احکام هوا ـ فضا (۱)

اطلاعیه

خدمت حضرات مکّرم و معزّز عرض می‌شود که از این پس روزانه در این صفحه سلسله مباحثی در باب احکام فقهی هوا ـ فضا مطرح می‌گردد. پیگیری این مباحث را به دوستانی که هم دغدغه‌ی دین داشته، هم فضانوردند و یا انشاءالله تعالی در آینده‌ی نزدیک قصد سفر به کرات دیگر را دارند، توصیه می‌نماییم. البته ما در این بحث‌ها هرچند از سطح صفر زمین شروع نمی‌کنیم، یک دفعه هم وارد فضا نمی‌شویم! در واقع ابتدا به معرفی و بررسی برخی احکام در باب هواپیماهای مسافربری معمولی، هواپیماهای نسل نو، جاسوسی و نیز هواپیماهایی که هنوز طراحی و ساخته نشده‌اند می‌پردازیم. بنابر این از دوستانی که عازم فضا هستند تقاضا می‌شود چند روز دیگر دندان روی جگر گذاشته، تا نوبت به مباحث مهم و البته بغرنج فقه فضایی برسد. این که احکام شرعیه‌ی عزیزان در ایستگاه فضایی، در فضاپیما و یا در سطح کرات دیگر چه‌گونه است، این که می‌توانند با موجودات فضایی ازدواج کنند یا خیر و بسیاری از مسائل دیگر که گریبانگیر ایشان است را در جلسات آتی مطرح می‌نماییم.

در باب مسئولیت اجتماعی

۱ـ من ذاتاً انقلابی، جان بر کف (کف بر جان؛ چرا!)، اهل چریک‌بازی و در کلّ هیچ‌گونه عملیات انتحاری نیستم! نه این‌که فکر کنید حالا که سن و سالی از من گذشته، این جوری شده‌ام؛ نه؛ از همان قدیم ندیما همانی بودم که هستم! فی‌المثل در وقایع ۱۸ تیر ۷۸ همه جا بودم و در همان حال گویی که نبودم. به شعارهای تندوتیز که می‌رسید، دهانم بسته بود و دوربین‌ها را این من بودم که شکار می‌کردم! چنان از کنارشان می‌گذشتم که سایه‌ام را هم نتوانند ثبت کنند. بگذریم از درگیری‌ها که ...

۲ـ من هر ماه مجلّه ی مهرنامه را می‌خرم، بی آن‌که بتوانم یا بخواهم بیش از نیمی از آن را بخوانم. دوماهنامه‌ی بخارا نیز کم و بیش چنین حالی دارد. کلّی کتاب روبرویم است که هنوز نگاهی به آنان نکرده‌ام. مریض خریدن کتاب و مجلّه و ... نیستم؛ آن هم من که یک قرانی را از هوا می‌زنم، ولی به گمانم مسئولیت فرهنگی‌ام ایجاب می‌کند، به سهم خود، از نهادی که به باورهایم نزدیک است حمایت کنم تا چراغش در این وانفسا فروزان بماند و دلگرم به کار خویش.

۳ـ من هرچه باشم، به قول حضرات اهل کوفه نیستم! اعتراض های چون منی در این دوـ سه ساله سبب شد تا از درون حاکمیت اپوزیسیونی قوی و درخور جامعه‌ی کنونی درون‌مرز شکل گیرد. هم‌چنان فکر می‌کنم این جنبش همپوشانی بیشتری با خواسته‌های من دارد و مهم‌تر آن که می‌بینم هنوز سرهای این جنبش به عهد خود وفادارند. از این‌رو، به گمانم، از نظر اجتماعی مسئولم از آن/آنان پشتیبانی کنم.

۴ـ می‌گویید چه می‌کنم؟ همان کاری که همیشه کردم! ۲۵ بهمن از میدان فردوسی شروع می‌کنم به گز کردن راه، تا برسم به چهارراه کالج. احتمالاً برادرانی هستند که می‌گویند مسیر انقلاب بسته است و من برای این که شرمنده‌ی خود نباشم کمی دیگر همّت به خرج می‌دهم و مسیرم را کج می‌کنم به سمت جنوب یا شمال، بلکه یکی از کوچه ـ پسکوچه‌ها گربه رویی باشد برای رسیدن به مسیر اصلی! اگرنه، که همان طور ادامه می‌دهم؛ چون بسیارانی دیگر! اگر هم که توانستم، چه خوب! طوافی می‌کنم در میدان انقلاب و حالا که تا این‌جا آمدم، چند کتابی می‌خرم و در عین حال مواظبم ناخواسته در جمع پرشوری قرار نگیرم که بساط تعقیب و گریز درست شود! یعنی اگر فقط بحث اشک آور باشد، باکی نیست. چند نخ سیگار اضافه‌تر از حد مجاز! ولی دویدن ... حالا اگر به فرض چنین شد، چه؟ هیچ! فقط فرار! اگر هم که گیر یک برادر باتوم به دست و در عین حال قهرمان دو استقامت افتادم که باید خدا ـ خدا کنم این خواهشم در او کارگر افتد: « آقا! جان مادرت یواش‌تر!»

حکماً می‌گویید: « هه! این مرتیکه‌ی ترسو می‌خواد حکومت رو عوض کنه؟!» نه والله! اصلا و ابدا. من تنها می‌خواهم حضورم سبب شود جمعی که به آن تعلق خاطر دارم به اندازه‌ی یک نفر بزرگ‌تر در نظر آید. کاری که به گمانم کم نیست!

روزگار سپری نشده ی آقای دولت آبادی

بهزاد کشمیری پور در یک گفتگوی مفصّل با محمود دولت آبادی که در اواسط مهرماه سال 1389 در برلین انجام و در وبسایت رادیو دویچه وله انتشار یافته است، تلاش می کند تا تصویر و تصوّری بهتر از بستر زمانی و مکانی مطرح ترین رمان نویس معاصر را به دست دهد.

متن کامل این گفتگو را از اینجا دانلود بفرمایید.

معجزه، درست میان رودخانه

باید بزنم بیرون، وگرنه مشت کوبی بر در و پنجه سایی بر دیوار عارضم می شود از سرو صدای کرساز طبل و سنج ها و آمپلی فایرهایی که پشت نیسان هم به زحمت جایشان می دهند. ...

قرار بود بروم سمت دارآباد که نمی دانم در کدام بریدگی یا چهارراهی بود که چون همیشه سر خر کج شد و تا به خود آیم، دیدم که تخت گاز دارم می رانم سمت لواسان! می رسم به کناره های رودخانه، از پاتوق همیشگی می گذرم و از دهی هم؛ می پرسم: «میشه رفت اون ور رودخونه؟» و جوانک سیاه پوش منّ و منّی می کند و می گوید: «باهاس بری جلوتر، ولی نمی دونم با این ماشین بشه ردّ شد یا نه! برگردی راحت تری.» هه! اگر این نصیحت آخری را نمی کرد، شاید بر می گشتم. آدم که سر صبح تسلیم نمی شود! از این ها گذشته، حالا به فرض که برگشتم؛ بعدش کجا بروم که امروز بگذرد؟  ...

این فندک سگ مصّب کجاست؟! ...

ایستاده ام آن ور و در اندیشه که چه طور توانستم از این نکبت خلاصی یابم! کم مانده بود که گیر کنم درست میان رودی که هردم عریض تر می شد انگار. و اگر چنین می شد، کجا باید می رفتم یکی را پیدا کنم که بیاید بکشدم بیرون؟ و اگر هم پیدا می شد نمی گفت که صبح تاسوعا در این بیغوله، آن هم درست وسط رودخانه، به چه کاری آمدم؟!

از لابه لای پیچه های دود سیگارم اسب کهری را می بینم که در زمینی بزرگ رهاست و مستانه می خرامد. وهم برم می دارد که نکند معجزه بوده ردّ شدنم از این رود بلا! می گویم وهم، چون تا به یادم هست در آن مخمصه جز بد و بیراه به زمین و زمان و البته خود، وردی نخواندم که مشمول لطف خاصّه گردم! ...

آن اسب؛ آن معجزه ی تمام؛ دو سیگارکشیدنی ست که چشم از او بر نداشته ام! که خیره مانده ام به زیبایی و شیرینی جوانی، یله گی، مستی، عنان گسیختگی، ...

و حالا هم صدای پایی که از دیگرسو نزدیک می شود. معجزه پشت معجزه!

ـ سلام حاجی، صبح به خیر.

ـ سلام، طاعات و عبادات قبول؛ لعنت خدا بر یزید.

زیادی برایم آشناست. 60-70 ساله باید باشد؛ شکسته رو، ولی چارستون بدن استوار. می گویم: «لعنت بر یزید زمانه!»

ـ بیش باد، بیش باد!

این گویش؟ ... می گویم: «حاجی به نظرت یزید دیکتاتور هم بوده، یه لعنت دیگه بفرستیم به هرچی دیکتاتوره؟» و پیرمرد در حالی که از روی کلاه سرش را می خاراند، می گوید: «خوب، والله چه میدونم؛ هرچی که بود، آدم نبود! هرجور هم لعنت بفرستی ثواب داره.»

بع...له! این هم معجزه ای دیگر! این جا، در این رودخانه، کی فکرش را می کرد که یکی پیدا شود و تازه، عدل هم ولایتی از کار در آید؟!

این بود که چاق سلامتی از نو آغاز شد؛ این بار امّا از نوع مازندری اش. از حال و احوال اهل و عیال و فک و فامیل بگیر تا مرغ و خروس ها! و این که او این جا چه می کند و من هم.

از آن اسب می پرسم و می بینم که چشم دیدنش را ندارد! ـ و این یعنی دو معجزه در اقلیمی نگنجند؟!ـ فحش است که دانه ای یک شاهی بار صاحبش می کند، که خرپولی ست به نام فلان و سیصد میلیون پول بی زبان را داده، آن را خریده است و آن وقت او مجبور است سر پیری خانه و زندگی اش را ول کند و بیاید برای چندرغاز در ماه نگهبان بهمان جا شود تا بتواند پنج میلیون قرضی که بابت عروسی پسرش، آن هم از پدر عروس گرفته، به قول خودش بکشد!

و من در این میان هاج و واج مانده ام که بالاخره باید طرف اسب را بگیرم یا حاجی خودمان را که مدت هاست این حجم از فحش و کتره را یک جا نشنیده بودم، حتّا از پدر که بی رقیب است البته در ساخت و پرداخت فحش های ناب!

