باید بزنم بیرون، وگرنه مشت کوبی بر در و پنجه سایی بر دیوار عارضم می شود از سرو صدای کرساز طبل و سنج ها و آمپلی فایرهایی که پشت نیسان هم به زحمت جایشان می دهند. ...
قرار بود بروم سمت دارآباد که نمی دانم در کدام بریدگی یا چهارراهی بود که چون همیشه سر خر کج شد و تا به خود آیم، دیدم که تخت گاز دارم می رانم سمت لواسان! می رسم به کناره های رودخانه، از پاتوق همیشگی می گذرم و از دهی هم؛ می پرسم: «میشه رفت اون ور رودخونه؟» و جوانک سیاه پوش منّ و منّی می کند و می گوید: «باهاس بری جلوتر، ولی نمی دونم با این ماشین بشه ردّ شد یا نه! برگردی راحت تری.» هه! اگر این نصیحت آخری را نمی کرد، شاید بر می گشتم. آدم که سر صبح تسلیم نمی شود! از این ها گذشته، حالا به فرض که برگشتم؛ بعدش کجا بروم که امروز بگذرد؟ ...
این فندک سگ مصّب کجاست؟! ...
ایستاده ام آن ور و در اندیشه که چه طور توانستم از این نکبت خلاصی یابم! کم مانده بود که گیر کنم درست میان رودی که هردم عریض تر می شد انگار. و اگر چنین می شد، کجا باید می رفتم یکی را پیدا کنم که بیاید بکشدم بیرون؟ و اگر هم پیدا می شد نمی گفت که صبح تاسوعا در این بیغوله، آن هم درست وسط رودخانه، به چه کاری آمدم؟!
از لابه لای پیچه های دود سیگارم اسب کهری را می بینم که در زمینی بزرگ رهاست و مستانه می خرامد. وهم برم می دارد که نکند معجزه بوده ردّ شدنم از این رود بلا! می گویم وهم، چون تا به یادم هست در آن مخمصه جز بد و بیراه به زمین و زمان و البته خود، وردی نخواندم که مشمول لطف خاصّه گردم! ...
آن اسب؛ آن معجزه ی تمام؛ دو سیگارکشیدنی ست که چشم از او بر نداشته ام! که خیره مانده ام به زیبایی و شیرینی جوانی، یله گی، مستی، عنان گسیختگی، ...
و حالا هم صدای پایی که از دیگرسو نزدیک می شود. معجزه پشت معجزه!
ـ سلام حاجی، صبح به خیر.
ـ سلام، طاعات و عبادات قبول؛ لعنت خدا بر یزید.
زیادی برایم آشناست. 60-70 ساله باید باشد؛ شکسته رو، ولی چارستون بدن استوار. می گویم: «لعنت بر یزید زمانه!»
ـ بیش باد، بیش باد!
این گویش؟ ... می گویم: «حاجی به نظرت یزید دیکتاتور هم بوده، یه لعنت دیگه بفرستیم به هرچی دیکتاتوره؟» و پیرمرد در حالی که از روی کلاه سرش را می خاراند، می گوید: «خوب، والله چه میدونم؛ هرچی که بود، آدم نبود! هرجور هم لعنت بفرستی ثواب داره.»
بع...له! این هم معجزه ای دیگر! این جا، در این رودخانه، کی فکرش را می کرد که یکی پیدا شود و تازه، عدل هم ولایتی از کار در آید؟!
این بود که چاق سلامتی از نو آغاز شد؛ این بار امّا از نوع مازندری اش. از حال و احوال اهل و عیال و فک و فامیل بگیر تا مرغ و خروس ها! و این که او این جا چه می کند و من هم.
از آن اسب می پرسم و می بینم که چشم دیدنش را ندارد! ـ و این یعنی دو معجزه در اقلیمی نگنجند؟!ـ فحش است که دانه ای یک شاهی بار صاحبش می کند، که خرپولی ست به نام فلان و سیصد میلیون پول بی زبان را داده، آن را خریده است و آن وقت او مجبور است سر پیری خانه و زندگی اش را ول کند و بیاید برای چندرغاز در ماه نگهبان بهمان جا شود تا بتواند پنج میلیون قرضی که بابت عروسی پسرش، آن هم از پدر عروس گرفته، به قول خودش بکشد!
و من در این میان هاج و واج مانده ام که بالاخره باید طرف اسب را بگیرم یا حاجی خودمان را که مدت هاست این حجم از فحش و کتره را یک جا نشنیده بودم، حتّا از پدر که بی رقیب است البته در ساخت و پرداخت فحش های ناب!
نمی دانم چه طور، ولی حاجی از بحث عروسی می رسد به جبهه و این که جانباز بوده، ولی مگر فلان فلان شده ها آدم اند؟ برایش دو درصد جانبازی ردّ کرده اند! و ... خنده ام می گیرد. با خودم می گویم همه ی ما، همین جوری اش هم، دست کم ده درصد جانبازیم! جانباز دو درصد دیگه نوبره والله!
