جنم
امان از دست این ژنها! همین که به سنی رسیدی که
ناخودآگاه میخواهی آنی نباشی که از آن برآمدی، تقلای جانفرسایی میکنی که همهشان
را جوری دیگر بچینی، که جوری دیگر ببالی. میچینی شان و چندی هم بروندهی متفاوت
میبینی ـ از آنچه که باید ـ در برخورد با زشت و زیباهای زمان. ولی مگر میشود
و شاید بهتر که نشود! در جدال با یکی از همین کش و واکشهای روزافزون است که میروی
زیر باری که آن را به دوش کشی؛ سگرمهها در هم رفته، فحش بر لب، پدرت را میبینی
که به هر جانکندنیست کمر راست میکند! مبهوت از چنین تصویری، نگاه میکنی در خود
و میبینی ژنهای لامصّب، اگر نه همه، بیشترشان گویی هزار سال است که گلمیخ شدهاند
در جای اولشان!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 20:0 توسط محمدزمان
|