نمی دانم چه طور، ولی حاجی از بحث عروسی می رسد به جبهه و این که جانباز بوده، ولی مگر فلان فلان شده ها آدم اند؟ برایش دو درصد جانبازی ردّ کرده اند! و ... خنده ام می گیرد. با خودم می گویم همه ی ما، همین جوری اش هم، دست کم ده درصد جانبازیم! جانباز دو درصد دیگه نوبره والله!

ـ ای حاجی جان! تن ات سالم باشه. بالاخره یه جوری می شه.

ـ بعله؛ خدا کریمه. الحمدلله تا الان که آبرومون حفظ شده. خدا اولاد صالح نصیبمون کرده. نه اهل سیگار، نه دود ... راستی آقای مؤنّس، چرا تنها؟ خانم بچّه ها شهرستانند؟

ـ "زن کنه موس دوییه پیر جان!"

ریسه می رود از خنده؛ یا حال آمده از این حرف و یا انتظار شنیدنش را از آقای مؤنّس نداشته است! و در این میان، البته آن سه حرفی لعنتی را بر زبان می آورد. «چرا؟» معجزه؛ معجزه ای دیگر باید تا از شرّ پاسخ دهی به این یکی خلاصی یابم! داشتم سر کیف می آمدم از پراکنده گویی ات پیره مرد! انگار که لمیده باشم در قهوه خانه ی گل آقا، میان جماعت لیچارگوی محل؛ که حکایتی ست شنیدن این گونه پرت وپلاها!

حاجی امّا معجزه در معجزه است! نه انگار که چیزی پرسیده است؛ سرفه های بعد خنده اش که تمام می شود، می گوید: «من امام حسین رو توی خواب دیدم.»

یعنی من عاشقتم پیره مرد! گفتم که خوب می شناسمت! می دانم این جدّی شدن یکبارگی ات و این چشم ها که زل زده اند به من، می خواهند که چه بگویم و چه گونه؛ که ناباورانه مشتاق هم باشم به شنیدنش!

ـ عجب! واقعاً؟

و حاجی همان طور که نشسته است، تکانی به خود می دهد که کمی نزدیک تر شود و از پسر دوّمش می گوید که همین تازگی ها عروسی اش بوده و این که پسره ی خاک بر سر چند سال قبل دچار بواسیر می شود و یکی دو سال آن درد را پنهان می کند؛ تا آن که کار بیخ پیدا می کند و از این دکتر به آن دکتر؛ این دوا و آن دوا؛ هیچ یک اثری ندارند! «حتّا یکی دو شب آوردیمش تهران پیش دکتر ... ،شاید بشناسیش، 280 هزار تومان خرج کردیم اثری نداشت. مخارج سنگین؛ دیگه توی خرج شام و ناهارمون هم مونده بودیم.» و اشاره می کند به آن سو و می گوید: « آن وقت "مادر چپه لنگ" کیلو کیلو کشمش می دهد به این اسب!» نه خیر؛ پیرمرد ول کن اسب نیست. انگار که هوویش باشد! هر از گاهی باید چند تا لیچار بارش کند.

ـ خلاصه این که آقای مؤنّس! دیدیم نمیشه و این بچّه ی 15-16 ساله ی ما داره از دست میره. عین  یه جوالدوز؛ از بس که لاغر شده بود. این بود که رفتم پهنه کلا، رفتی اونجا؟

ـ نه، ولی داستانش رو شنیدم!

ـ یک بعدازظهر غسل کردم و رفتم تکیه ی پهنه کلا، درست پای منبر؛ آن شب نه، فردایش هم نه، فرداشبش بود که دیدم یک سیّد نورانی روی منبره. به این سوی آفتاب قسم! اصلاً انگار که همین الان باشه؛ توی روز روشن یکی رو ببینی. یک آدم چهارشانه؛ قد بلند.

و بعد، طوری که انگار براندازم کرده باشد، با دست به پا تا سرم اشاره می کند و می گوید:

ـ همین قدّ و هیکل؛ ولی ... سفیدتر! حالا من نمی دونم که دارم خواب می بینم. یعنی این قدر برام واقعی بود. سیّد به زیر منبر اشاره میکنه و می بینم که سبزه سیر کاشته شده؛ دست می برم که بکنمشان، نمی تونم؛ به دستم نمی افتن؛ هرکاری می کنم نمیشه؛ یک صلوات بلند میفرستم؛ خیلی بلند؛ یعنی متولّی تکیه فردایش گفت که نصفه شب صدای صلوات شنیده بوده. قدرتی خدا، دستم می افته بهشون و شروع می کنم به کندن. همین طور می کنم که می بینم امام حسین می خنده و میگه: « مش یوسف! بسّه دیگه؛ خوانه چه کانی انده سیر!»

ای دهنت سرویس! حاجی هم که نیستی! ... خنده تلمبار شده در من و ماندم که چه کنم. می گویم:

ـ پس نزدیک بوده کلّ سیرها رو بکنی و چیزی برای بقیه نذاری! حالا واقعاً امام حسین باهات مازندرانی صحبت کرد؟

ـ آره والله، چند بار هم این رو گفت! ... صبح که بیدار شدم، تکلیفم معلوم بود. یک راست رفتم بازار روز و سبزه سیر گرفتم. همان شد و همان. معجزه!   

سفرنامه ی خودمانی

عرض کنم خدمت عزیزی که شما باشی، نه این که دیروز یهویی ویرمان گرفته باشه که بریم سفر، نه؛ هرچند اینجوریشم زیاد پیش اومده؛ ولی این یکی حسابش از بقیه جداست. داستانش اینه که همین سه شنبه ای در وبگردیهامان فهمیدیم مراسم قالی ـ چماق معروف اردهال دومین جمعه ی مهر هر سال برگزار میشه (حکماً میگین چرا! مگه روز قدسه؟ ... والله مام مثه شما، بی خبر!) دیدیم هم فاله هم تماشا. آخر هفته ای میزنیم بیرون؛ هم واسه ما خوبه هم ماشین. دست و پاش گرفته از بس تو خونه خوابیده، یکی چشش به کیلومترشمار بیفته نمیگه این عدد چیه؟! مثه قدیم هم نیست که بشه دستکاریش کرد! این بود که شب چهارشنبه مطمئن شدم باهاس بریم سفر.

خوب تا اینجاش که تکلیفمان با خودمان روشن شد. ولی مگه تنهایی هم میشه رفت سفر؟! آقا چشمتون روز بد نبینه، هرچی به مغزمون فشار آوردیم به کی ندا بدیم که پاشه بیاد، دیدیم به جز یکی عجیب دستو بالمون خالی شده و ما بالکلّ بی خبر. خلاصه این که یه دوسه ساعتی عزای آن سالهای جوانیمان رو گرفتیم که اوباش محترم دوروبری یکی دو تا نبودن و سوت نزده، چندتاشون جمع میشدن! سرتونو درد نیارم؛ گفتیم به هر کلکی شده این یکی رو راضیش کنیم با ما بیاد. هزار نقش بازی کردیم تا چند دقیقه قبل حرکت، ولی دیدیم حتّی اگه جفت شش هم بیاریم، بازهم این دست رو باختیم! این جوری بود که یه نهیب زدیم به خودمان که ای دهن سرویس چه کار به کار بچّه ی مردم داری؟! بست نیست این همه جوون رو از راه به در کردی؟! خودت مگه کار و زندگی و زن وبچّه نداری؟! که خودمان از خودمان خجالت کشیدیم و دیدیم که راست میگیم!

باری؛ خودمان که چلاق نبودیم! از پس خودمان که میتونیم بربیاییم! یه دقیقه هم طول نمیکشه که خودمان را خر کنیم! مثه آب خوردن! این جوری شد که یه فلاسک چای پرملات (هوم مقدّس خودمان) آماده کردیم و راه افتادیم سمت نیاسر کاشان. توی بزگراه اوّلش گفتیم نکنه این قضیه ی عکسبرداری با دوربین هایی که راه به راه نصب شدن واقعیّت داشته باشه، که جاتون خالی کمی فکر کردیم و دیدیم چند ساله که اینا نصب شدن و اگه هم به فرض چند ماه اوّل کار می کردن، الان دیگه حتماً زوارشون در رفته و طبق معمول کسی نیست درستشون کنه! اینه که با خیال آزاد راندیم و راندیم و به چشم بر هم زدنی رسیدیم نیاسر. زیادی زود رسیدیم و نمی دونستیم چه خاکی بر سرمان بریزیم که این بعدازظهر داغ نکبتی رو سر کنیم. میگن معجزه خبر نمیکنه! یعنی تازه داشت اعصابمون گه مرغی میشد که دیدیم خود به خود افتادیم توی تالار! میگین تالار کجاست؟ یه محلّه بالای نیاسر. باغی و آبشاری و هوای خنکی. جان میده اونجا بشینی و بساط تخته و چای ـ سیگارو علم کنی! غار رئیس (از پرستشگاه های آیین مهر) و آتشگاه هم همون دوروبراست. یه ساعتی هم توی غار اختلاط کردیم با پیرمردی با کمالات (اکبرزاده) که راهنمای اونجاست. از آیین مهر و سرنمون (کهن الگو)ها شروع کردیم تا رسیدیم به خود خود واقعیّت! حالا مگه میشد جمعش کنی! اون هم چی، سیگار هم نمیشد توی غار کشید! این بود که دوباره رفتیم در اعماق اسطوره ها، بلکه بشه زندگی کرد! بگذریم؛ یه سر هم رفتیم آتشگاه (چهارتاقی) که دیدیم نه از تاک نشان مانده نه از تاک ـ نشان! طرف با اهل و عیال و خانم والده و ... کلّهم اجمعین فک و فامیل نشستن درست وسط آتشگاه و یه هندونه ی متناسب با ظرفیت رو گذاشتن وسط و بعدشم کارد و قاچ و خوردن و پرت کردن به چهارسوی این چهارتاقی!

القصّه، غروب گفتیم حالا کجا کپه ی مرگمون رو بزاریم؟ توی ماشین که جا نمیشیم؛ هیچ چیزی هم نداریم روش دراز بکشیم. تازه، دوش آب سرد رو چیکارش کنیم؟ مدینه گفتی و کردی کبابم! این بود رفتیم از یکی بپرسیم چکار میشه کرد، که دیدیم طرف سر ضرب ما رو قاپید! نگو اینجا اجاره دادن اتاق خونشون یه چیز عادّیه! هیچی آقا، آدرس داد که خونه ی مادربزرگش فلان جاست و تنهاست و اله و بله و ... که گفتم یعنی میخوای آخر عمری کار دستمون بدی دیگه! و از این حرفها؛ که معلوم شد این مادربزرگ پسری هم داره هم سن و سال ما و اونم اونجاست.

