«چخ»! تا دیر نشده، باید بتارانم‌شان. «چخ»! می‌آیند و زهرآب‌شان را همه جا می‌ریزند و برخی هم، گوشه‌ای یا سوراخی می‌یابند برای مردن. آن وقت است که دیگر خلاصی‌ام نیست از بوی تعفّنی که در سرم ماندگار می‌شود. تو می‌دانی که چه می‌گویم، که چه طور گاهی در می‌مانم از هیاهو، از صداهای پیرامون که در نظرم چون تارهایی می‌آیند پراکنده در هوا و ـ‌اگر چه هنوز غریب است، برای‌ام ـ می‌بینم‌شان که با چه ضربی خود را از مجرای گوشم به کاسه‌ی سر می‌رسانند و لایه‌لایه‌ی مغزم را در بر می‌گیرند.

خوش‌بخت بودی تو، قربان‌عمو، خوش‌بخت! قرار یافتی در جنگلی که برای خود ساختی و دیگر نخواستی/نتوانستی که بشنوی. دیدم‌ات، بارها، نشسته بر تخته‌سرِ خانه‌ات. درست به همین حالت که من این‌جا، کناره‌ی راهی خاکی در کوه نشسته‌ام.تااا پایی جمع، پایی نیمه‌باز و دستی بر ساقِ آن. با آرنج دست دیگر تکیه داده بودی به ران پایی که جمع بود و خیره به ناکجا. ده‌ـ‌دوازده سال بیش‌تر نداشتم. با بدره‌ای از شیر تازه دوشیده، باید از دریچه‌ی میان پرچینی بلند ردّ می‌شدم و بلافاصله از روی پرچینی کوتاه‌تر و از پسِ آن از باریکه‌ای هم، که گم می‌نمود امتدادش در انبوه سرو و سپیدار‌ و نهال‌هایی که لابه‌لایشان کاشته بودی. بچّه و بودم و جان‌ام بازیگوش. چه می‌دانستم که آدمی چون گوی قرعه است و هرچه هم گردانده شود در گردونه‌ی فلک، نوشته‌ی درون‌اش ‌تغییری نمی‌یابد؛ که من ادامه‌ات/ادامه‌تان هستم و ردّتان، تا زمان بر من جاری‌ست، بر نردبان‌های پیچ‌خورده‌ی تک‌تک سلّول‌هایم ماناست؛ که روزی فرا خواهد رسید به ناگزیر، گاه و بی‌گاه، فرسنگ‌ها برانم تا مگر جایی ـ آن گونه که پدر می‌گفت: « هیچ فلان فلان شده‌ای در آن نریده باشد!»ـ بیابم و هوارت را در سرم بپیچانم که «چخ! زن‌جنده صاحاب! چخ!» بلکه رانده شوند این پیر سگ‌ها، این تارها که از سر ریسه می‌شوند و مته‌وار در مغزم فرو می‌روند.

باید می‌پرسیدم، می‌فهمیدم ، چه شد و چه گونه توانستی که نشنوی، قربان‌عمو؟