حسین آقایی!