مخلص کلام این که این شازده پسر (حسین آقا) مثه خودمان مجرّد، سیگار کش قهّار و البته با مرام همراه شد در شبگردیمان در نیاسر و سرک کشیدن به سوراخ سمبه ها. در خانه هم تا دلتان بخواهد از جیک و پیک کلّ ولایت کاشان برایمان گفت و صد البته که بیشتر این حرف ها راجع به یاغی گری های نایب حسین خان کاشی و دار و دسته اش بود! انگار که از رو پیشانیمون خونده که ما از این ژانر بیشتر خوشمون میاد. از همه مهم تر، آن تئوری معروف "هر پدربزرگی از هر پدری ... تر است" (که به جای ... می توان هر ویژگی خوب را نوشت) یک بار دیگر و در مورد فردی دیگر تأیید شد! فقط مانده خود خواجه ی شیراز که از قبرش بیاد بیرون و یک بیت دیگه به دیوانش اضافه کنه، بلکه تکلیف این تئوری معلوم شه و بریم سر بحث های بعدی!

و امّا امروز صبح، یعنی همین دوّمین جمعه ی تاریخی، پاشدیم رفتیم سمت مشهد اردهال. یعنی علّت العلل این سیاحت. حسین آقا هم با ما بود و یک ریز می نالید از زمین و زمان و دندان های خراب و ...! باز هم زیادی زود رسیدیم. یعنی مراسم ساعت ده به بعد شروع میشد و ما دو ساعتی زودتر اونجا بودیم. ولی با این حال تا چشم کار می کرد جمعیت بود و همه رقمی اش هم موجود. جالب این که چشم برمی گرداندی، چندتا افغانی (همگی هزاره های چشم بادامی) می دیدی! بساط بازار دستفروشا هم در آن صحرای به قول مردم اونجا «کربلای دوّم» پهن! یک شلم شوربایی از سیاه پوشای عزادار، سروصدای کاسبای بازار، انواع و اقسام گدا، معرکه گیرها(!) و ضریح های سیّار امامزاده های اطراف (اینم یه نوع گدا) و ...! حالا میان این همه جمعیت راه به راه آدمای چماق به دست رو می بینی که این ور و اون ور میرن. انگار که الانه که یه ولوله ای به پاشه و دعوا شروع شه! حکایتی ست خلاصه!

میان این بلبشو گوش سپردیم به بلندگوهای نصب شده در صحرای کربلای دوم که دیدیم بعله، احمد خاتمیه که داره افاضات میکنه! لامصّب نمیدونیم چطور میون اون همه جمعیت ما  رو دید و طوری که نشون نده چقدر از حضور سبزمان حالش گرفته شده، شروع کرد به ماها بد و بیراه گفتن! داشتیم گارد میگرفتیم که یهو چشممون افتاد به گزین گویه ای از آقا که جا به جا نصب کرده بودند از این قرار که ایشان به همه ی امامزادگان ارادت دارند، «آقا سلطانعلی ابن محمد باقر که جای خود دارند». یعنی حساب این از باقی سواست؟ باهاس اینطور باشه دیگه، چون برادر آن حضرت یه صد متر آن سوتر مدفونه و انگار نه انگار که ...! اینه که از پیرمردی می پرسیم چرا این جوریه؟ و می شنویم که «آخه سر سلطانعلی رو بریدند و اینجا قتلگاه ایشونه» و ما همچنان با خودمان اختلاط می کنیم که پس اون یکی؟ اصلاً توی این فاجعه کجا بوده؟ یا کی ها سر این یکی رو بریدن؟ و حسین آقا میگه: «دشمنا»! می خندیم و میگیم از کره ی مرّیخ که نیومدن، حکماً بچّه های همین ولایت بودن دیگه! لامصبا، هم می کشین هم براش عزا می گیرین! که دوباره دستی دستی اون چونه ی شل و ولش رو به کار میندازم و برام از سیر تا پیاز ماجرا رو شروع می کنه به تعریف کردن! اونم به روایت مخصوص حسین آقایی!

مجرّدانه 1

آقا حکایتی ست مجرّد ماندن من و حرف دور و بری ها. این که چرا هنوز هیچ خاکی بر سر نریخته ام، خود قصّه ای دیگر است و حالی می خواهد نوشتن اش، و در این وانفسا کو حال؟!

علی الحساب بگویم که من هم می خواستم تا مثل بچّه ی آدم در همان سال های جوانی ازدواج کنم، ولی مگر می شد؟ آن هم در طایفه ای که تا سی سالگی ات هنوز بچه ای و شاشت کف نکرده، بعدش هم آن قدر بزرگ هستی که هر غلطی خواستی خودت باید انجام دهی! این تاکتیک همه ی مردان این طایفه است. وقتی می گویم همه، یعنی همه! حکماً مشترک اند در ژنی دوزمانه ـ دوکاره به نام «چه غلط ها/به من چه»! زن ها هم چه کاری از دست شان بر می آید جز دعا؟! این است که تقریباً سن ازدواج پسران طایفه سی سال به بالاست. خلاصه این که بعد آن سه سال تقلّای جان فرسا و چند سال به درآمدن از گیجی آن ماجرا، الان مثل روز برایم روشن است که فارغ از بحث قسمت و تقدیر، احتمال رخداد یک بیگ بنگ جدید بیش تر بود تا انجام آن کار!

باری؛ با آن که چندان هم نمانده که به چهل سالگی برسم، هنوز خودم هستم و خودم و آن غلط معروفی که نکرده ام! و صد البته در کنارش، سیل دعاهایی که زن های فامیل نثارم می کنند! این را دیگر نمی دانم چه طور رفع و رجوع کنم؟! خود حکایتی ست مفصّل! باید بشنوید تا بدانید چه می گویم. ملغمه ای از دعا، دستور، دلسوزی، آرزو، تحقیر، توهین و الا ماشاءالله چیزهای دیگر که نثارم می کنند! معلوم نیست کی طاقتم طاق شود و حرف از دهانم بپرد که : «ای اماااااان! ولم کنید، یه غلطی می کنم»!  

پی نوشت:

1ـ  متمّم اوّل نوشته ی پیشین(قلق کده): آقا این مداد اتود ما هم از امروز قلق دار شده! گفتم در جریان باشین؛ بعداً حرف در نیاد که فلانی نگفته!

قلق کده!

ـ این چه جوری ...؟!

ـ صبر کن بابا! اونجوری نیس، قلق داره!

اینجا سرزمین قلق هاست! زاده نشده کسی بیاد پیش ما و همه ی اموراتش بی دردسر بگذره. از شیر کتری و ظرفشویی بگیر تا کشوی زیرتلویزیونی و شارژر موبایل و کولر و ضبط و ...؛ همشون قلق دارن! حتی حرفه ای هاش که دائم اینجان هم دست کم یه بار در شبانه روز میگن: این چه جوری ...!  

حالا حکماً میگین مریضی مگه؟! یا درستشون کن یا بندازشون دور دیگه؛ این چه کاریه! خوب بگین؛ ولی اولندش حالا گیرم شما نمی دونی، ولی اون اراذل محترمی که دور و برم هستن می دونن که من و بالکلّ طایفه ی ما چیزی رو دور بنداز نیستن. از این بیاین پایین! فرض کنین بعد n سال بخوایم یه چیزی رو عوض کنیم، اونو که دور نمیندازیم؛ یکسر میره تو انباری. "چه دیدی، شاید بعدها به درد خورد!" (شعار راهبردی اجدادی ما) و منی که اینکاره ام به شما میگم شک نکنین، حتماً به درد میخوره!

دویّمندش همه ی این وسایلو درستشون کردم که الان دارن مثه ساعت کار می کنن. بعضیاشون یه خورده دستکاری می خواستن و بعضیاشونم هیچ مشکل خاصّی ندارن، فقط باهاس مراعات حالشون بشه! نمونه ش قفل آویز انباری پایین؛ بعد مدت ها امروز رفتم بازش کنم که دیدم بعله، اینم قلق داشته و من بالکلّ یادم رفته! اینه که چند دقیقه ای حالمو گرفت تا بشناسدمو نشانی بده که کلید رو باهاس چقدر فرو کنم، چند بار بازی کنم و بالاخره کی بچرخانم!

خوب، حالا شما میگی قفلی به این باحالی و یکّه شناسی که اگه کلیدش همونجا جا بمونه، عمراً کسی بتونه بازش کنه رو دور بندازم؟! هه! مثه اینکه هنوز مارو نشناختی!

هست شب

رسن ها بر گردن؛ دست ها بسته؛ سروهای سبز بشکسته؛ جان ها افسرده؛ تن ها خسته و بیمار؛ « گرم رو ـ آزادگان در بند؛ روسپی ـ نامردمان در کار۱».

آری « شب است؛ شبی بس تیرگی دمساز با آن۲»! و چه دشوار بود صبوری در شبی چنین که به سالی می ماند؛ اگر که ندا نمی آمد:

« به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند    چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی۳»

پی نوشت:

۱- سیاوش کسرایی (منظومه ی آرش) ۲- نیما یوشیج (شب است) ۳- حافظ

بار معنایی واژه‌ها

ـ نوزده ساله بودم که مصاحبه‌ای خواندم از رئیس وقت دانشگاه شریف (دکتر صالحی، گویا) در مجلّه‌ی دانشمند، درباره‌ی نقش درخشان تمدّن یونان در گسترش مبانی دانش و فلسفه. در شماره‌ی بعد و در نقد آن نوشته، آقای ثاقب‌فر چندین نمونه‌ی تاریخی آورد تا نشان دهد ایران باستان نیز چنین بود و چنان؛ و اگر هم در غرب، شیوه‌ی نگرش به جهان به پیدایی و رشد فلسفه انجامید، این جا در قالب حکمت تعالی یافت. سال‌ها گذشت تا بدانم تفاوت حکیم، فیلسوف، عالم و دانشمند در چیست!

ـ بیست و چند ساله بودم که به این باور رسیدم در کاربرد برخی واژه‌ها نه تنها معنا، که بار معنایی آن‌ها اهمّیت دارد. نمونه این که نمی‌شود هر آموزنده‌ای را معلّم نامید. و به همین سیاق، به نظر شما می‌شود صرف نسبت‌های خونی و جدا از مسئولیت‌های تعریف شده، واژه‌های پدر، عمو، دایی و ... را به کار برد؟!

ـ چند سالی‌ست محتاط شده‌ام در کاربرد واژه‌ها. بسیارانی را که امروزه روز روحانی می‌نامیم، نه شرط لازم‌اش را دارند و نه شرط کافی! نه معنا و نه بار معنایی؛ هیچ یک را شایسته نیستند.

