شکستم یکبارگی؛ بی هیچ هشداری! چون شیشه‌ای که پرتابه‌ای ناغافل به آن برخورَد، فرو ریختم. هر پاره از جان‌ام پراکنده شد در سویی. معجزه‌ای باید، یا که سورِ اسرافیلی شاید، که به هم گرایند این پاره‌ها.

معجزه بود طلوع‌ات در آسمان شب‌ام. روشن شدم و گرم، از پرتو حضورت و گرمای وجودت. روحی دمیده شد در کالبدم، رنگ یافت و معنا گرفت جهان‌ام.

یقین یافتم، ایمان آوردم، قرار گرفتم و آرام. خود را به تو، که پاداش تمام رنج‌ها و صبوری‌هایم در همه‌ی سال‌های گم‌گشتگی‌ام انگاشتم، سپردم و سیر کردم در چهارگوشه‌ی جان. از هفت فلک گذراندی‌ام و به عرش برین راه یافتم.

گم بودم پیش از تو، آری! گم.

اکنون، این‌جا، ... چه شد که پاره پاره شد جان‌ام؟ به کدام گناه، خدایا؟ چه شد که دست‌هایم رها شد به یکبارگی؟ مگر نه آن‌که آدمی را از مینو به مادّه فرستادی تا هم‌رزمت باشد در نبرد با اهرمن، با دیو دروغ که بزرگ‌ترین دشمن‌اش می‌شماری؟! به کدام نافرمانی از این خواسته‌ات این چنین رها شدم از فلک هشتم، از آستان‌ات، و فرو افتادم بر زمین سرد؟ که این چنین موج ـ لرزه‌ی شکستن‌ام در دورترین جای کائنات هم حسّ شود؟!

گم می‌شوم دیگربار، یارای نبردم با دیوان، آنان که تو دشمن‌شان می‌داری نیست، اگر که آن دیریافته، آن که دستان‌اش با دستان‌ام آشناست، را نفرستی. معجزه می‌خواهم از تو، معجزه!