یکی داستان است ...
تاجننه بلند بلند میگریست. هقهق گریهاش را ـ اگر که پنجره باز بود ـ
هفتمین همسایه هم میشنید. کافی بود آن تلویزیون 14 اینچی سیاه و سفیدی که روی
زمین و پیشاش بود، تصویری نشان دهد از جنگ یا بلایی طبیعی. فرقی نداشت کجا باشد.
و در این میان، اگر ضجّهی مادری داغدیده یا گریهی کودکی بیپناه نشان داده میشد
که دیگر واویلا! همینطور که میگریست، رو میکرد به من که: «ننه، اینا کیان؟
کجاست؟» و انگار که برایاش مهم نباشد، یا که نخواهد فرصت دیدن و گریستن را از دست
دهد، بلافاصله رو برمیگرداند
و خیره میشد به صفحهی تلویزیون. میشد که مویه هم سر دهد در ماتمشان!
خندهام میگرفت. همانطور که نیمخیز نشسته بودم روی صندوق یا بقچهی رختخواب، به عبث تلاش میکردم قانعاش کنم که بیجهت میگرید و مثلاً اینجا اصلاْ ایران نیست و یا تقصیر خودشان بوده و ...
به تن تازهرس بودم و به عقل، خام. باید زمان در و بر من میگذشت تا معلومام گردد که هرچه هم آدمی تقلّا کند و خود را به سگی بزند و مرغ و گوسفند سر ببرد، نمیتواند چیدمان ژنهایش را بر هم زند؛ که روزی خواهد آمد که من نیز، بیاختیار، با دیدن چنین تصاویری یا که خواندنِ داستانی «پر آبِ چشم» از شاهنامه ـ اگر، نه عیان ـ خواهم گریست. نازکدلام من، چون تاجننه.
پینوشت: شجریان ـ در یک کار خصوصی ـ مطلعِ غزلی از سعدی را در درآمد همایون میخواند که استخوان میترکاند!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:11 توسط محمدزمان
|