این‌ها را گفتم تا برسم به این جا که جانم می‌لرزد و زنگار می‌ریزد، آرام می‌گیرد، به وجد می‌آید و رها می‌شود در فضا ـ زمانی شگفت، با شنیدن صدای آسمانی روشنک. روحانی اوست.

پی‌نوشت:

1- بریده‌ای از دو برنامه‌ی گل‌ها با شعرخوانی روشنک در اینجا و اینجا

2- تنها فایل تصویری در دسترس از روشنک در اینجا.

مشکل حکایتی ست

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید!

دریای سبز

سبز یعنی ایستادگی، یعنی شعور و آگاهی.

با کمال افتخار به عرض می رسانم که من، ما همواره سبزیم!

امروز من: «قطره ای بودم ز دریا، غرقه در دریا شدم»

در رثای جوانی

من نیم شبی پاییزی به دنیا آمدم. آبان یا آذر. کسی به یاد ندارد؛ روزش را که اصلاً! ولی شناسنامه ام می گوید که زادروزم دهم مرداد است. این تغییر در تاریخ تولّد را هم به حساب اوّلین و شاید تنها دوراندیشی پدر در مورد آینده ی من بگذارید. این که مدرسه رفتنم یک سال به عقب نیفتد. هر چند که ... ؛ بگذریم.

به هر حال من سه ماهی از شناسنامه ام کم سن و سال ترم. خواستم بگویم "جوان تر"، دیدم برای این واژه زیادی پیرم. دست کم دو سه سالی می شود که از مرحله ی انکار گذشته ام و پذیرفته ام که چیزی از جوانی در من نمانده. مشکل اینجاست که من هنوز خو نگرفته ام به مقتضیات این دوره از عمر و این که به قول معروف بستر سازی نکرده ام برای آن! اگر به ایهام موجود در "بستر سازی" التفات بفرمایید، پی می برید که من هنوز هیچ خاکی به سرم نریخته ام. یعنی نه ارث خوری و نه زنگوله و گریه کُن پای تابوتی! هیچ.  

دیگر حتّی بر و بچه های قدیم را که به یک سوت می شد جمع شان کرد، را هم نمی توان سال به سال دید. اهل و عیال شان اغلب مرا به چشم یک مفسد فی الارض می بینند که کمین کرده ام تا شوهران شان را از راه به در کنم. طلسم که شاخ و دم ندارد. ختم حرام زاده ها باشی و زنت امام زاده ات بداند! خدا قسمت کند!

نمی خواستم صحبت به این جا ها برسد و این طور به نظر آید که تنهایی اذیتم می کند. نه؛ این واماندن در شش و بش موضوع است که ذهنم را خسته می کند. نه می شود به راحتی خانواده تشکیل داد  و نه نمی شود. بمباران سرزنش و نصیحت چیزی نیست که بشود زیاد تاب آورد. می دانم که "آدم باید یه تخم و ترکه ای از خودش به جا بذاره"؛ ولی برای منی که جا مانده از نسل پیش ام، دردسرها یکی دو تا نیست.

محض احتیاط در این جا خواهشی دارم از تک تک بازماندگان، اگر خدای نکرده، خدای نکرده، زبانم لال، ازدواج نکرده کلکم کنده شد (ببخشید پریدم وسط حرف، خواستم بگم اشتباهاً آمین نگین)، شما را به جان مادرتان از آخرین ضدّ حال تان بگذرید و در اعلامیّه ی ترحیم من ننویسید جوان ناکام! دروغ اندر دروغ! این از هزار تا فحش و لعن و نفرین بدتر است. مثل روز برایم روشن است که هر که عکسم را در حجله ببیند، یا از خنده ریسه می رود یا به جای فاتحه می گوید "چه بدبخت و مفلوکی بوده این مرتیکه ی کچل که ناکام مرده!"

اشک آور و سیگار

اشک آور و سیگار. ای... بد نبود؛ حال می داد! ولی لامصّبا مگه میزارن! گاز فلفل میزنن. کسی میدونه چه مزه ای باهاش می چسبه؟

پی نوشت: مقاله ای از حسین باقرزاده در باب محو گفتمان اصلاح طلبی.

سالروز صدور فرمان مشروطه

خلاصه ای از «پیشامدهای ایران از آغاز جنبش مشروطه خواهی تا داده شدن فرمان مشروطه» (تاریخ مشروطه، جلد ۱؛ احمد کسروی؛ گفتار دوّم؛ صفحات ۴۸ تا ۱۱۹)

۱ـ نیمه ی دوّم اسفند ۱۲۸۳(محرّم ۱۳۲۲ق): به دست آمدن عکسی از مسیو نوز بلژیکی، رئیس گمرکات، که او را با عبا و عمّامه نشان می داد. بهبهانی به آن واکنش تندی نشان می دهد و در بسیاری از منبرها گله و بدگویی از نوز می شود. 

۲ـ روزهای نخست ۱۲۸۴(۱۳۲۳ق): «همدستی میان دو سیّد»، (سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی)؛ و «آغاز جنبش مشروطه را هم از آن روز باید شمرد.»

۳ـ چند نا آرامی؛ از جمله: رنجش بازرگانان از بلژیکی ها، آشوب کرمان و ویران کردن ساختمان بانک استقراضی روس که در زمینی موقوفه (گورستان قدیمی) در حال احداث بود.

۴ـ بیستم آذر ۱۲۸۴: به فلک بسته شدن چند بازرگان قند فروش (حاج سید هاشم قندی و حاج سید اسماعیل خان) توسّط عین الدّوله. «شهر به هم خورده و مردم به پشتیبانی از بازرگانان، بازارها را می بستند.»

۵ـ غروب بیستم آذر ۱۲۸۴: پیشامد مسجد شاه و حمله ی چماقداران به تحریک امام جمعه به مردم و علما، از جمله دو سیّد.

۶ـ بیست و دوّم آذر ۱۲۸۴: هجرت علما و بازاریان به عبدالعظیم (تحصّن یک ماهه). اعلام درخواست های متحصنین (از جمله تاسیس عدالتخانه) با میانجی گری سفیر عثمانی و پذیرش مقدّماتی آن ها از سوی مظفّرالدّین شاه.

۷ـ بیست و دوّم دی ۱۲۸۴: بازگشت متحصّنین  و استقبال کم نظیر از سوی مردم. رایزنی های علما با شاه و دربار.

۸ـ تشديد و تعمیق مخالفت علما با دربار: بی نتیجه ماندن درخواست ها و رایزنی ها و بروز حوادثی چون: كتك خوردن شیخ محمد واعظ در خیابان به دست ماموران حكومتى، كشته شدن يك طلبه و نیز حمله ماموران به اجتماع علما و مردم در مسجد جامع تهران و كشته و مجروح شدن شمارى از مردم و توهین حساب شده به بهبهانى در اين حادثه.

۹ـ بیست و چهارم تیر ۱۲۸۵(۱۳۲۴ق): کمابیش هزار نفر از علما و همراهان شهر را به منظور  رفتن به عتبات ترک کرده، امّا پس از شش روز به قم رسیده، همان جا مستقر می شوند. در همان اثنا، طلبه ها و بازرگانانی که در تهران مانده بودند، از ترس واکنش عین الدّوله، به تدریج در باغ قلهک سفارت بریتانیا پناهنده میشوند. به طوری که تعداد آن ها تا چهارم مرداد به سیزده هزار تن می رسد!  

۱۰ـ ششم مرداد ۱۲۸۵: کناره جویی عین الدّوله و صدراعظم شدن مشیرالدّوله.

۱۱ـ سیزدهم مرداد ۱۲۸۵(۱۴ جمادی الثانی ۱۳۲۴): صدور فرمان مشروطه به خط قوام السلطنه و ممهور به مهر مظفرالدين شاه:

«جناب اشرف صدراعظم: از آنجا كه حضرت باريتعالى جل شانه سر رشته ترقى و سعادت ممالك محروسه ايران را به كف كفايت ما سپرده و شخص ھمايون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالى و رعاياى صديق خودمان قرار داده، لهذا در اين موقع كه اراده همايون ما بر اين تعلق گرفت كه براى رفاهیت و امنیت قاطبه اهالى ايران و تشیید و تائید مبانى دولت اصلاحات مقننه به مرور در دوائر دولتى و مملكتى به موقع اجرا گذارده شود، چنان مصمم شديم كه مجلس شوراى ملى از منتخبان شاهزادگان قاجاريه و علما و اعیان و اشراف و ملاكین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه طهران تشكیل و تنظیم شود كه در مهام امور دولتى و مملكتى و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازم را به عمل آورده به هیات وزراى دولت خواه ما در اصلاحاتى كه براى سعادت و خوشبختى ايران خواهد شد اعانت و كمك لازم را بنمايد و در كمال امنیت و اطمینان عقايد خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالى مملكت به توسط شخص اول دولت به عرض برساند كه بصحه همايونى موشح و به موقع اجرا گذارده شود. بديهى است كه به موجب اين دست خط مبارك نظامنامه و ترتیبات اين مجلس و اسباب و لوازم تشكیل آن را موافق تصويب و امضاى منتخبان از اين تاريخ معین و مهیا خواهد كرد كه بصحه ملوكانه رسیده و بعون الله تعالى مجلس شوراى ملى مرقوم كه نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمه امور مملكت و اجراى قوانین شرع مقدس شروع نمايد و نیز مقرر مى داريم كه سواد دست خط مبارك را اعلان و منتشر نمايند تا قاطبه اهالى از نیات حسنه ما كه تماماً راجع به ترقى دولت و ملت ايران است كما ينبغى مطلع و مرفه الحال مشغول دعاگويى دوام اين دولت و اين مجلس بى زوال باشند.

در  قصر صاحبقرانیه، به تاريخ چهاردهم ۱۴ جمادى الثانیه ١٣٢۴ هجرى در سال يازدهم سلطنت ما»

محاکمه و اعتراف!!

یعنی اگر هزار بار هم بگویم خدا پدر کس ـ کسانی را بیامرزد که این الله اکبر گویی ها را باب کردند، باز هم کم گفته ام! دیشب اگر فریاد مردم را نمی شنیدم و همصدا نمی شدم با آن ها، بیچاره می شدم از دردی که در سینه انباشته شد زپسِ دیدن و شنیدن محاکمات و اعترافات. شک ندارم فریاد های دیشب از جنس دیگری بود برای همه ی آن هایی که آمده بودند تا دلگرمی دهند به یکدیگر و بگویند که آن ها نیز بی باورند به چنین نمایشی.