ـ ای حاجی جان! تن ات سالم باشه. بالاخره یه جوری می شه.
ـ بعله؛ خدا کریمه. الحمدلله تا الان که آبرومون حفظ شده. خدا اولاد صالح نصیبمون کرده. نه اهل سیگار، نه دود ... راستی آقای مؤنّس، چرا تنها؟ خانم بچّه ها شهرستانند؟
ـ "زن کنه موس دوییه پیر جان!"
ریسه می رود از خنده؛ یا حال آمده از این حرف و یا انتظار شنیدنش را از آقای مؤنّس نداشته است! و در این میان، البته آن سه حرفی لعنتی را بر زبان می آورد. «چرا؟» معجزه؛ معجزه ای دیگر باید تا از شرّ پاسخ دهی به این یکی خلاصی یابم! داشتم سر کیف می آمدم از پراکنده گویی ات پیره مرد! انگار که لمیده باشم در قهوه خانه ی گل آقا، میان جماعت لیچارگوی محل؛ که حکایتی ست شنیدن این گونه پرت وپلاها!
حاجی امّا معجزه در معجزه است! نه انگار که چیزی پرسیده است؛ سرفه های بعد خنده اش که تمام می شود، می گوید: «من امام حسین رو توی خواب دیدم.»
یعنی من عاشقتم پیره مرد! گفتم که خوب می شناسمت! می دانم این جدّی شدن یکبارگی ات و این چشم ها که زل زده اند به من، می خواهند که چه بگویم و چه گونه؛ که ناباورانه مشتاق هم باشم به شنیدنش!
ـ عجب! واقعاً؟
و حاجی همان طور که نشسته است، تکانی به خود می دهد که کمی نزدیک تر شود و از پسر دوّمش می گوید که همین تازگی ها عروسی اش بوده و این که پسره ی خاک بر سر چند سال قبل دچار بواسیر می شود و یکی دو سال آن درد را پنهان می کند؛ تا آن که کار بیخ پیدا می کند و از این دکتر به آن دکتر؛ این دوا و آن دوا؛ هیچ یک اثری ندارند! «حتّا یکی دو شب آوردیمش تهران پیش دکتر ... ،شاید بشناسیش، 280 هزار تومان خرج کردیم اثری نداشت. مخارج سنگین؛ دیگه توی خرج شام و ناهارمون هم مونده بودیم.» و اشاره می کند به آن سو و می گوید: « آن وقت "مادر چپه لنگ" کیلو کیلو کشمش می دهد به این اسب!» نه خیر؛ پیرمرد ول کن اسب نیست. انگار که هوویش باشد! هر از گاهی باید چند تا لیچار بارش کند.
ـ خلاصه این که آقای مؤنّس! دیدیم نمیشه و این بچّه ی 15-16 ساله ی ما داره از دست میره. عین یه جوالدوز؛ از بس که لاغر شده بود. این بود که رفتم پهنه کلا، رفتی اونجا؟
ـ نه، ولی داستانش رو شنیدم!
ـ یک بعدازظهر غسل کردم و رفتم تکیه ی پهنه کلا، درست پای منبر؛ آن شب نه، فردایش هم نه، فرداشبش بود که دیدم یک سیّد نورانی روی منبره. به این سوی آفتاب قسم! اصلاً انگار که همین الان باشه؛ توی روز روشن یکی رو ببینی. یک آدم چهارشانه؛ قد بلند.
و بعد، طوری که انگار براندازم کرده باشد، با دست به پا تا سرم اشاره می کند و می گوید:
ـ همین قدّ و هیکل؛ ولی ... سفیدتر! حالا من نمی دونم که دارم خواب می بینم. یعنی این قدر برام واقعی بود. سیّد به زیر منبر اشاره میکنه و می بینم که سبزه سیر کاشته شده؛ دست می برم که بکنمشان، نمی تونم؛ به دستم نمی افتن؛ هرکاری می کنم نمیشه؛ یک صلوات بلند میفرستم؛ خیلی بلند؛ یعنی متولّی تکیه فردایش گفت که نصفه شب صدای صلوات شنیده بوده. قدرتی خدا، دستم می افته بهشون و شروع می کنم به کندن. همین طور می کنم که می بینم امام حسین می خنده و میگه: « مش یوسف! بسّه دیگه؛ خوانه چه کانی انده سیر!»
ای دهنت سرویس! حاجی هم که نیستی! ... خنده تلمبار شده در من و ماندم که چه کنم. می گویم:
ـ پس نزدیک بوده کلّ سیرها رو بکنی و چیزی برای بقیه نذاری! حالا واقعاً امام حسین باهات مازندرانی صحبت کرد؟
ـ آره والله، چند بار هم این رو گفت! ... صبح که بیدار شدم، تکلیفم معلوم بود. یک راست رفتم بازار روز و سبزه سیر گرفتم. همان شد و همان. معجزه!