گفتن ندارد که اعترافاتی چنین، تا چه اندازه بی اعتبار است و هرچه شود، باز هم عزیزند تمام آن جمع صد نفره. دست کم دیشب دو سه باری منبر رفتم برای جوانترهایی که زنگ زده بودند و حیران که مگر چنین دگردیسی روحی هم ممکن است، آن چنان که در اعترافات شنیدند؟ که اگر چنین باشد که باید به زمین و زمان هم مشکوک شد؟! برایشان گفتم آن چه از تاریخ در خاطرم بود، از محاکمه های پیش و پس از انقلاب، و ختم کردم به این که ارزش زندگی ـ زنده ماندن در نگاه انسان امروزی چنان است که ارزش شهادت در میان صحابه. با این وصف تمام روابط بین فرد ـ جامعه، تعاملات و تقابلات، تعریفی متفاوت می یابند با آن چه حتّی تا دو دهه ی پیش سابقه داشته است. ...

ولی شما که غریبه نیستید، خود من هم نیاز دارم به یکی که  برای امّا و اگر هایم توضیحی قانع کننده داشته باشد. در این سنّ و سال اگرچه دنبال قهرمان نیستم، امّا شجاعت چرا؟ سخت است که پیاده نظام سپاهی باشی و ببینی که اگر نه سپهسالار، خرده سردارانِ یمین و یسارش چنین باشند که آقای عطریانفر؛ که چهار دلیل متقنّ بیاورد بر ضمانت دگردیسی اش! هرچند شکّی ندارم که در روزهای آینده، کسانی از میان سرهای آن جمع صد نفره، آیین سلحشوری را در رگ جامعه تزریق خواهند کرد.

موسیقی ترکمن

چند ماهی ست که افسونم می کند موسیقی ترکمن صحرا، با آن رهاکردن یکباره ی فریاد در گلومانده و "جُق جُق" هایش. بی مانند است شوری که برمی انگیزاند در جان آدمی، از آن رو که سوز و گداز، شکوه و شکایت، بی باکی، سرکشی و حماسه را همه با هم در خود دارد.

با ضرباهنگ های "لَنگ" و بریده بریده خواندن هایش، گویی سوارم می کند بر اسب چک ـ بلند ترکمن (آخال تَکه) که می تازد در غروب دشت، می برَدم به سوی آتشی که گرمایش مهمانم می کند به یک پیاله چای و شنیدن دوتار "خلیفه نظرلی"  و "قازاق پانُگ".

خلاصه این که جایتان خالی ست واقعاً!

شورای نگهبان؛ از مشروطه تا به امروز

از زمانی که شیخ فضل الله نوری «یک اصل برای افزوده شدن به قانون اساسی آماده گردانید و پافشاری درباره آن نشان می داد»، ضرورت یا عدم ضرورت تشکیل نهادی که به بررسی میزان انطباق قوانین صادر شده از سوی مجلس با شرع بپردازد، چیدمان و چگونگی گزینش اعضای آن و در نهایت، جایگاه آن نسبت به مجلس، به دغدغه ای مهمّ هم برای اهل دین و هم برای روشنفکران تبدیل گردید. پیش از آن که برخی از اصول مربوط به این نهاد که از دوره ی مشروطه تا به امروز در قانون های اساسی گنجانده شده است، را به منظور مقایسه ی آن ها با یکدیگر بنویسم، چند نکته است که به نظرم گفتنی آمد:

  ـ شیخ فضل الله در اصل پیشنهادی خود، از انجمنی نام می برد متشکّل از مجتهدین طراز اوّل و مستقلّ از مجلس.

  ـ در اصل دوّم متمّم قانون اساسی مشروطه، نهادی مستقلّ پیش بینی نشده است. بلکه نمایندگان دست کم پنج نفر از فهرست بیست نفره ی پیشنهاد شده از سوی علما و مجتهدین را انتخاب نموده، آن ها را به سمت عضویّت در مجلس می پذیرفتند.             

  ـ در پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی، نهادی مستقلّ با عنوان شورای نگهبان قانون اساسی پیش بینی شده است که نسبت اعضای آن پنج به شش (فقها به حقوق دانان) است و همگی توسّط نمایندگان مجلس انتخاب می شوند. هم چنین این نهاد در مواقع خاصّ صلاحیّت رسیدگی به قوانین را می یابد، نه همیشه.

  ـ در قانون اساسی جمهوری اسلامی (هم مصوّب و هم متن بازنگری شده)، نهادی مستقلّ با عنوان شورای نگهبان پیش بینی شده است که نسبت اعضای آن شش به شش (فقها به حقوق دانان) است و تنها حقوق دانان آن نهاد توسّط نمایندگان مجلس انتخاب می شوند. هم چنین بدون وجود این نهاد، مجلس اعتباری ندارد!

پیوست ها:

آ) اصل پیشنهادی شیخ فضل الله نوری:

«این مجلس مقدّس شورای ملّی که به توجّه حضرت امام عصر عجّل الله فرجه و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلامیّه و عامّت ملّت ایران تأسیس شده، بايد در هيچ عصري از اعصار مواد احکامیّه آن مخالفتي با قواعد مقدسه اسلام و قوانين موضوعه حضرت خيرالانام صلي الله عليه و آله و سلّم نداشته باشد ومعين است كه تشخيص موادّ موافقت و مخالفت قوانين موضوعه مجلس شورای ملّی با قواعد اسلاميه در عهده علماي اعلام ادام الله بركات وجودهم بوده و هست. لذا مقرر  است در هر عصري از اعصار انجمنی از طراز اوّل مجتهدین و فقهاء متدیّنین تشکیل شود تا قوانین موضوعه مجلس را قبل از تأسیس، در آن انجمن علمی بدقّت ملاحظه و مذاکره نمایند. اگر آنچه وضع شده مخالف با احکام شرعیّه باشد، عنوان قانونیّت پیدا نخواهد کرد و امر انجمن علمی در اين باب مطاع و متبع است و اين ماده ابداً تغيير پذير نخواهد بود.»  (احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران ـ جلد اوّل، ص ۳۱۷ و ۳۱۸)

ب) اصل دوم متمم قانون اساسي مشروطه:

«مجلس مقدس شوراي ملي كه به توجه و تاييد حضرت امام عصر عجل الله فرجه و بذل مرحمت اعليحضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلاميه كثرالله امثالهم و عامه ملت ايران تأسيس شده است بايد در هيچ عصري از اعصار مواد قانونيه آن مخالفتي با قواعد مقدسه اسلام و قوانين موضوعه حضرت خيرالانام صلي الله عليه و آله و سلّم نداشته باشد ومعين است كه تشخيص مخالفت قوانين موضوعه با قواعد اسلاميه بر عهده علماي اعلام ادام الله بركات وجود هم بوده و هست. لهذا رسما مقرر  است در هر عصري از اعصار هياتي كه كمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدين و فقهاي متدينين كه مطلع از مقتضيات زمان هم باشند، به اين طريق كه علماي اعلام وحجج اسلام مرجع تقليد شيعه اسامي بيست نفر از علماء كه داراي صفات مذكوره باشند معرفي به مجلس شوراي ملي بنمايند؛ پنج نفر از آنها را يا بيشتر به مقتضاي عصر، اعضاي مجلس شوراي ملي بالاتفاق يا به حكم قرعه تعيين نموده به سمت عضويت بشناسند تا موادي كه در مجلس عنوان مي شود به دقت مذاكره و غور رسي نموده، هريك از آن مواد معنونه كه مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشنه باشد طرح و ردّ نمايند كه عنوان قانونيت پيدا نكند و رأي اين هيات علماء در اين باب مطاع و متبع خواهد بود و اين ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجل الله فرجه تغيير پذير نخواهد بود.»

پ) پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی:

اصل ۱۴۲ ـ به منظور پاسداري از قانون اساسي از نظر انطباق قوانين عادي با آن، شوراي نگهبان قانون اساسي با تركيب زير تشكيل مي شود:

۱ـ پنج نفر از ميان مجتهدان در مسائل شرعي كه آگاه به مقتضات زمان هم باشند.

مجلس شوراي ملي اين پنج نفر را از فهرست اسامي پيشنهادي مراجع معروف تقليد انتخاب مي كند.

۲ـ شش نفر از صاحبنظران درمسائل حقوقي، سه نفراز اساتيد دانشكده هاي حقوق كشور و سه نفراز قضات ديوان عالي كشور كه بوسيله مجلس شوراي ملي از دو گروه مزبور انتخاب مي شوند.

اصل ۱۴۴ ـ شوراي نگهبان به درخواست يكي از مراجع معروف تقليد، يا رئيس جمهور يا رئيس ديوانعالي كشور يا دادستان كل كشور، صلاحيت رسيدگي به قوانين را پيدا مي كند، مشروط بر اينكه از تاريخ توشيح قانون بيش از يك ماه نگذشته باشد.

ت) قانون اساسی جمهوری اسلامی (متن بازنگری)

اصل ۹۱ ـ شوراي نگهبان:

به منظور پاسداري از احكام اسلام و قانون اساسي از نظر عدم مغايرت مصوبات، مجلس شوراي اسلامي با آنها، شورايي به نام شوراي نگهبان با تركيب زير تشكيل مي شود.

شش نفر از فقهاي عادل و آگاه به مقتضيات زمان و مسايل روز. انتخاب اين عده با مقام رهبري است.

شش نفر حقوقدان، در رشته هاي مختلف حقوقي، از ميان حقوقدانان مسلماني كه به وسيله رييس قوه قضاييه به مجلس شوراي اسلامي معرفی مي شوند و با رأي مجلس انتخاب مي گردند.

اصل ۹۳ ـ مجلس شوراي اسلامي بدون وجود شوراي نگهبان اعتبار قانوني ندارد. مگر در مورد تصويب اعتبارنامه نمايندگان و انتخاب شش نفر حقوقدان اعضاي شوراي نگهبان.

من و نماز جمعه

آقای شهابی دبیر پرورشی و هنر، از انگشت شمارانی ست که در سال های دوره ی راهنمایی بر جانم فراوان اثر نهاد.حضور او در مدرسه ی ما به واقع نعمتی بود برای چون منی، که له له می زدم در جستجوی دریچه ای نو برای کشف دنیای آن سوی روستایم. هم ازو بود که آموختم آداب و شیوه های خوشنویسی را. مسلّط بود بر نستعلیق، شکسته، نسخ و ثلث. و در کنار این همه فضلی که ازو می دیدم، لذّتی داشت شنیدن قرآنی که با ترتیل می خواند. حتّی سال ها بعد که دانستم از منتقدان سرسخت نیروهای اصلاح طلب شهر به شدّت سیاست زده ی ما به شمار می رود، ذرّه ای از کمالاتش در یادم کاسته نشد.

باری؛ کار ارزشمند دیگرش در آن سال ها تشکیل و هدایت گروه های هنری، از جمله گروه سرودی بود که من نیز جزء آن بودم. پذیرش من در گروه سرود نه به واسطه ی صدای خوش ـ چه، همه ی آن هایی که آوازم را شنیده اند یکصدا بر این باورند که می توان آن را به عنوان شکنجه ی سفید در اوین به کار گرفت! ـ  بل به این دلیل بود که من جزو ده پانزده نفری بودم که می توانستم سرودها را از بر کنم و البته، سرِ ضرب بخوانم. با همین گروه بود که ما در نماز جمعه ی شهرمان یکی دو سرود انقلابی و سرود جمهوری اسلامی ( شد جمهوری اسلامی به پا ) را خواندیم.

بیست و پنج سال پیش تنها باری بود که من به نماز جمعه رفتم. آن هم نه برای نماز و به جای آوری عبادت. مهم نبود که امام جمعه چه می گوید و حتّی نمازگزاران در مورد اجرای ما چه می اندیشند. پیش و هنگام خواندن، آن چه ذهنم را پر کرده بود، دل نگرانی از آن بود که معلّم محبوبمان آیا از کار ما راضی خواهد بود یا نه؟ همین و بس.

فردا گویی که همان روز است که تکرار می شود. مهم نیست که آقای هاشمی چه خواهد گفت، که حرفه ای های آن جا درباره ی من/ما چه خواهند اندیشید. من و گروهم یک بار دیگر به نماز جمعه می رویم تا این بار سرود جمهوری و همبستگی را بخوانیم.          

خوشبینی های اصلاح طلبانه

امیر را تقریباً سیزده سالی ست که می شناسم. از سال های تحصیل مان در دانشگاه، و به واسطه ی دوست مشترک مان کاک فائق. درست است که مفهوم طبقات اجتماعی در جامعه ی ما، چون دیگر جوامع شرقی مبهم و در پاره ای اوقات نامربوط است، ولی بی کم و کاست او یک طبقه ی متوسطیِ واقعی است. می تواند شهروندی ممتاز در یک جامعه ی توسعه یافته باشد. یقین دارم حتّی اگر در طول عمرش هیچ نمی آموخت، باز هم به تکثّر ایمان داشت. این ها را گفتم تا معلوم شود که او ذاتاً اصلاح طلب است. زهی خیال باطل اگر انتظار داشته باشیم چیزی جز منش اصلاح طلبانه را تجویز کند! گواه من هم نام وبلاگش؛ تلخ گویی اش هم حلاوتِ عسل را دارد.

خوب، چه می خواهم بگویم؟ عرض شود امشب نمی دانم چه طور شد که یک آن احساس قدرت کردم و هوس کردم تا این نوشته ی امیر را به نقد درکشم! شام هم که چیز عجیبی نخوردم تا بگویم به خاطر آن بوده؛ همان ادامه ی شام دیشب و ناهار امروز بود. بگذریم؛ حالا که پیش آمده و چاره ای هم نیست. خدا خودش ختم به خیر کند! در واقع ابتدا خواستم برایش کامنت بگذارم، امّا دیدم کار به یکی دو جمله ختم نمی شود و حالا حالاها باید بیدار بمانم و لاک پشتی تایپ کنم.

باری؛ چکیده ی آن چه امیر در نوشته ای با عنوان "آینده ای از آن ما" آورده است، این است که با ادامه ی رکود اقتصادی در بعد جهانی، کاهش قیمت نفت و کاهش میزان سرمایه گذاری های خارجی در کشور، دولت احمدی نژاد که این بار با بحران عمیق مشروعیت در سطح داخلی و خارجی نیز روبروست، دیگر چون گذشته قادر به ادامه ی سیاست های پوپولیستی و «خاصّه خرجی» نبوده، ( بندهای ۱و۲)، چون دولت هیچ برنامه ی اقتصادی مشخّصی برای بهبود اوضاع طبقه ی ضعیف ندارد، این طرفداران او هستنند که «بیشترین هزینه» را خواهند پرداخت.(بند ۳). به این ترتیب، «در بدبینانه ترین حالت» ریزش طرفداران او  و در خوش بینانه ترین حالت ارتقای آن ها به سطح طبقه متوسط را باید انتظار داشت.(بند ۴). و از این بحث ها به این نتیجه می رسد که حاکمیت برای بقای خود ناچار است به تن به «مصالحه با طبقه ی متوسط» دهد.(بند ۵). بنابراین با توجه به تجربه های پیشین، ضروری ست که از هم اکنون «مثلث موسوی،کروبی و خاتمی» به سازماندهی نیروهای اصلاح طلب «در قالب یک حزب یا جبهه سیاسی» اقدام نمایند، تا این بار «پشتمان به یک جنبش اصلاح طلبانه با خواست های مشخص سیاسی ، فرهنگی،اقتصادی و اجتماعی» گرم باشد.(بند ۶). در پایان امیر از ما می خواهد که زندگی کنیم، قوی شویم و آماده باشیم تا نوبتی دیگر فرا رسد. البته بی شک به اصلاحات هم چنان ایمان داشته باشیم.(بند ۷).

دیدید؟ نه، جان من نگفتم؟ در مثل مناقشه نیست؛ می گویند گربه را هر جور که بیندازی بالا، چاردست و پا می افتد پایین! حالا چه این نوشته هزار بند داشت، چه یکی دو بند، باز هم آخرش همان بود که در بند ۷خواندید.

حالا حرف من چیست؟

۱- وقتی از تحوّلاتی صحبت می کنیم که یک سوی آن به نظام بر می گردد، باید در نظر داشته باشیم که پیش بینی نحوه ی کنش ـ واکنش نظام، به دلیل پیچیدگی منطق رفتاری آن  کاری ست بسیار دشوار. دکتر زیدآبادی در این نوشته معتقد است از مدّت ها پیش در كشور ما واقع بینی مترادف بدبینی شده است. البته از آن جایی که مسائل اقتصادی کشور با اقتصاد جهانی در پیوند است، من هم انتظار دارم اقتصاد درهم ریخته با رکود و تورّم توامانی را شاهد باشیم. امّا اوضاع سیاسی در کشور ما می تواند کاملاً متفاوت آن چه امیر می گوید باشد. آن چه در این یکی دوماهه شاهدیم، خیز بلندی ست که نظام برای پوست اندازی برداشته است. نوع رفتار با بزرگان نسل امام و هم چنین اصلاح طلبان چنان است که احتمال حذف کامل آن ها کم نیست. به راحتی بسیاری از مهره های اصلی آن ها در این چند روزه بازداشت شده اند و پرونده سازی آن ها در شرف تکمیل است. چنین تصفیه هایی در این سی ساله کم نبوده و تقریباً نمونه ای وجود ندارد که برگشت دوباره ی آن ها به ساختار قدرت را شاهد بوده باشیم.

۲- اصول گرایان یا نسل دوّمی ها در این چند ساله به سرعت در حال تکثیرند. به مرور از درون آن ها طیف چپ، میانه و راست سر بر می آورند و نقش نظامی چند قطبی، اما اصول گرا را ایفا می کنند. یعنی الزامی ندارد که دست نیاز به سوی اصلاح طلبان امروزی دراز کنند. در آن زمان اگر برای نمونه طبقه ی متوسط یک تکنوکرات را برای ریاست جمهوری ارجح دانست، باید پشت سر آقای قالیباف یا مانند او قرار گیرد.                

۳- فرض کنیم سران اصلاح طلب در این برهه به هر دلیل داخلی و خارجی مورد غضب قرار نگیرند و نظام، تشکیلات ضعیفی از آن ها را تاب آورد. اضلاع آن مثلّثی هم که امیر می گوید تکانی به خود دهند و برای چندمین بار جبهه تشکیل دهند. خوب چه چیزی اتفاق می افتد؟ والله بالله قفسه ی پرونده های اتاق ثبت احزاب وزارت کشور دیگر جا ندارد! تازه یک سری از آن ها را بردند توی آبدارخانه جایشان دادند! در دیزی بازه! ... حیا هم خوب چیزیه والله!

خداوکیلی مگر مشکل ما این است؟ کارگزاران در دوره ی هاشمی، مشارکت در دوره ی خاتمی، جبهه ی دموکراسی خواهی و حزب اعتماد ملّی در انتخابات نهم! همه ی آن ها می توانند یک شبه منهدم شوند. نمونه اش همین بازداشت ها.

۴- اصلاح طلبی یک تاکتیک نیست. مشی و شیوه ی تعامل یک فرد/جامعه است با جهان پیرامون. هم ذاتی ست و هم به اقتضای موقعیت اجتماعی حاصل می شود. تا به امروز هم مناسب ترین شیوه بوده است برای طبقات متوسّط در جهان. امّا هر یک از جنبش های رفرمیستی جهان در طول مبارزات خود و بسته به شرایط زمانی و مکانی، از تاکتیک های گوناگونی استفاده کردند. به جز این جنبش اعتراضی، تاکنون تنها تاکتیک اصلاح طلبان کشور، درخواست از مردم برای حضور گسترده در پای صندوق های رای  بوده است. انگار که قحطی تاکتیک آمده باشد! کوتاه سخن این که  اگر اصلاح طلبان جامعه ی ما هر چه زودتر تاکتیک های مناسبی به کار نگیرند، تا از چرخه ی پس رونده ای که سال هاست در دام آن گرفتار آمده اند رهایی یابند، یا باید شاهد استحاله ی طبقه ی متوسّط و تبدیل آن به موجودی عجیب الخلقه بود! یا این که آرام آرام به جنبش های رادیکال خوش آمد گفت. ( به عبارت دیگر، کسانی خواهند آمد و به اصلاح طلبان خواهند گفت: داداش اگه بلد نیستی بگو بلد نیستم دیگه! علّاف مون کردی؟! یالله جمع کن برو کنار، بزار ما بشینیم!) 

در هر حال من هم چنان با جان و دل با امیر هم عقیده ام که می گوید: «دودانگی بیشتر به صبح نمانده است».      

جنبش اعتراضی، چرا و به چه؟

با فروکش کردن دامنه ی اعتراضات، این سوال در ذهن متبادر می شود که آیا این جنبش به پایان خود نزدیک می شود؟ اگر این گونه باشد، با توجّه به هزینه های تحمیل شده بر آن، به نتیجه ی روشن و قابل قبولی رسیده است؟ و اگر نه، باید منتظر چه پیامدهایی در جامعه باشیم؟ تاکید می کنم که بررسی و آسیب شناسی یک جنبش کاری کاملاً علمی ست و در حوزه ی تخصصی جامعه شناسان است. از این رو این نوشته صرفاً برآوردی ست شخصی و نظرهای ارائه شده در آن الزاماً دقیق نیستند.

چرا اعتراض؟

 این که چرا تا چند هفته پیش از انتخابات که بازار تحریمیان از رونقی برخوردار بود به مراتب بیش از دوره های پیشین، و به ناگاه ظرف مدت کوتاهی موجی به راه افتاد که اکثریت خاموش را هم به صحنه کشاند، حدیث مفصّلی ندارد! تقریباً همه چیز از مناظره ها شروع شد. مناظره ها کمک کرد تا مردم به جنم نامزدها، آبشخور فکری آن ها و نحوه ی نگرش و تعامل آن ها با جهان پیرامون پی ببرند. هراس از نظامی ـ امنیتی شدن کامل کشور سبب شد تا حضور مردم در انتخابات بسیار چشمگیر باشد.

اگر این حرف را ناشی از توهّم توطئه ندانید، باید عرض کنم انتخابات این دوره سناریویی از پیش آماده شده بود که احمدی نژاد در نخستین مناظره با حمله به نسل اوّلی ها آن را گشود و تا به امروز برخی از صفحاتش خوانده و اجرا شده است. جالب آن که کمتر کسی، حتّی بزرگان اصلاح طلب، تصور چنین حرکت متهوّرانه ای را از سوی مهره گردانان این کار می کرد. تنها هاشمی بود که عمق فاجعه را دید و در نامه ی تاریخی اش به رهبر به آن اشاره کرد و نسبت به عواقب آن هشدار داد. بنا بر این بر این اعتقادم که سه نامزد مخالف و به تبع آن اکثریت خاموش، خوشبینانه انتظار داشتند اگر حضور مردم چون دوّم خرداد باشد، حاکمیّت ناچار به تمکین خواهد بود.

اعتراض به چه؟

اعتراضات گسترده ای که از نخستین روز پس از اعلام سریع و غافلگیر کننده ی انتخابات شکل گرفت، کاملاً خودجوش و مردمی بود. در واقع این مردم بودند که رهبران را به دنبال خود کشاندند. علت اعتراض هم واضح بود؛ تصوّر به بازی گرفته شدن. این که انگار با هزار خواهش و تمنّا دعوت برای آشتی را بپذیری، امّا همین که به مجلس آشتی کنان وارد شدی، به ریشت بخندند و دستت بیندازند.

در واقع اگر این قهر ادامه می یافت و در این دوره نیز چون انتخابات پیشین، حتّی با وجود شبهه ی تقلّبِ بیش از پیش، احمدی نژاد انتخاب می شد؛ به گمانم آب از آب تکان نمی خورد. می خواهم بگویم آن چه مردم را به اعتراض واداشت، الزاماً به شخصیت نامزدها وابسته نبود؛ مردم نمی خواستند در معرکه ی نبرد قدرت بین جناح حاکم و اصلاح طلب قرار گیرند و چنین هزینه ای بپردازند.

نتیجه ی حرفم این است که این جنبش، انقلابی مخملی نبود (سخنان و واکنش های اصلاح طلبان را در این چند روزه دقت بفرمایید؛ سردرگم از حرکت جسورانه ی حریف؛ آقای کرّوبی نهایتاً فکر می کرد اگر تا صبح بیدار بماند، این بار مشکلی پیش نخواهد آمد! غافل از این که این بار، کار یکی دوساعته تمام می شود و نیازی به شب بیداری نیست!)؛ اغتشاشی کور و یا شورشی بر ضدّ ارکان نظام نبود (راهپیمایی تاریخی دوشنبه تقریباً در سکوت برگزار شد، بدون شعار!). در این جنبش مردم تنها به دفاع از شرف ملّی خود برخاستند و این بار تحقیر و توهین را بر نتافتند.

دستاوردها:

هنوز زود است تا مقایسه ی دقیقی از آن چه در این برهه از دست داده ایم و ستانده ایم، انجام گیرد. معتقدم حتّی اگر همین فردا همه چیز به پایان رسد، باز هم دستاوردهای بسیار مهمّی از آن ملّت شده است که بدون اغراق در این سی ساله بی نظیر است. سعی می کنم برخی از آن ها را به اجمال شرح دهم:

  ـ مهم ترین حسنی که شرکت گسترده ی مردم در این دوره به همراه آورد، از پرده برون فتادن لایه هایی از قدرت بود که در این سال ها شکل گرفته اند و به مشروعیت مردمی اعتقادی ندارند. همان که آقای کروبی چند سالی ست به نام مافیا می خوانَدشان. اگر چون دوره ی پیشین بر طبل تحریم کوبیده می شد، معلوم نمی شد کسانی وجود دارند که به جمهوریّت اعتقادی ندارند و احتمالاً در دراز مدّت به فکر برپایی حکومتی اسلامی یا نظامی هستند.  

  ـ نحوه ی واکنش مردم و اعتراض آن ها بسیار قابل تامّل است. تصوّر غالب در این چند ساله این بود که میزان نومیدی و سرخودگی چنان بالاست که اگر توپ هم در کنارشان شلّیک شود، کسی واکنشی نشان نخواهد داد! ترس از انفجار ناگهانی جامعه و حرکت های کور بسیار بود. امّا این جنبش نشان داد که مردم نه تنها بی تفاوت که در حال یادگیری نیز بوده اند. همان راهپیمایی میلیونی دوشنبه کافی بود تا نشان دهد چه میزان آگاهی مدنی مردم در این سال ها بالا رفته است. کافی ست ببینید که چه طور چند صد نفر از ایرانی های مقیم انگلیس نمی توانند در کنار هم دست به اعتراض بزنند و پس از درگیری با یک دیگر، توسّط پلیس نرده ای بین آن ها کشیده می شود! کسانی که تجربه ی برگزاری یا حضور در تحصّن یا اعتراضات صنفی ـ اجتماعی را دارند، می دانند چه اندازه دشوار است کنترل و هدایت هیجان های معترضان در جمعی که هر چه بزرگ تر باشد، هماهنگی اش سخت تر است. آن هم در کشوری که تا یادم است، تجمّع یعنی شعار!     

از سوی دیگر هدف مند بودن اعتراضات و محدود کردن خواسته ها به وحدت مردم معترض کمک کرد. کافی بود مطالبات و شعارها افزایش یابد تا هم مردم متفرّق شوند و هم حاکمیّت فرصت یابد تا انگ های جور و واجور به آن بچسباند؛ کما این که سعی کرد تا آن را به گروه های تروریستی، ایادی بیگانگان و تلاش برای انقلابی مخملی ـ غربی نسبت دهد. هوشیاری و وحدت آگاهانه ی مردم چنان بود که حتّی اکثر خارج نشین ها دست از شعارهای خیالی خود برداشتند و با این حرکت همراه شدند.

  ـ این جنبش تصویری جدید از ملّت ایران را به جهانیان نشان داد. مردمی پویا، آگاه، متمدّن و نه متحجّر، صلح جو و به دور از خشونت که می دانند چه گونه از اینترنت و سایت های اجتماعی استفاده کنند تا رسانه های جهانی را در اختیار گیرند.

این همه گفتم به شمایی که صد چندان می دانی و نانوشته های متن را می خوانی؛ تا یادآور شوم مردمی چنین همواره پیروزند.

آهسته، ولی پیوسته

در این چند روزه از جوانترهای دل صاف و پُر شور دور و برم زیاد شنیدم که نومیدانه به فرجام این جنبش اعتراضی چشم دوخته اند و تا می روم که یک خطبه بخوانم درباره ی دستاوردهای بزرگی که تا همین جا نصیب جامعه شده، متهم می شوم به محافظه کاریِ ترس آلود. چیزی هم که عوض داره، گله نداره! من نیز کم و بیش در سال های جوانی دیگران را بی نصیب نگذاشتم از کنایه های نیش دار. جایی مطلبی خواندم از چرچیل که این تغییر در نوع نگرش را چنین بیان کرد: « کسی که تا پیش از سی سالگی کمونیست نباشد، احساس ندارد. و اگر پس از آن کمونیست بماند، عقل ندارد! » (نقل به مضمون)

باری؛ می دانم که دشوار است گفتن از آرامش، منطق و امید به روزهای بهتر؛ در حالی که آن نگاه واپسین ندا، جان دادن چند ده شهید دیگر، تن های مجروح از ضربه های چماق و باتوم، وضعیت بغرنج و نامعلوم صدها بازداشتی و همچنان شنیدن تحقیر و توهین، ذهن و جان ما را پر کرده از غصّه و خشم. ولی خود بهتر می دانید که این راهِ ناگزیر ماست. هیچ بیماری مزمنی نیست که آنی درمان شود. برای یک حرکت اجتماعی، نگرش مبتنی بر « مرگ یک بار، شیون هم یک بار » در حکم انداختن تاس است، به این امید که شاید بخت یار شد و جفت آمد!              

پی نوشت: به پاسداشتِ یاد و نام شهیدان این جنبش که آگاهانه در راه جمهوریت جان فدا کردند، به پیشنهاد امیرانه نام این وبلاگ هم امروز "به نام ندا" خواهد بود. 

چهره های خویشتن ما

امروز همه از ما بودند. رویاروی ما نه فلسطینی بود و نه عراقی. بچه های این ملک را دیدم که چماق و باتوم به دست آماده ی اجرای دستور بودند. و در پس آن، خانواده هایی که گذاشتند پسر ۱۶-۱۷ ساله شان در لباس بسیج، در چنین معرکه ای قرار گیرد.

 امروز بارها دلم لرزید، نه از هراس فرود آمدن یکی از آن چماق ها بر تنم؛ که ترسیدم آن چماق از دست کسی فرود آید که به سنّ شاگردانم است.

در ضرورت اتحاد در این روزهای سرنوشت ساز

از: برتولد برشت (۱۸۹۸-۱۹۵۶)

« نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند،

من هیچ نگفتم؛

زیرا من کمونیست نبودم!

بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند،

من هیچ نگفتم؛

زیرا من عضو سندیکا نبودم!

سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند،

من باز هیچ نگفتم؛

زیرا من پروتستان بودم!

سرانجام برای گرفتن من آمدند،

دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود! »

پیاز وارد می شود

زان پس که صد هزار شقایق به کوه و دشت

پرپر شدند در ره آن سرخ انتظار

از تنگنای گوشه ی مطبخ،

                               پیاز پیر

ـ با ریش و ریشه ای که فروهشته در سبد ـ

افراشته است پرچم سبزی که:

این منم!

          پیغام آن بهار!       

                          « شفیعی کدکنی » 

یقین ها و گمان ها

 ما یقین داشتیم که:

     ـ این بساط، چون گذشته،  یک بازیِ از پیش طرّاحی شده است.

     ـ آن چه روی خواهد داد، انتصابات است، نه انتخابات.

     ـ "جمهوری" در سال ها پیش، کفن نشده، دفن شده بود.

     ـ سنگ را نمی توان ورز داد، تا به شکل دلخواه درآید.

     ـ نرود میخ آهنی در سنگ.

     ـ اصلاح پذیری این سیستم را حتّی نمی توان به خواب دید.

     ـ آدمِ عاقل به حواس پنج گانه اش اعتماد می کند!

 با این حال گمان بردیم شاید:

     ـ حسّ ششمی هم در کار باشد!

     ـ سرشان به سنگ خورده باشد.

     ـ هنوز کس/کسانی باشند که تاریخ را به کلّی از یاد نبرده باشند.

     ـ هنوز کس/کسانی باشند که در چنبره ی اهریمنِ قدرت گرفتار نیامده باشند.

     ـ کشتی بان را این بار سیاستی دیگر آمده باشد.

 ولی یک بارِ دیگر دیدیم که:

     ـ آن چه در محاسبات نمی گنجد، خواستِ ماست.

     ـ عمق تیره روزی ما تا چه میزان دهشتناک است.

     ـ این امام زاده شفا نمی دهد!

       و ...

بیانیه ی انتخاباتی من

کسانی چون من که سعی می کنند کمی جلوتر از بینیِ خود را ببینند، باور بفرمایید در میان این همه بارش اطلاعات دچار سرگیجه می شوند. تجزیه و تحلیل رخدادهای این چند روزه برای رسیدن به نتیجه ای مشخص بسیار دشوار است. به ویژه این که به گمانم، نمونه ای مشابه هم در دهه های معاصر یافت نمی شود تا به عنوان مدل مورد استفاده قرار گیرد. تازه اگر در این بین بیماری مزمن ما، یعنی آرمان خواهی، سر برآورد که واویلا!   

باری؛ می خواهم ساده و بی آن که حرف هایم را کِش دار کنم، بنویسم که نظرم راجع به انتخابات این دوره چیست.

۱- ضرورت شرکت در انتخابات:

صورت مسئله ساده است؛ موضع من/ما در انتخابات پیش رو. هدف بلندمدّت ما نیز روشن است؛ رسیدن به نظامی سکولار و دموکراتیک. می دانیم که در کجای این راه هم ایستاده ایم. اگر کمی واقع بین باشیم و بقیه را هم به جای آن که یک مشت دهاتیِ گرگوری بشمریم، شهروند این ملک به حساب آوریم، می پذیریم که این ما، یعنی دموکراسی خواهان، هستیم که در اقلیتیم! همیشه هم این طور بوده کسانی که در اقلیت هستند پیش از هر چیزی در بدو امر به فکر بقای خود هستند.

شرایط این چهارساله نشان داد بیش از آن که به گمان برخی، پایه های نظام سست شود، همین یکی دو رکنِ نیم بندِ دموکراسی که از قبل به میراث رسیده، در خطر نابودی قرار گرفت. هزار مثال می توان در اثبات این نظر آورد که خود بهتر می دانید. اما به گمانم مهم تر از همه نظامی ـ امنیتی شدنِ حکومت است.

۲-  چه باید کرد؟

اگر پذیرفتیم که ما در اقلّیتیم، گزینه های زیادی پیش روی ما نخواهد بود. یا آن که منتظر بمانیم روزی روزگاری این نظام درهم ریزد و بخت و اقبال هم مدد کند و حکومت نوبنیاد به چشم برهم زدنی دموکراتیک شود! یا این که قمار نکنیم و برای حفظ آن چه تاکنون اندوخته ایم، ائتلاف کنیم. برای این کار هم که روشن است موسوی و کرّوبی مناسب ترند. انتشار منشور حقوق شهروندی، به رسمیت شناختن حقوق اقوام و اقلّیت های مذهبی، تشکل ها، مجامع صنفی و پیشنهاد ایجاد معاونت حقوق بشر چند گام بلند است در گسترش دموکراسی. در واقع، برخی از این مفاهیم برای اولین بار قرار است در گفتمان رسمی حاکمیت وارد شود.

۳- به چه کسی رای دهیم؟

شاخص ترین تفاوتی که بین کرّوبی و موسوی وجود دارد و می شود از روی آن به نتیجه رسید، سیاست های اقتصادی آن هاست. تیم کرّوبی طرفدار اقتصاد باز ( با کمی مسامحه، اقتصاد لیبرالی ) و موسوی طرفدار اقتصاد دولتی (باز هم با کمی مسامحه، اقتصاد سوسیالیستی ) است. در شرایط بغرنج فعلی که قرار است ابتدا ناهنجاری های ناشی از سیاست های پوپولیستی احمدی نژاد برطرف گردد، اقتصادی کنترل شده و با نگاه ویژه به طبقه ی فرودست باید در دستور کار قرار گیرد. به نظر می رسد سیاست های اقتصادی موسوی می تواند اقتصاد کشور را آرام آرام و بدون شوک به چرخش درآورد. با این فرض که در عین حال فضا را برای رسیدن به اقتصادی باز آماده سازد.

من به موسوی رای خواهم داد تا نهادهای دموکراتیک بتوانند نفسی تازه کنند، و در عین حال طبقات فرودست جامعه در اقتصادی کنترل نشده غرق نشوند.      

نامه ی هاشمی

مفادّ این نامه می توانست حضوراً یا تلفنی گفته شود و این گونه علنی مطرح نشود. لحن نامه دوستانه نیست و حتّی رهبر را سرزنش می کند که در چنین شرایطی « صلاح را در سکوتشان دیدند»، حال آن که « بي‌شك جامعه و بخصوص نسل جوان نيازمند اطلاع از حقيقت است». در این اوضاع آقای خامنه ای ناچار است موضع خود را به طور شفّاف مشخص کند.  

به گمانم این نامه می تواند آغازی باشد بر تغییرات کلان. انتخاب دوباره ی آقای احمدی نژاد می تواند به تصفیه ی گسترده در طبقه ی حاکم منجر شود، همان که هاشمی آن را " فتنه‌هاي خطرناك" توصیف می کند. و در غیر این صورت، این بار چرخ بر همان منوال سابق نخواهد چرخید! مجلس خبرگان فعال تر از همیشه خواهد شد و احتمال دارد بحث شورای رهبری به طور جدّی مطرح شود.

انتخابات؛ مناظره ی رضایی ـ احمدی نژاد

در این مناظره تازه ترین چیزی که برایم نمود داشت، فضیلت های دکتر رضایی بود و بس. او همه خوبی نبود، امّا نشان داد که یک پراگماتیستِ تمام عیار و لیبرالی مصلحت گرا در کاست قدرت است. تلاش کرد تا نشان دهد مسلّط به برنامه ای ست که آن را انقلاب اقتصادی می نامد؛ که به گمانم تا حدّ زیادی هم موفّق شد. من امشب سیاست ورزی را دیدم که دل آرامی، شجاعت و تک های به هنگامِ یک سردارِ جنگ را با خود داشت. نمی دانم او و مجمع تشخیص چه میزان وام دارِ یک دیگرند، امّا نظریه های اقتصادی اش، خاصّه مناطق فدرال اقتصادی، بسیار مهم است در پراکنش ثروت؛ همان که هماره آرزوی من/ما بوده.

رضایی می تواند رییس جمهور باشد، دستِ کم نشان داد که جنم اش را دارد؛ البته اگر مطالبات ما تنها محدود می شد به بهبود ساختارهای اقتصادی کشور. و نه چون حال، که بزرگ ترین خواست ما نه اقتصاد و نه حتّی دموکراسی، که امنیت است. ما می ترسیم، همه جوره! که همه چیزی که تا حال برایمان مانده هم از دست برود.

و در پایان این که مناظره ی امشب باز هم به همه فهماند که تا چه میزان کوچک بوده این رئس جمهور برای ملّت بزرگی چون ما. نقداً این که باید این لکه از دامان زدوده شود، تا بعد!

دعای انتخاباتی

تنها جمله ای که می توانم در باب مناظره ی کرّوبی ـ احمدی نژاد بگویم، این است:

«اهورمزدا دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین به دور دارد!»

انتخاب راننده ی رالی

فرض کنین ما هم جزو شرکت کننده های مسابقات بین المللی رالی فلان جاییم. اونم با پیکان! خوب، تا این جا که مشکل حادّی نیست. دردسر درست از اونجایی شروع میشه که ندانسته خبط کرده، رانندمون رو عوض می کنیم بلکه یه طوری بشه، ولی می بینیم که طرف اصلاً این کاره نیست و خدا می دونه چی جوری قاطی اعضای تیم شده! حالا درسته که در یه مرحله مثلاً به جای صدو هفتادم، میشیم صدو شصت و چندم؛ ولی همین که ماشین میاد توی کمپ تیم، می فهمیم چه خاکی بر سرمون شده! هنوز کلّی از مسابقه مونده، امّا زوار ماشین در در رفته و یک جای سالم هم براش نمونده. حالا اینا به درک؛ نقشه خوانِ تیم معلوم نیس کجا از ماشین افتاده بیرون، آقا یا بالکلّ ملتفت نشده یا شده و گاز داده بلکه عقب نَمونه. این دیگه نوبره والله!...

شده حکایتِ این دوره از انتخابات! هرچی تعمیرکارا میگن نمیشه یه شبه این لگنی که تحویل مون دادی رو برای فردا آماده کرد، آقا میگه «میشه، می تونین، ما می تونیم!» سه تای دیگه امّا نظرشون اینه که اگه اونا راننده شن، اوّلین کاری که باهاس بکنن اینه که برگردن عقب، دنبال نقشه ـ نقشه خوان بگردن، بلکه پیداش کنن.

ختم کلام این که، یکی میگه پیش به جلو تا آخرین پیچ و مهره ی ماشین؛ سه تا میگن پیش به عقب تا یافتن نقشه! نقداً کس دیگه ای هم که نیس، ما هم که زورمون نمی رسه یه راننده ی دیگه رو بیاریم توی تیم.علی الحساب که یه گوشه چمباتمه زدیم و زُل زدیم به این لگن!